شلمچه

سلام به غروب غم انگيز و معنا دار شلمچه.
سلام به غروب خون بار شلمچه.
سلام بر شلمچه که از پاره هاي دل رهبر رنگين است. 1
« سلام بر شهدا و بدن هاي مطهرشان که همدمي جز نسيم صحرا و پناهي جز مادرشان فاطمه زهرا سلام الله عليها ندارند. »
سلام بر « حاج ابراهيم همت » که فرمانده لشکر هفت ابرهه عراق (ابراهيم جبودي) را زمين گير کرد.
سلام به « حاج حسين خرازي » که در برابر جنود کفر (که در رأس ان ماهر عبد الرشيد بود) ايستاد.
شلمچه يعني به گور بردن آرزوي ماهر عبد الرشيد « امروز اميديه، فردا اهواز».
شلمچه يعني قطعه اي از بهشت.
شلمچه يعني بوي سيب و قتلگاه حاج حسين خرازي، حاج حسيني که ثابت کرد يک دست هم صدا دارد.
شلمچه يعني شديدترين ضدحمله ها، از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر، يک ريز و پي در پي، بي وقفه و بدون مهلت.
شلمچه يعني « حاج حسين متوسليان » ، جاويدالاثر نه مفقودالاثر؛ يعني زخمي شدن صدها پرستو.
شلمچه يعني حضور با شکوه و دلگرم کننده حاج ابراهيم همت در خط و هدايت عمليات.
شلمچه يعني تيپ 24 مکانيزه عراق به فرماندهي سرتيپ محمد رشيد صديق به همراه معاونش فيصل و يگانش که اسير شدند.
شلمچه يعني « غلامحسين افشردي » يا همان حسن باقري يعني تالي تلو « اسامة بن زيدِ » جوان.
شلمچه يعني مقاومت روز شانزدهم و هجدهم جندالله در منطقه که باعث شد از ساعت 12 شب، لشکر 6 مکانيزه و زرهي از منطقه جفير، کرخه نور و نزديکي هاي اهواز به سرعت عقب نشيني کنند.
شلمچه يعني عمليات بيت المقدس ، « کربلاي 3 در دي ماه 1365 ».
شلمچه يعني « سيد صمد حسيني » که بعد از سيزده سال سرش سالم پيدا شد.
شلمچه يعني: سرها بريده بيني بي جرم و جنايت، يعني دشمن متکي به سلاح و ما متکي به ايمان.
شلمچه يعني پله پله تا خدا.
شلمچه يعني پا به پاي مرگ و شانه به شانه عزرائيل.
شلمچه يعني جان را کف دست گذاشتن و تقديم دوست کردن.
شلمچه يعني معبر تا کربلا، راه قدس آزادي فلسطين و فتح ارزش ها.
شلمچه يعني گريه ي صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و پرپر شدن گلهاي آفتابگردان.
شلمچه يعني ذبح شدن نازدانه هاي پسر فاطمه و تشيع جنازه هاي خورشيد ها و ستاره ها، يعني دو نيم شدن فرق ماه.
شلمچه يعني زمين تا دندان مسلح، يعني بوي مرگ و سير در ملکوت.
شلمچه يعني هبوط به اعماق زمين و صعود به ملکوت و اعلي عليين.
شلمچه يعني يک قدم تا خدا.
شلمچه يعني شلمچه، شلمچه تعريف کردني نيست بايد بودي و مي ديدي. مي ديدي که چگونه از آسمان شاباش سرخ مي باريد و پرستوها و کبوترها بي سر مي رقصيدند .
شلمچه يعني! نه ، نگوييم بهتر است. اي کاش شلمچه خودش، خودش را تعريف مي کرد.
شلمچه که گم نشده، ما گم شده ايم. شلمچه بايد ما را معرفي کند .
اي شهداء ! اجازه مي دهيد از برهوت حرف بگذريم و راحت تر حرف بزنيم.
بغض کالي راه گلويم را بسته؛ « هم مي شود گريه کنم هم نمي شود » ، غمي به سنگيني يک کوه روي دلم نشسته و پا نمي شود.
نمي خواهم احساسم را عوض کنم. دوست دارم استحاله شوم.
شهداء! من آدم بدرد نخوري هستم، سالهاست بدون گواهينامه عبوديت و زندگي، زندگي کرده ام، بارها جريمه شده ام بخاطر اشتباهات کلي و جزئي.
بار ها تصادم کرده ام.
بارها تصميم گرفته ام به شما برسم ولي « هميشه براي رسيدن به شما زود، ديرم مي شود. »
رو به روي شما ايستاده ام و با خودم حرف مي زنم، خودي که شکل ديگري شده.
اشک در چشم هايم موج مي زند و مي رقصد روي گونه هايم.
شهداء من رمانتيک حرف نمي زنم؛ کمکم کنيد عادت کنم، عادت نکنم.
اي شهداء ! اگر من شما را زودتر پيدا کردم شما مال من مي شويد و اگر شما من را پيدا کرديد من مال شما مي شوم. به هر صورت فرقي نمي کند، چه شما مرا پيدا کنيد چه من شما را، مال هم مي شويم. ولي خدا کند شما مرا پيدا کنيد.
شهداء ! خدا هوايتان را داشت، شما در حياط خلوت خدا قدم زديد تا خدا توجه اش جلب شد.
از همه خوشبخت تر بوديد و خدا شما را چيد « طوبا لکم »
کمکم کنيد تا اجازه ندهم غريبه ها به خلوت با شکوهم هجوم بياورند،
و لحظه هاي سبزم را رنگ کنند؛ زرد، سياه، کبود ...
« راستي جايي که حضور روشن خدا نباشد دوست داشتن معني ندارد »
اين روزها به طرز عجيبي مکدرم- « چتري به دست ابرها بدهيد تا باران گريه ام خيسشان نکند »- من هواي باريدن دارم « حس مي کنم، شکستني شده ام. »
من با « اودن » و « دورکيم » مخالفم.
اينقدر موتور زندگي ام جوش آورده و داغ کرده که حس مي کنم بايد قدري استراحت کنم تا اين موتور از کار نيفتد.
من يادم نبود جاده زندگي لغزنده و يخبندان است، نه زنجير چرخ و نه لوازم ايمني را با خود آورده ام و نه وسائل ضروري، من هميشه با سرعت غير مجاز حرکت کرده ام.
فراموش کردم زندگي اوتوبان نيست. توجه به گردنه ها و فراز و نشيب ها و گرش به چپ و راست نکردم.
شهداء! من منتظرم کمکم کنيد؛ « تمام دست ها براي شمارش اين انتظار کم است. »
زندگي برايم صفحه ي شطرنجي است که مرا مات کرده.
کمکم کنيد از اول بازي کنم. من قانون بازي را نمي دانستم. براي همين بازنده شدم.
راستي ! مگر تمام آدم هاي بزرگ « مثل شما » که در تاريخ بشريت تحول و تغيير ايجاد کردند فرشته بودند؟
چرا من نتوانستم، در خود تحول ايجاد کنم ؟!
من به شهيد محمد علي رجايي ايمان دارم که گفت : « همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخواني، حالا يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند. »
شهداء! کمکم کنيد تا سرنوشت درست کنم.
کمکم کنيد تا پيله هاي غرور، خود خواهي، غفلت و منيت را پاره کنم و پرواز کنم.
کمکم کنيد تا بقول بچه هاي جنگ (شب عمليات) نور بالا بزنم.
کمکم کنيد تا از پل هوي وهوس سربلند بگذرم.
کمکم کنيد تا از مرداب گناه رهايي يابم .
وعده ي ديدار من و شما، ملکوت.

روایت یك توسل از زبان آیت الله بهجت

آیت الله بهجت

در حدود سى چهل سال پیش جوان شكسته بندى در قم نقل كرد كه روزى زن مُحَجَّبِه اى به درِ مغازه ى من آمد و اظهار داشت كه استخوان پایم از جا در رفته و مى خواهم آن را جا بیندازى، ولى در بازار نمى شود. چون مى ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مى دهى به منزل برویم.

قبول كردم و حدود سیصد تومانى را كه در دخل داشتم با خود برداشتم و درِ مغازه را بستم و به دنبال آن زن روانه شدم، تا این كه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم كه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مى كرد كه در صورت مخالفت، به جوان هاى بیرون منزل خبر مى دهم تا به خدمتت برسند!

