به نام خدايي كه لر آفريد
به نام خدائي که لر آفريد دلش را ز اندوه پر آفريد
غم لر غم غربت کوچ نيست خداوند لر بره و قوچ نيست
خداحافظ اي کوچ هر سال من خدا حافظ اي بخت و اقبال من
خداحافظ اي چشمه هاي قشنگ خدا حافظ اي اسب و زين و تفنگ
خداحافظ اي مردم ساده پوش خدا حافظ اي ايل پر جنب و جوش
خداحافظ اي مشک و دوغ و کره خداحافظ اي کبک و ميش و بره
يکي ني بياهه ز کينو به مال که سيمون بخونه کمي دي بلال
دلم تنگه سي پازنون منار دلم تنگه سي برنو و سوزهوار
دلم تنگه سي مال و مشک و بهون سي قيطاس و لهراس شه نومه خون
سي اي خو وا ممرضا و خليل بگردم به جست کلو س و چويل
دلم ايخو برگرده او روزگار روم مالمون پشت تنگ منار
دلم ايخو جونم بهاري بوه همه زندگيم بيراحمدي بوه
تو اي ايلياتي تو اي مرد کوچ لر و ترکمن، کرد و ترک و بلوچ
تو بشنو حديث دلي مرده را تکاپوي بغضي ترک خورده را
غريبانه در انزوا مانده ام من از کوچ و از گله جا مانده ام
غريبيم و از غربت آزرده ايم نفس مي کشيم از نفس مرده ايم
شعر از روشن سليماني با اندكي تغيير

این روزها لهجهی زیبا و دلنشین کودکان لر زبانمان در حین بازیهای چوکلی و گورنادوال، در هیجانهای کاذب و منزوی کنندهی بازیهای کامپیوتری و اینترنت خانههامان گم شده است. صفا و صمیمیت زنان و مردان ما در بین صدای زوزهی آهن پارههای چهار چرخ شهری محو شده است و رو به مرگی سرد وخاموش جولان میدهد. بوی صداقت و سادگی نان تیری، خلمر، مشک و میخک در فضای سنگین برجهای سر به فلک کشیدهی شهرمان دیگر استشمام نمیشود. رفاقتها مردهاند، چویلها پژمرده وچشمهها خشکیدهاند.
حتی دنای مهربانمان هم به امید شنیدن صدای شیههی اسبان و باکهی بزهای کوهی در انتظار نشسته است. هم زبانیها و همدردیهای مردانمان ،در مرداب بد بو ی پست و مقام دست و پا میزند. حتی دیگر عاشقیهایمان هم وفایی ندارند و چشمههای صاف و زلالی که روزگارهای طولانی قرارگاههای عشق و عاشقی بودند، جایشان را به اتومبیلها و مکانهای مبتذل و حرفهای کذب و دروغ داده است و نام مقدس عشق و پیمان را به کثیفترین بیراههها بردهاند و حتی برنوهای خوش نوا و مهربانی که سرور بخش جشنهای مردم ایل بودند، جای خود را به ژسههای خشم و نفرت داده است دلتنگم برای اصالتهای گم شدهام و دیگر یکرنگی دختران و پسرانمان در رنگ روغنهای سرخ و سفید کاذب بیداد میکند
آری ایل من ! بخارای من ! هستی من ! وجود من !