به او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مى دهم، دست بردار. فایده نداشت، پیوسته اصرار مى نمود و تهدید مى كرد. از سوى دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیك بود كه حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونه اى كه گویا بین من و دعا حایل و مانعى ایجاد شده بود.

سرانجام، به حسب ظاهر به خواسته ى او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور كردم و براى تهیّه ى چیزى فرستادم. در این هنگام دیدم حال دعا پیدا كرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم كه اگر عنایتى نفرمایى و مرا نجات ندهى و این بلا را رفع نكنى، دست از شغلم بر مى دارم. گویا آن جوان به قصد تقرّب و قضاى حوایج مؤمنین این را از آن حضرت تقاضا كرده بوده و آن شغل هم به نظر و توجه آن حضرت بوده است. مى گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شكافته شد و پیرزنى از سقف به زیر آمد! فهمیدم توسّلم مستجاب شد.

در این حین زن صاحب خانه هم آمد، به پیر زن گفت: چه مى خواهى و براى چه آمده اى؟ گفت: در این همسایگى نزدیك شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارى پارچه ببرم، گفت: از كجا آمده اى؟ گفت: از درِ خانه، با این كه من دیدم از سقف خانه وارد شد!

در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا به فرار گذاشتم. زن به دنبالم آمد و گفت: كجا مى روى؟! گفتم: مى روم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بسته ام. گفتم: آرى! به همین دلیل كه پیرزن از آن وارد خانه شد! به سرعت به سوى در رفتم و از خانه و از دست او نجات یافتم. وقتى مطلّع شد كه فرار مى كنم، از پشت سر یك فحش به من داد و آب دهان به رویم انداخت، كه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود.

آقاى یاد شده مى گوید: بعد به خدمت مرحوم آقا سیّد محمّد تقى خوانسارى ـ رحمه اللّه ـ جریان فحش و ناسزا و آب دهان انداختن به رویم را براى ایشان نقل كردم، ایشان فرمودند: اى كاش آن فحش ها و اذیت ها را به من مى كردند، اى كاش آن آب دهان را به صورت من مى انداختند. وقتى كه آقا چنین فرمودند: حالت آرامش در من پیدا شد، ولى بعد از آن دیگر آن اذیت ها و وقایع تكرار نشد.

آقایى كه این جریان را نقل كرد اهل علم نبود، به حسب ظاهر جوانى از عوام و با ظاهری موجه بود. در هر حال این گونه از حرام فرار كرده بود، در آن زمان كه بى دینى رواج داشت و در میان جوان ها افراد متدیّن كم پیدا مى شدند!

بعد از این قضیّه، از كرامت و عنایت خداوند متعال به او این بود كه آتش دنیایى به آن دستش كه آن را به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمى كرد به گونه اى كه حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگیرد و بردارد! چه مقامات، چه كرامات، با چه ریاضات و گرفتارى ها!

 

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن

سرجدا پيكر جدا در محفل دلدار رفتن

رخصت ديدار جشن لن تراني ناشنودن

در رضاي حق به طور عشق موسي وار رفتن

نامه يک کودک به جبهه

 

زمان به نام شهيدان ما رقم خوردست

دريغ ، کز صفشان ، نام ما قلم خوردست

گزافه نيست بگوييم در غم آنان

که آسمان و زمين نظمشان بهم خوردست

نمرده اند پدر ! جامه سياه مپوش

خدا به جان شهيدان ما قسم خورده است

فهرست 120 روستای هدف گردشگری کشور

فهرست 120 روستای هدف گردشگری کشور به شرح زیر است:
ردیف نام استان تعداد روستا روستاهای هدف گردشگری مصوب
1 آذربایجان شرقی 4 کندوان، اشتبین، زنوزق، توته‌خان
2 آذربایجان غربی 4 باغچه‌جوق، نصرت‌آباد، سهولان، مارمیشو
3 اردبیل 4 اندبیل، کزج، الوارس، اونار
4 ایلام 3 پشت‌قلعه، سراب‌کلان، حیدرآباد میش‌قلعه
5 اصفهان 5 دم‌آب، اسفرجان، طرق، گرمه، نشلج
6 البرز 3 کرکبود، ورده، سنج
7 بوشهر 3 حصار، جزیره‌شمالی، هاله
8 تهران 4 جلیزجند، سنگان، افجه، جلیل‌آباد
9 چهارمحال و بختیاری 4 آورگان، دیمه، سرآقا سید، یاسه‌چاه
10 خوزستان 4 خماط، رگبه، سادات، لیوس
11 خراسان رضوی 5 بوژان، مزینان، دیزبادعلیا، زعفرانیه، شمخال
12 خراسان شمالی 3 درکش، رویین، زوارم
13 خراسان جنوبی 3 افین، فورگ، خور
14 زنجان 4 سهرین، ویر، خویین، درسجین
15 سیستان و بلوچستان 4 سنگان، جون‌آباد، کندرک، فیروزه‌ای
16 سمنان 4 قلعه‌نوخرقان، قلعه بالا، چاشم، فرومد
17 فارس 5 دشتک، مارگون، مهارلو، قلات،جیدرزار
18 قزوین 3 زرآباد، اندج، گازرخان
19 قم 3 فردو، قاهان، دستگرد
20 کرمان 5 میمند، بیدخون، ده‌بکری، خبر، سکنج
21 کرمانشاه 5 شمشیر، پیران، کندوله، هجیج، خانقاه
22 کردستان 4 نگل، پالنگان، دزلی، قم‌چغای
23 کهگیلویه و بویراحمد 3 مارین، کاکان، سربیشه
24 گیلان 5 داماش، امامزاده‌ابراهیم، امامزاده هاشم، حاجی‌بکنده، حسن‌سرا
25 گلستان 4 پاقلعه، افراتخته، سرکلاته، چینو
26 لرستان 4 امامزاده‌قاسم، ونایی، چنار گریت، ولیعصر
27 مازندران 4 کندلوس، لاویج، یوش، آسیاب‌سر
28 مرکزی 3 وفس، هزاوه، آهو
29 هرمزگان 3 تزرج، سرخا پایین، تدرویه
30 همدان 3 گشانی، اشتران، علی‌صدر
31 یزد 5 منشاد، ازمیغان، فراغه، ده بالا، کرخنگان

ماخذ:فارس نیوز

روستاهای داراي سايت و وبلاگ استان كهگيلويه و بويراحمد

براي ديدن سايتها و وبلاگهاي هر روستا روي نام آن روستا كليك نمائيد



شهرستان

گچساران


شهرستان

کهگیلویه

شهرستان

بویراحمد

مارین

شاه بهرام

اسلام آباد ليشتر

اسپر

ماهورباشت

ضرغام آباد

ديل


ترابعلیا

ترابوسطی

عروه

چنگلوا

مالملا

خليفهاي

دشمن زياري

آبرزگه

کاکان

زيلائي

منصورآباد

سمرون

شهرستان

چرام

شهرستان

دنا

شهرستان

باشت

شهرستان

بهمئي

القچین

سردره

دربکلات

دهنو

بياره

توت نده

سرتنگبیدک

چالموره

فتح

لار

كارند

اسلام آباد



شرحی بر زندگی ،آثار و درگذشت استاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)

 

به مناسبت ۲۰ مهر سالروز تولد آخرین نغمه خوان نواهای از یادرفتۀ زاگرس

مختصری بر زندگی ،آثار

استاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)

خواننده،ترانه سرا و آهنگساز فقید موسیقی بختیاری می پردازیم.

بهمن علاءالدین (متخلص به مسعود بختیاری) خواننده ، ترانه سرا و آهنگسازمشهور بختیاری روز"بیستم مهرماه سال 1319 " در شهرستان" مسجدسلیمان" و در خانواده ای پرجمعیت، سنتی و با فرهنگ از تیره " زیلایی" درطایفه"بهداروند" از ایل" هفت لنگ " بختیاری متولد شد.

پدر وی "میرزا محمد کریم" ،مردی صاحب سواد وفرهنگ، مومن و متدین، روشن ضمیر و نیکو سرشت بود که به ادامه تحصیل و آموزش فرزندان خود بسیار علاقمند بود و مادرش "حاجیه لیمو خانم" زنی پاکدامن و مادری مهربان بود که از صدایی خوب و سیرتی نیکو برخوردار و در تادیب و تربیت فرزندان خود بسیار کوشا و مراقب بود.

بهمن علاءالدین در سال 1324بعلت تغییر محل خدمت پدرخود که در آنزمان در شرکت نفت مسجد سلیمان مشغول خدمت بود، به همراه خانواده به" لالی" نقل مکان نمود و در سال1328 که اولین مدرسه ابتدایی بنام" دبستان فردوسی" در این شهر راه اندازی شد؛شروع به تحصیل نمود و سپس سالهای اول و دوم دبیر ستان را در "اَمبَل" و در "دبیرستان هنر" به پایان رساند و در سال 1336 و به دنبال باز نشسته شدن پدر از خدمت شرکت نفت ؛مجددا به مسجد سلیمان بازگشت و تا سال 1340در "دبیرستان امیر کبیر" این شهر دوره تحصیلات دبیرستانی خود را به پایان رساند.

علاءالدین در مهر ماه سال1341 در" سپاه دانش" به خدمت نظام وظیفه درآمد ودر دیماه همین سال پس از پایان دوره آموزش اولیه خدمت، به "دهستان قیدار" از بخش سلطانیه شهرستان زنجان اعزام و اقدام به تاسیس اولین مدرسه ابتدایی در آنجا نمود.

وی در تابستان 1342و در ادامه خدمت سپاه دانش به" دهستان تِمبی" از بخش " قلعه تُل" منتقل و تا پایان خدمت سربازی و بعد از آن که بلافاصله به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود، تا سال 1348 در آموزش و پرورش شهرستان های " ایذه" و "باغملک" به خدمت خود ادامه داد.در سال 1348 به آموزش و پرورش " اهواز" ودانشسرای مقدماتی این شهر منتقل و ضمن انجام ادامه خدمت،موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم ادبیات گردیده و سپس در مدرسه "ماندانا" ( شهید شجرات) بعنوان دبیر و ناظم به ادامه خدمت مشغول گشت و سرانجام در سال 1373 نیز به افتخار بازنشستگی نایل گردید.(1)

بهمن علاءالدین در سال 1379 به شهرستان" کرج" نقل مکان نمود و پس از طی یک دوره بیماری کلیوی وعمل جراحی مثانه در "صبحگاه روز جمعه،دوازدهم آبانماه 1385 "،در سن 66 سالگی،به علت نارسایی قلبی در بیمارستان" کسری" جهانشهر این شهر دار فانی را وداع گفت.

پیکر بهمن علا الدین علیرغم میل درونی خانواده ، بستگان و طایفه اش و با وجود درخواست های گسترده و اصرارهای فراوان همتباران و علاقمندانش، بنا به برخی دلایل و از جمله ضرورت انجام مشورت و بررسی های لازم به منظور انتخاب یک مکان مناسب در دیار پهناور ایل و تبار خود ، طی یک مراسم با شکوه،با حضور جمع کثیری از دوستان ،هوادارن،هنرمندان ملی و محلی و همتبارانش

که سراسیمه از سراسر کشور خود را به کرج رسانده بودند و با اجرای برنامه های مختلف توسط فرهیختگان و هنرمندان کشور و بختیاری تبار و با بدرقه نوای ساز چپی محلی بختیاری به رسم بزرگان قوم خود،تشییع و درجوار تربت برخی از هنرمندان و فرهیختگان برجسته کشور نظیر استاد غلامحسین بنان ، حبیب اله بدیعی،مرتضی حنانه ،هوشنگ گلشیری ، احمد شاملو ، دلکش ،احمد عبادی،تقی ظهوری، پوران ،آغاسی ، قوامی ،احمد محمود(اعطاء)، وزیری،محمود مشرف(م .آزاد) و.... "بطور امانت" در "بقعه متبرکه امامزاده طاهر(ع) کرج" به خاک سپرده شد.

بهمن علاءالدین خواندن آواز و سرودن ترانه را از همان سالهای دوران تحصیلات ابتدایی در "لالی" و به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد و از سال 1350 با ارایه نخستین و جاودانه ترین اثر خود" دختر لچک ریالی"، دوره اول فعالیت

حرفه ای خود را بطور رسمی با همکاری رادیو و تلویزیون اهواز ونفت ملی آبادان و اجرای کنسرت هایی در هفت تپه ،کرمان و ماهشهرآغاز کرد و با ورود خود به عرصه موسیقی، موسیقی بختیاری را وارد فاز جدیدی از تجربه خود نمود.(2)

وی در این دوره با همراهی استاد"منصور قناد پور"، نوازنده برجسته سنتور و رهبر وقت ارکستر اهواز و تنظیم کننده توانمند اکثر آثار خود و همچنین استاد "محمد موسوی" نوازنده ممتاز و مشهور نی کشور و برخی دیگر از هنرمندان و شاعرانی مانند "سیروس احمدی فر" ،"جمشید احمدی"،"حبیب اله ریخته گر"،"بهمن فردوسی"،"رسول ایزد یار"و"عبد العلی خسروی" علاوه بر ارایه چند اثردیگر به گویش بختیاری نظیر" گل ناز"،"تنگ بلور"،"بهار"،"گل باوینه" و .... چند ترانه دیگر به زبان فارسی نظیر" گلهای کاغذی"،" باغ آباد"،"دلتنگی"،" قاصد خوش خبر"،"باغ ستاره ها"،"باید فراموشت کنم" و....را از طریق رادیو وتلویزیون سراسری و محلی اهواز و آبادان نیز به علاقمندان ارایه کرد که تمام این آثار نه تنها در دوره خود بلکه هنوز هم به عنوان آثاری ماندگار و ممتاز مطرح هستند.(3)

علاءالدین پس از انقلاب اسلامی سال 1357 ،اگرچه متاثر از شرایط سیاسی و اجتماعی و تعطیلی نسبی فعالیت های هنری در سطح کشور و با وجود فراهم بودن شرایط و امکان ادامه فعالیت در خارج از کشور، از ادامه رسمی فعا لیت های هنری اش باز ماند،لیکن درکنار ادامه شغل معلمی،با اختیار کردن گوشه گیری ، خلوت و خاموشی، به سرودن شعر،ترانه و ساختن آهنگ وتحقیق و مطالعه در زمینه شعروموسیقی بختیاری و فارسی ادامه داد، تا اینکه پس از سپری شدن سالها، در سال 1365 نخستین کاست خود را به نام "مال کنون " با آهنگسازی و تنظیم ماهرانه استاد " عطاء جنگوک" ، آهنگساز برجسته کشور و با الهام و استفاده از برخی ترانه ها و اشعار فولکلور و بعضی سرود ه های " عبد العلی خسروی" و نوازندگی جمعی از هنرمندان و نوازندگان مشهور و حرفه ای کشور نظیر"مسعود شناسا"، "مهدی آذرسینا"،"علینقی افشارنیا"،"حسین بهروزی نیا"،"مرتضی اعیان"و...ارایه کرد و بدین ترتیب دوره دوم فعالیت رسمی هنری خود را آغاز نمود .

مال کنون با معرفی قطعات بی کلام وبی نظیری مانند" سحرگاه کوچ" به شکل استادانه ای بامدادان" مال کنون" ونوای دلنشین نی چوپانان و طنین زنگ "زنگُل"صبحگاهان گله را مجسم میکند و یا با اجرای بی نظیرآواز "شُلیل" به زیبایی و هنرمندی هرچه تمامتر غم "دیری" و "سُحده دلی" ایلیاتی و به میان افتادن "کوه" بین عاشق و معشوق را تصویر و عاشق دردمند را به "کُنار سر رهی" که "پکَدِس نَمَنده" تشبیه و یا تجسم آرزوی دیدن و وصال یار را که به

"مُرغ مِنِه حَوش" ودر حال" چیدن دانه از زیر کوش" یار و یا همچون" کوگی بر چشمه سارون" و یا به" گلی زیر اَور بهارون" مجسم میکند و یا با آواز "نامدار خان" یکی از وقایع مهم حماسی _تاریخی ایل را به تصویر می کشد ؛ به عنوان اثری بی نظیر ،فاخر و غنی از موسیقی و شعر بختیاری از یک سو و ممتاز در موسیقی نواحی ایران از سوی دیگر مطرح و نه تنها باعث تحولی شگرف در موسیقی بختیاری گردید ،بلکه بهمن علاالدین را در نقطه اوج و دست نیافتنی این عرصه قرار داد.

بهمن علاءالدین که هیچ علاقه ای به کسب شهرت برای خود نداشت وآشکارا می کوشید ناشناس باقی بماند، در دوره جدید فعالیت رسمی خود، هرگزعلاقه ای به حضور در رسانه ها ومجامع عمومی نشان نداد و برای آنکه ناشناخته باقی بماند، آثار خود را با نام مستعار و هنری" مسعود بختیاری" منتشر نمود.وی با وجود اینکه تا این زمان اولین و تنها خواننده محبوب و مشهور بختیاری به شمار میرفت،لیکن بدلیل شان والا و وارستگی و فرهیختگی خاص خود و همچنین طبع شهرت گریز و خلوت گزین خود، تا سالهای طولانی ،بسیاری از طرفداران و همتباران وی نام واقعی و چهره ایشان را نمی شناختند.حتی شاگردان وی در مدارس ایذه و اهواز نمی دانستند که مسعود بختیاری همان معلم آنها یعنی بهمن علاءالدین است.(4)

علاء الدین با ایمان به غنا و اصالت و خصوصیت هویت بخشی موسیقی بختیاری،از نوازندگان محلی آن ،یعنی" میشکال ها" یا " توشمال ها " به عنوان مهمترین منبع و سرچشمه های موسیقی ایل خود یاد میکرد و از آنجا که همواره برای آنها ارزش و احترام خاصی قایل بود، نه تنها اولین و شاخص ترین کاست وی یعنی" مال کنون" به آنها هدیه شد ، بلکه همیشه از اینکه موسیقی محلی ایل خود و توشمال ها بعنوان میراث داران آن،همواره و بویژه در سالهای اخیرو از جمله در مراسم هاو آیین های ایلی مورد بی مهری قرار میگرفتند ،اظهار تاسف میکرد.

بهمن علاءالدین با اعتقاد راسخ به تولید و ارایه آثار اصیل و مبتنی بر فرهنگ،گویش و هویت ایلی و عشایری خود و به علت علاقه شدیدی که به موسیقی اصیل و خالص عشایری داشت ،اغلب در فصول پاییز و زمستان که عشایر بختیاری در کوچ گرمسیری خود به مناطق اطراف لالی و مسجد سلیمان و شوشتر نقل مکان می کردند،به میان آنها میرفت و به صورت ناشناس ، برای آنها آوازهای محلی میخواند،به آوازهای آنها گوش میداد و یا نواهای آنان را ضبط می کرد و از آنها برای ساختن آهنگهای خود ایده می گرفت. (۵)

علاءالدین سرانجام پس از سالها ممارست،در سال 1371،یعنی 6 سال پس از ارایه اولین اثرخود و با تحمل بسیاری از مشکلات ، اثر شاخص دیگری را به نام" هی جار" با تنظیم و آهنگ سازی "عطاء جنگوک" و با استفاده از اشعار و ملودی های ساخته شده توسط خود و برخی اشعار و ترانه های فولکلوریک،با همراهی استادانه نی" علی حافظی" نوازنده برجسته نی بختیاری و جمع دیگری از بهترین نوازندگان کشور مانند" رضا شفعیان" ،"منصور سینکی"،"افشار نیا"،"اردشیر و بیژن کامکار"،"بهروزی نیا"،"محمود فرهمند"در قالب گروه "شهرآشوب" به دوستدارا ن موسیقی بختیاری ارایه کرد.

دکتر" اردشیر صالحپور"،شرح نویس همیشگی آثار بهمن علاالدین و دیگر آثار بختیاری، در شرحی که بر روی جلد این اثر نوشت ، آورده است علا الدین در"هی جار" با اجرای ماهرانه تصنیف "می نا بنوش" که از اصیل ترین و قدیمی ترین آواهای بختیاری است و بعنوان اثری با ابعاد عاشقانه و تغزلی که از یک سو از عشق های پاک و بی آلایش عشایری سخن میگوید و از سوی دیگر انعکاسی از جغرافیای منطقه ای سرزمین بختیاری نظیر "کوهرنگ" ، "دیمه"،"لَلَر" ، "کُتُک"،و....و موقعیت های مکانی این سرزمین مانند "پاچشمه" ، "دِر"،"برافتو" و...یا تصویر کوچ بهاره ایل در "کوگ خوانی" و با بکارگیری استادانه عبارات و اصطلاحات فراموش شده گویش بختیاری نظیر" همدرنگ" ، "تش و تنگ" ، "دنگل" و...در سروده های خود که درترکیبی تازه و درعین وفاداری به اصالت های موسیقی بختیاری ساخته شده اند(6) ، موج دیگری را در موسیقی بختیاری ایجاد کرد.

بهمن علاءالدین دو سال بعد ،یعنی در سال 1373 سومین کاست خود را مزین به نام" تاراز"که خود نام کوهی پر رمز و راز و خاطره انگیز در مسیر کوچ ایل خود ومعروف به داشتن کبک های خوش آواز بود را با استفاده از اشعار وملودی های ساخته شده توسط خود و تک نوازی ماهرانه نی "حافظی"و همراهی ضرب" محمود فرهمند "و تنظیم استادانه استاد "قنادپور" به دوستداران خود هدیه کرد. وی در این اثر نیز براساس ملودی ها ،مقام ها و اشعار و ترانه ها وقطعاتی نظیر" چوب بازی" ، "شباش" ، "گله داری" بخش دیگری از فرهنگ، آداب و رسوم ایلی بختیاری را ترسیم کرده است.در مجموع این اثر که در آن با تصنیف ها و آوازهایی مانند "کوگ تاراز "که در آن ضمن معرفی" کوگ "بعنوان پرنده مورد علاقه در ایل ،شادی حزن انگیزی را که مخصوص همتباران خود است و "بی قرار" که به لحاظ ادبی از طنزهای ظریف روستایی برخوردار است و یا "آخی وای" که تجسم حسرت ها و دلتنگیهای" وارگه نشینان" گرمسیری است و یا" ستین دل" و" هیاری" که وقایع مهمی نظیر همبستگی و سلحشوری مردان و زنان ایل را با رمزی و اعجازی که باب تازه ای به لحاظ مضمون و گام جدیدی در ادبیات آهنگین و حماسی ایل است و... بعنوان اثری ممتاز که جدای ازتازگی و تنوع شعر و موسیقی و اجرا ،به لحاظ کاربرد مفاهیم فرهنگی و غنای فولکلوریک و بدلیل استفاده از اصطلاحات بکر و اصیل و نیز صراحت و صحت و سلامت دقیق گویش بعنوان منبع ومرجعی برای زبانشناسان معرفی شده است(7).

بهمن علاءالدین در سال 1375 چهارمین کاست خود را با نام "بر افتو " این بار هم با تنظیم "استاد منصور قناد پور" و نوازندگی" شهریار فریوسفی"،"جمال جهانشاد"،"حسن ناهید" ،"اردشیر ،اردوان وارژنگ کامکار" و تک نوازی نی "استاد حافظی" و به اهتمام استاد"فریدون شهبازیان" منتشر کرد. بنا به اظهار دکتر صالح پور وی در این اثر نیز بخش دیگری از زندگی و فرهنگ ایل بختیاری بویژه توقف و ماندن جوانان و مردان را در گرمسیر برای "دِرو" ، بهنگام کوچ ایل به "سردسیر" و حدیث حسرت، دلتنگی،هجران ودوری از دیار ویار و گرما وکار طاقت فرسا و نفس گیر "دِ رو" در "آواهای برزیگری" یا" گرمسیری" را روایت کرد. علاوه براین "براَفتو" در مجموعه خود تنوع و گوناگونی موسیقی ایل بختیاری را در بر داشته ،همچنانکه در تصنیف زیبای "بهار" با مضمونی اجتماعی و پویا و با بدعتی تازه انسان را چون چشمه ای جوشان نه چون مردابی ایستا به جنبش و حرکتی زلال و برای همبستگی بیشتر و تاراندن دشمن نوید داده و جانفشانیها و از خود گذشتگی ها را یادآوری میکند و یا تصنیف "بهار" که حکایت قول و قرار و بهار به عاشقان ساده دل ایل است و یا" گُلِ ناز" که دلخونیهای پر رنج و بیوفایی هاست که گویی شبهای بی مهتاب کوچ را تصویر می سازد و یا در تصنیف" برافتو" ناپایداریهای بهار زود گذر عشق و جوانی را اشارت می کند.همچنین در قطعه بی کلام "چهار دستمالی "چوپی رقص بختیاری به شکلی زیبا احساس می شود و یا آواز" شَووخی" که دیگر بار حکایت شرف و خون و حماسه های ایل را به قالبی بیاد ماندنی روایت میکند و در نهایت "دی بلال" که شناخته شده ترین ملودی تغزلی بختیاری چونان حدیث عشق گویی،کز هر زبان که می شنوی نا مکرر است.(8)

علاءالدین در تداوم و استمرار تلاشهای خود و با وجود گلایه های بسیا ر از وضعیت حاکم بر شعر وموسیقی اصیل وسنتی و فولکلوریک ، بخش دیگری از سروده ها و ساخته های خود را در سال 1377 در کاست دیگری با نام"آستاره" با تنظیم ماهرانه و قطعات بدون کلام "استاد قنادپور "و همراهی برخی دیگر از نوازندگان برجسته کشوراز جمله" حسن ناهید" ، "شهریار فریوسفی"،" جمال جهانشاد"، "مجید اخشابی" ، "محمود فرهمند"،"رسول بهبهانی" ،"سهیل ایوانی" و...طراحی جلد "بهروز غریب پور" منتشر کرد .

صالح پور در شرح خود بر روی جلد این کاست نیز از " آستاره"،بعنوان مجالی ویژه برای بازپردازی به اصالتها و ارزشهای ایل یاد کرد که در آشفته بازار چند ساله موسیقی بختیاری ، فارغ از دغدغه های سوداگرانه روزگار تنها و تنها به حفظ اصالتها می اندیشید و همچنان پاسدار ارزشهای غنی و ادبی موسیقی بختیاری به شمار میرفت.به اعتقاد وی کاست "آستاره" در نقش "بهار دلتنگی ها" و "صدای راستین ایل" است که از حنجره صمیمی و بی آلایش بهمن علاء الدین در دغدغه غربت دلتنگیها مترنم گردید.آوایی برگرفته از چشمه سارهای زلال کهسار بختیاری همراه با بغض های جاری کارون و عطش حسرتنا ک کوچی خاموش به" وارگه های فراموشی"...در ادامه نوشته وی آمده است: در آوانگاره های قومی،"آستاره" و ماندگاری تصاویرش از حداکثر ظرفیت ها و قابلیت های گویشی و موسیقایی بختیاری مدد بسیار گرفته و علاءالدین بعنوان خواننده آن با توان والای نغمه سرایی اش و اشراف به چم وخم های زندگی کوچ زیستی، مضامینی بکر و مبانی فرهنگ اصیل عشایری را به حنجره تغزل کشانده،بی آنکه از مردم فاصله گرفته باشد، با استعانت از واژگان از یاد و "ویر" رفته و زبان محاوره برگرفته از زندگی عشایر،آینه دار تمام نمای مظاهر مختلف زندگی آنان گردیده است.

ترانه "کاشکی" نیز سروده ای آرمانی است که از اعماق حسرتها و دلتنگی های همیشگی ایل برخاسته است که تغزلی سرشار از تصاویر شفاف و زلال که هر بختیاری روح و جان اصیل خود را در انعکاس چشمه های جوشان پر مهر و محبت و لبریز همیشگی اش باز می یابد و همنوا میگردد...بی گمان در کاشکی" طنین صدای ایل "خلاصه می شود.همچنانکه در ترانه "کَوگِ نازنین" به سبب برخورداری و دیرینگی اسطوره ها و همزیستی انسان وطبیعت ،خواننده در توالی و تناوب تنهایی و دلتنگی هایش با کبکی خوشخوان به همدلی و همنوایی نشسته است و از بخت و رنج روزگار و"رشته شدن دل" و "لیشی تنهایی"خویش به صورت حزین شکواییه سر می دهد که :مرا دیگر تاب و توانی نمانده است... و..." بیو برس به دادم" . در تصنیف"گِردِواری " نیز سوزو بریزهای انسانی را در می یابیم که چشم انتظار ره می پاید و شب هنگام که سیاه چادرها به سیاهی شب پیوند می خورند در آستانه " بُهون"آستاره ای با تیغِشت تابناکش "تَش به کار به شوگار" می نهد . (9)

اما، دوره سوم فعالیت هنری بهمن علاءالدین با کوچ وی از اهواز به "کرج"درسال 1379 شروع و تا پایان حیات پربارش ادامه پیدا میکند.در واقع وی علیرغم درخواستهای مکرر هواداران و دوستان و دوستداران خود جهت سکونت یا سفر به خارج از کشور،نه تنها به دیدار از مناطق روستایی و عشایری علاقه بیشتری نشان می داد بلکه با وجود دوری از دیار خود ، همچنان ارتباط خود را با عشایر و مناطق عشایری و روستایی حفظ کرده و این بار که علاوه بر " سرگرونی روزگار" و " تهینایی و سنگینی دل " مجبور به تحمل غم" دِیری" و فاصله از دیار و سرزمین نیاکان خود نیز شده بود ، با احساسی حسرت برانگیزتر و علاقه ای تازه تر و جدیتی بیشتر به سرودن شعر و ترانه و ساختن و خواندن آهنگ پرداخت و در حالیکه در "تنهایی غریبانه" و" خلوت محجوبانه" خود ترانه ها و ملودیها و اشعار بی نظیری مانند"چَو" ، "بِندار" ،"کُنار"،"مالِ زیر"و...را ساخته و در تدارک انتشار رسمی برخی از آنها در قالب دو کاست جدید خود بنامهای" بهیگ "و "گرفگار" بود و در حالیکه هنوز نغمه ها و نواهای دل انگیز و ناگفته های بسیار در دل آیینه ای و حنجره بلورین خود داشت،"خسته" از"رسم زمونه " و" دَنگ و فَنگ روزگار"و با "دل چی آسمون پاک" و همواره "تهینا" و "عاشق" خود،"گرفگار نیرنگ زمونه شده "و با دل ِ"همیشه بیقرار" و" ِ دردمند " خویش با ایل و دیار و تبار و همتباران و دوستداران خود بدرود گفت و همچون "کوگ تاراز" ، با "دو بال اِسبید ی" که همیشه از خدا طلب میکرد ،"بال اَوشنون" به "آسمون"،همانجایی که به گفته خود هیچ" غم نیِد" پرکشید وبرای ابد خاموش شد وغم عمیقی را بر پیکر ایل و دیار خود نهاد.بهمن علاالدین،اگرچه خیلی زود و از همان ایَام کودکی به رسم و جبر زمانه مجبور شده بود به خاطر ادامه تحصیل و کار از شیوه زندگی ایلیاتی وعشایری نیاکان خود دوری گزیند،اما وی که همانند سایر همتباران اصیل خود از روحیه ای "آزاد منش "و "ایلیاتی" و از بسیاری دیگر صفات و خصلت های انسانی و نیکوی" عشایری "برخوردار بود ، همواره به تحولات و رویداد های سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی جامعه که منجر به ایجاد فقر اقتصادی وفرهنگی در جامعه و فراق و دوری هموطنان و همتباران خود از یکدیگر و از بسیاری از اصالت های فرهنگی ملی و محلی و قومی خود شده بود،"حساس" ،"ناراضی"و"بسیار نگران" بود.وی اگرچه خود همیشه از این وضعیت احساس ناراحتی کرده و "خسته" بنظر میرسید،ولی متاثر از تحولات فوق، همواره سعی داشت در آثار خویش همتباران خود را به وحدت ،همدلی،همیاری،عشق،امید،پیکار با درماندگی وسیاهی،نیکی ،تلاش و کوشش و صفا وصمیمیت و بازگشت به هویت و اصالت های فراموش شده فراخوانده و مرحمی بر رنجها و آلام آنها باشد.این احساس خستگی را که در اواخر عمرش افزونتر نیز شده بود، میتوان در آخرین اشعار و ترانه های سروده شده وی به خوبی درک کرد.

بهمن علاءالدین با وجود درخواستهای مکرر و بیشمار، از داخل و خارج از کشور،بجز حلقه ای محدود ازنزدیکان و دوستان قدیمی و عمدتا همکاران فرهنگی خود، بندرت کسی را به حضور می پذیرفت ،و نه تنها علاقه ای به حضور در مجالس و محافل رسمی و غیر رسمی نداشت، بلکه علیرغم درخواست ها و دعوت های مکرر از طرف رسانه های صوتی –تصویری،بویژه برنامه ها وکانال های سراسری و مراکز مختلف استانی صدا و سیما و ماهواره ای و همچنین مطبوعات سراسری و محلی برای اجرای برنامه یا انجام مصاحبه ویا تقاضا های متعدد از جانب افراد ، مقامات، نهادها و گروههای مختلف داخل و خارج از کشور برای برگزاری کنسرت و یا حضور در مراسم های مختلف و ... بنا به برخی دلایل و از جمله ویژگیهای شخصیتی خود اعتنایی نشان نداد و به مدت حدود 25 سال حاضر به پذیرفتن این دعوت ها و درخواستها و حضور در رسانه ها و یا ظاهر شدن در انظار عمومی نشد.

وی حتی حاضر به درج هیچ توضیح ، عکس یا تصویری از خود بر روی جلد هیچ یک از کاست های خود نشد و بجای آن سعی داشت بر روی جلد هرکاست تصویر یکی از نماد های ایل خود را که با محتوای آن کاست بیشتر تناسب و همخوانی داشت به جامعه معرفی کند.در واقع وی درحالیکه در طول سالهای طولانی حتی چهره اش برای بخش زیادی از همتباران و هوادارانش ناشناخته مانده بود، اما طی این مدت طولانی در کنج و خلوت تنهایی خود بزرگترین خدمات را به ایل خود کرد تا اینکه سرانجام وی درسالهای 1379،1380،1381و با مساعد تر شدن اوضاع عمومی کشور برای فعالیت های فرهنگی و هنری، بنا به اصرار دوستان نزدیک خود و به منظور ترویج ارزشهای فرهنگی ایلی خود حاضر به اجرای کنسرت در شهر اهواز شد که بدنبال استقبال چشمگیر و سپس تقاضاهای مکرر دیگر هم تباران خود، در برخی دیگر از شهرها نظیر مسجد سلیمان ، باغملک ، ایذه ، شهرکرد و.....با برگزاری مجدد کنسرت و اجرای مستقیم برخی آهنگ های قدیمی و جدید خود برای علاقمندان وهمتباران خود در این شهرها موافقت کرد.

علاءالدین، نه تنها به عنوان یک خواننده ،برخوردار از لحن و صوتی آریایی و اسطوره ای بود ،بلکه بدلیل برخورداری از پشتوانه، پیشه و پیشینه فرهنگی در سرودن شعر و ترانه و همچنین خلق ملودی تبحر خاصی پیدا کرده بود و به بنا به گفته یکی از صاحب نظران شاید از محدود خوانندگان ویا تنها خواننده ای بود در ایران_ واحتمالا در جهان_ که بیشتر آثارش از نظر شعر ،ترانه وملودی ساخته شده توسط خود وی باشد.(10) وی که بدون بهره گیری مستقیم از محضر هیچ استاد و معلمی و تنها به مدد ذوق و استعداد ذاتی و الهی و همچنین پشتکار و سلامت نفس خویش توانسته بود،بنا به گفته یکی از صاحب نظران ،به چنان شناخت و تسلطی در اجرای آواز بختیاری برسد که همطراز اساتیدی مانند" قمر" ، "اقبال آذر"،"صیف"و"شجریان" از اندک خوانندگان "آواز خوان" ایران قرار گرفته" (11) و" نقش مهمی در بازسازی ،گردآوری،خوانش جدید و مدرن و برکشاندن موسیقی بختیاری ایفا کند واین موسیقی را با ردیف آوازی موسیقی ایرانی هماهنگ نموده و به نمایش بگذارد"(12)و علیرغم اینکه حتی یکی دیگر از صاحب نظران از ایجاد سبک مستقل و متمایزی از موسیقی بختیاری توسط آن هنر مند فقید که از آن به "موسیقی علاء الدین" نام می برد، یاد میکند،(13) لیکن وی در مقابل درخواستهای مکرر افراد مختلف برای پذیرفتن مقام استادی ایشان و پذیرش آنان بعنوان شاگرد ، با متانت و فروتنی خاص خود ،با رد این درخواست ها، همواره منکر چنین مقامی برای خود شده واگرچه گاهی برخی ازخوانندگان جوان را به حضور می پذیرفت و راهنماییهایی را نیز به ایشان ارایه و یا مورد تشویق قرارمی داد ،ولی هیچگاه حاضر به پذیرفتن عنوان و کسوت استادی وپذیرش کسی بعنوان شاگرد رسمی خود نشد.

وی که خود پر آوازه ترین راوی عشق های پاک و ساده ایلیاتی بود و همواره عاشقانه ترین ترانه های ایلی خود را می سرود ،هیچگاه دل به عشق های زمینی نسپرد و پس از فوت پدر خود ، متعهد انه و دلسوزانه سرپرستی خانواده وبویژه مادرخود، که او را عاشقانه دوست می داشت و همچنین خواهران خود و فرزندان آنها را بعهده گرفته وهرگز تن به ازدواج نداد و روح همیشه عاشق ، ساده و نجیب ایلیاتی خود را به عشقی آسمانی، ابدی و جاودانه پیوند زد.

بهمن علاء الدین که عمر خود را عاشقانه و بی هیچ خواهش و آلایشی وقف احیا و پاسداشت فرهنگ ،ادبیات،گویش وتاریخ وشعر و موسیقی ایل خود کرده بود و شهرت و محبوبیتش نه به مدد حضور در رسانه ها و یا تبلیغات ،بلکه تنها بواسطه ارائه آثاری،هرچند بسیار محدود ،اما فاخر و اصیل بود؛ نزد صاحب نظران و هوادارن جایگاه شاخص و ممتازی یافت و علاوه بر اینکه از دیدگاه آنان در کنار بزرگانی همچون "سردار اسعد بختیاری" و "داراب افسر بختیاری"، بعنوان یکی از بزرگان قوم بختیاری به شمار رفت که هر کدام نقش مهمی در حفظ هویت و اصالت های این قوم و شناساندن و سربلندی آن در میان سایر اقوام گردیدند، بلکه به عناوین مختلفی نظیر:"پدر شعر و موسیقی و آواز بختیاری"،"صدای ماندگار ایل "،" اسطوره موسیقی بختیاری"،"خسرو آوازبختیاری" ،"خواننده ی بی همتا"،" سلطان آواز بختیاری"، "آخرین راوی زندگی کوچ نشینی"،"یک اتفاق تکرار ناشدنی در موسیقی بختیاری" ،"صدای راستین ایل بختیاری"،"پدر موسیقی بختیاری"،"ققنوس آواز بختیاری"، "خنیاگر بزرگ جنوب" ،"کبک خوشخوان بختیاری"،"کبک تاراز"،"فردوسی بختیاری"،"خنیاگر خوش قریحه"،"تک ستاره موسیقی بختیاری"،"نغمه سرای ایل"،"حنجره قبیله"،"پرچمدار شعر و موسیقی بختیاری"،"بلبل زاگرس"،"بزرگمرد ایل بختیاری"،"هنرمند و فیلسوف پر آوازه کشور"،"سردار سخن و سالار آواز بختیاری"،"صدای آریایی"،"صدای زردکوه"،"صدای ملکوتی"،"آستاره بی بدیل آسمان ایل"و....ملقب گشت و همچنین بعنوان صاحب نقش هایی مانند :"مسلط به فرهنگ ،تاریخ ،ادبیات و لهجه بختیاری"،"وفور و چیرگی در استفاده و بیان الفاظ واژگان اصیل و کهن"،"احاطه به تصنیف ها و آواز های محلی"، " بی نظیر" در "پاسداشت گویش" ،"احیای کلام ولغات و اصطلاحات محجور" ،"معرفی اسطوره ها و مشاهیر بختیاری" ، "واقعه خوانی و خوانش تاریخ بختیاری" ، "پردازش سمبل ها و نمادهای ایلی" ،"سرشناس ترین خواننده موسیقی فولکلوریک ایران"، "معرفی موسیقی و آواز بختیاری در گستره ملی و سایر اقوام ایرانی" ، "پویا نمودن و هماهنگی میان موسیقی و ترانه های بختیاری با سایر سازها"،"اشراف به زندگی وجغرافیای بختیاری"،"باز آفرینی هویت ایلی و.."شناخته شده است .(14)

درگذشت ناگهانی بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)که عمر خود را دلسوزانه در راه اعتلای فرهنگ و هنر قوم خود صرف نمود و با وجود محبوبیت و معروفیت خاص و ممتازش نزد هواداران و همتباران ،همواره مظلومانه ومحجوبانه و به دور از هر گونه میل مادی و دنیوی در خدمت فرهنگ مرز و بوم خود و ساختن وسرودن دل انگیز ترین نوا ها و نغمه های تبار و دیار خود بود ،آنچنان تاسف و تاثری عمیق بر همتباران وی در تمام طوایف و تیره های بختیاری اعم از چهارلنگ و هفت لنگ ، هواداران، دوستان وآشنایان وی در داخل و خارج از کشورگذاشت که علاوه بر انعکاس گسترده آن در استانهای مختلف لر و بختیاری نشین مانند تهران ،خوزستان،چهار محال و بختیاری ،اصفهان،لرستان،کهگیلویه و بویر احمد،ایلام و...رسانه های مختلف،بویژه مطبوعات محلی و سراسری ، به نحوی ستایش برانگیز وکم نظیر و بطور خودجوش در شهرها ،روستا ها ومناطق بسیاری در داخل و خارج از کشور از جمله:

تهران ، کرج ، اهواز ، شوشتر ، مسجد سلیمان ، آبادان ، ماهشهر ، دزفول ، اندیمشک ، اصفهان ، فولاد شهر، شهرکرد ، لردگان ، باغملک ، ایذه ، هفتگل ، لالی ، قلعه تل(ایذه)،یزدان شهر،دورود،ازنا،الیگودرز،گُتوند(شوشتر)، اندیکا(مسجدسلیمان)،جنّت مکان(شوشتر) ،عقیلی(شوشتر)،دیناران،رامهرمز،دهدز(ایذه)،بنادر خارک و قشم،منطقه عسلویه و....در کشورهای آلمان ، هلند ، انگلیس ، کانادا ، کویت و ... مراسم ها و آیین های سنتی و ایلیاتی و با شکوه مختلفی در سوگ از دست رفتن و بمناسبت های سو مین، هفتمین و چهلمین روز درگذشت وگرامیداشت یاد و خاطره وی برگزار گردید.

در این مراسم ها و آیین ها که به همت غیرتمندانه برخی دوستان و هواداران و حضور با شکوه و گسترده همتباران از تیره ها و طوایف و مناطق مختلف سراسر کشور ،بویژه همتباران زاگرس نشین،آشنایان، علاقمندان و هواداران وی و باشرکت بزرگان و دیگر همشهریان خود ازسایر اقوام نظیر: "فارس"،"لر" ، "کرد" ، " عرب" و همچنین باشرکت هنرمندان ، فرهنگیان ،دانشجویان ،اساتید،اعضا و مدیران موسسات،باشگاهها،انجمنهاوکانونهای فرهنگی و هنری،ورزشی ،مدیران و کارکنان برخی نهادها،ارگان ها و ادارات دولتی و غیر دولتی،موسسات مطبوعاتی،کسبه و اصناف،اعضای شورای شهر و روستا،نمایندگان مجلس،مقامات استانی و محلی و...برپا شد، برنامه های مختلفی نظیر: چپ نوازی توشمال ها، نی نوازی، مدیحه سرایی ،مرثیه خوانی ،شاهنامه خوانی ،قرآن خوانی ، شعرخوانی ، نوازندگی ، ترانه سرایی،آواز خوانی و سخنرانی و... توسط فرهنگیان،فرهیختگان ، وهنر دوستان و بویژه توسط هنرمندان ملی و محلی مانند :علی حافظی،علی تاجمیری،کورش اسدپور،سینا سرلک ،دیدار محمودی، غلامشاه قنبری، ملک محمد مسعودی ،شهرام براتپوری ، رحیم عدنانی،رضا صالحی ، نریمان فاضلی و برخی دیگر هنرمندان جوان...اجرا و با برپایی "سیاه چادر" و "بُهون" و " کُتل" و "مافه گه" وتزیین اسب و مادیان به سبک سنتیِ بزرگداشت بزرگان و ایلمردان ایل خود،یاد وخاطره و خدمات ارزنده آن هنرمند فقید گرامی داشته شد.

همچنین در بسیاری از این شهر ها و مناطق و روستا ها، همتباران وی از اقشار مختلف مردم و نخبگان فرهنگی ،هنری و سیاسی واجتماعی و مدیران و مسئولان و مقامات وکارکنان نهادهای دولتی و غیر دولتی با نصب پرچم سیاه و پلا کارد وپوستر ویا با ارسال پیام و تاج گل و پارچه نوشته و یا درج آگهی تسلیت و مطلب در مطبوعات سراسری و محلی و سایت های اینترنتی یاد وی را گرامی وبا خانواده و بستگان و سایر همتباران خود ابراز همدردی نمودند.

در واقع درگذشت بهمن علاءالدین که در طول حیات و آثارش دعوت به همدلی و اتحاد و زندگی و عشق و صفا وصمیمیت و پاسداشت ارزشها و نمادهای ایلی را ترویج میکرد و حیات و هنر خود را وقف پاسداشت اصالت ها و هویت و ارزشها و نمادهای قوم خود کرده بود، و" عشق ها ،شور ها،ناکامی هایا کامیابیهای جوانان بختیاری با آثار وی پیوند یافته و بخشی از هویت زندگی امروز آنها مدیون آواز ها و ترانه های اوست" نه تنها بازگشت به هویت ایلی را میان همتباران و بویژه جوانان و نوجوانان قوم خود موجب گردید و جوششی بی سابقه را میان نخبگان و فرهیختگان و هنرمندان بختیاری و لر تبار و بویژه نسل جدید آنها بوجود آورد و انتشار حجم گسترده ای از آثار مختلفی از مقالات ، متون ادبی ، شعر ،ترانه ، سرود و...در مطبوعات سراسری و محلی و بویژه در قالب انتشار ویژه نامه های متعدد و چاپ عکس ،پوستر ،سر رسید،تقویم و....مزین به تصاویر وی و زندگی قوم بختیاری و با مضمون توصیف و تحلیل و تمجید از نقش و جایگاه ارزنده وی در شعر ،موسیقی،ادبیات،تاریخ ،فرهنگ و....بختیاری را موجب شد ، بلکه همتباران خود از طوایف و تیره های مختلف و نقاط گوناگون را –پس از گذشت سالهای متمادی-یکبار دیگر آنهم به شیوه گذشتگان از جمله با پوشش و آیین های محلی گرد هم آورد و صمیمیت و "گوگری"(برادری) را بار دیگر میان بختیاریها به نمایش گذاشت.شدت حزن و اندوه وتاثر حاکم بر مراسمات و محتوای برنامه ها و مطالب منتشر شده به قدری بود که از یک سو حکایت از نقش بستن زخمی عمیق بر عواطف واحساسات یک قوم و شدت محبوبیت و منزلت آن هنرمند فقید نزد نخبگان و مردم داشت.

کثرت ، شکوه و مشارکت اقشار مختلف در مراسمات و آیین های گرامیداشت آن هنرمند یگانه آنچنان فراگیر بود که بنا به گفته یکی از اساتید دانشگاه و تاریخ نگاران بختیاری، در تاریخ ایران و قوم بختیاری بی سابقه بوده و کمتر میتوان برگزاری چنین بزرگداشت هایی را حتی برای هیچ سلطان و پادشاه وصاحب منصبی، که به نحوی کاملا خودجوش توسط مردم و بدون دخالت هیچ نهاد دولتی و در نقاط مختلف کشور برگزار شده باشد ،یافت.(15)در واقع هیچکس تصور نمی کرد که خبر مرگ این هنرمند گوشه گیر تا این حد بتواند بختیاری ها را تحت تاثیر قرار دهد،بطوری که اغلب در سوگ او بگریند و با تحسین و ستایش عمیق قلبی بدرقه اش نمایند.بدون تردید تنها او بود که از چنین جایگاهی در بین همتبارانش برخوردار بود. (16)

از سوی دیگر تعدد مراسمات و درخواست ها جهت برگزاری و ایفای نقش در برگزاری و اجرای برنامه در این مراسم ها از سوی همتباران و علاقمندان آنچنان گسترده بود که بمنظور هر چه بهتر برگزار کردن و ایجاد هماهنگی میان برگزار کنندگان مراسمات در شهرها و نواحی مختلف و خانواده وبستگان آن هنرمند فقید،جمعی از فرهیختگان ایل بختیاری وبرخی ازعلاقمندان،دوستان و بستگان وی بنام ستاد گرامیداشت آن هنرمند فقید تشکیل وتحت نظارت خانواده وی، هماهنگی و مدیریت مرکزی این مراسم ها وآیین ها را به عهده گرفت تا علاوه بر نظارت بر برنامه ریزی و اجرای این مراسمات، در آینده نیز به طور دایمی به مدیریت برگزاری مراسم ها و آیین های گرامیداشت این هنرمند فقید ایل بپردازد.

این ستاد در مدتی کوتاه پس از برگزاری مراسمات و آیین های گرامیداشت فوق،با پیشنهاد و همکاری خانواده آن هنرمند فقید،علاوه بر چاپ آگهی های وزینِ تشکر از کلیه برگزار کنندگان و شرکت کنندگان در مطبوعات سراسری و محلی (17)،در یک اقدام بی سابقه و تحسین بر انگیز نسبت به تهیه و ارسال تقدیر نامه هایی برای حدود 500 نفر از برگزار کنندگان و زحمتکشان اصلی این آیین ها و همچنین جمع آوری تصاویر و فیلم های این مراسمات و تلاش جهت تهیه آرشیو وآماده کردن فیلمی کامل در این زمینه اهتمام نمود ه است.

همچنین بمنظور جمع آوری ،حفظ و انتشار آثار بجا مانده و منتشر نشده از آن هنرمند فقید،کمیته ای متشکل از برخی صاحب نظران ،فرهیختگان و هنرمندان ودست اندرکاران انتشار نزدیک به وی نظیر استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده، علی حافظی ،دکتر اردشیر صالح پور، بهرام علاء الدین ،محمدرضا پیلتن،علی بداغی،امیر مولوی ،ارژنگ سیفی زاده،منوچهر آزادی و.... با نظارت خانواده ایشان تشکیل، که این کمیته طی جلسات متعدد وانجام مشورت ها و بررسی های مختلف، ضمن مهیا کردن مقدمات و انتشار کاست " بَهیگ "، برنامه ریزی جهت جمع آوری ، ثبت و انتشار سایر آثار شامل اشعار ،ترانه ها ،ملودیها و آهنگ های باقی مانده وی و همچنین تاسیس یک موسسه یا مرکز فرهنگی –هنری به نام آن هنرمند فقید را آغاز نمود ه است.

کاست بهیگ که بر مبنای نسخه ای از ضبط خانگی آن منتشر شده است، اثری است که قبلا براساس برخی ملودی ها و سروده های جدید و به یاد ماندنی آن استاد فقید نظیر "وارِ نو(گرمسیر)" ،"دل اشکنده"،"آواز کوگ خوشخون"،"شّوِ چارده"،"مُژده گونی"،"دَنگ و فَنگ" و" بَهیگ" و با نی استاد حافظی و تنبک سعید حسین پور بصورت آزمایشی و با ضبط خانگی اجرا شده و اگرچه پیش از این نیز بطور غیر مجاز و براثر سهل انگاری یکی از دست اندرکاران سابق انتشار آن در سطحی محدود به دست عده ای افتاده بود،اما با پالایش ،قطعه بندی مجدد، و در بخش هایی اجرای نوای جدید نی(حافظی) ودهل و دایره(حسین قربانی)و اضافه کردن برخی قطعات بی کلام با ضبط استودیویی ، با همکاری استاد منصور قناد پور،حسین سیفی زاده،مجتبی صادقی و دکتر اردشیر صالح پوروکیانوش غریب پور(طراحی جلد)آرش میر لوحی(عکس) ، در تیرماه سال جاری(1386) آماده و به دست علاقمندان رسید.

بهیگ،اگرچه دست تقدیر مهلت و مجال وصالش را به خالق آن یعنی بهمن علاالدین نداد، اما اثری است که به لحاظ قرار گرفتن علاءالدین در اوج بلوغ و پختگی از نظر سرودن شعر و ترانه های غنی و استفاده فراوان از ترکیبات و استعاره ها ی بدیع و واژگان اصیل بختیاری و خلق آهنگ ها و ملودی های جدید ،متنوع و بی نظیر ،اجرای استادانه و ماهرانه آوازها و تصنیف ها و برخورداری از صوت و لحنی اسا طیری، می تواند نمونه ای دیگر از جایگاه رفیع وی در موسیقی نواحی و فولکلورایران و منشاء تحولی دیگر در موسیقی و شعر بختیاری قرارگیرد.

دکتر صالح پور بار دیگر در شرحی که بپیوست بهیگ نوشته است،در ابتدا با اشاره به باور ناپذیر بودن مرگ آن هنرمند فرهیخته ، از نوا و حنجره بهمن علا الدین بعنوان یک اتفاق در موسیقی بختیاری یاد میکند که دیگر تکرار نخواهد شد،صدایی که عصاره فرهنگ چند هزار ساله نژادگان زاگرس بود،آوایی برآمده از زخمها،درد ها،ورنجهای همیشگی که عشق و صمیمیت ایل در تار و پود حریرگون صدایش موج می زد.صدایی که هویت ما بود....و سپس می نویسد:... دریغ از صدای راستین ایل بختیاری که به خاموشی نشست.دریغ از آن آفتاب روشن فرهنگ و هنر ایل که با حنجره تغزل و حماسه، عمری برای ما خواند و مواریث کهن و نغمه های اجدادی را در گوش گنبد گیتی طنین انداز کرد....حنجره ای که سبزی بهار را تداعی میکرد و...غرور گمشده ایل را در ما زنده میکرد....آوایی که نشانگر هویت ماست...و ادامه می دهد:... دریغا که ما سزاوار چنین شیونی نبودیم و...سرتاسر زاگرس غرق ماتم است و بخت انگار سالهاست که از بختیاری ورگشته...همه جا نوای سرنا و دهل بلند است و دختران گیسوان را در باد پریشان کرده اند..از آن همه شکوه و هیبت ایل تنها یک صدا مانده بود که آنهم از ما دریغ شد....وحالا ما در جستجوی صدای تو میگردیم،صدایینظر کرده" و "خداخو کرده" که از چشمه جانت می جوشید و گویی از موهبت فره ایزدی برخوردار بود....صدایی ژرف و لطیف که به بُهونی و سیاه چادری می مانست که به مهر خود همه فرزندان ایل را به رسم و آیین ایلی کنار یکدیگر می نشاند....وی در ادامه می نویسد: ....خواندی از عشق وهجر وتنهایی و جوانان بختیاری با صدای تو عاشق می شدند...واز عشق و وفا و آزادگی سخن ساز کردی...خواندی در انزوا وتنهایی دور از ایل،در غربت...با یاد ایل ، ،بی هیچ توقع وچشمداشتی...ترانه هایی که نماد همبستگی و صلابت ایل بود... ایلی غمگین که تنها دلخوشی اش صدای تو بود....وی در ادامه با اشاره به تلاش همراه با دلتنگی و خستگی خود و دست اندرکاران انتشار بهیگ ، بعنوان اولین اثری که قرار است بی حضور آن هنرمند فقید تولید و به علاقمندان وی عرضه شود، مینویسد: اشکهای ما در غم تو بر کاست میچکد.یاد تو و لحن اساطیری ات فضا را پر کرده است،تو هستی ،همه جا هستی و اینجا جهان بی حضور تو خالی ست...

وی همچنین در مورد برخی ویژگیهای این کاست می نویسد: بهیگ نامی که خود برای این کاست انتخاب کرده بودی آینه تمام نمای عروسی ایل،با همه زیباییها که نشان مهر و پیوند هاست...آداب و مناسک کامل با اشعار زیبا و دراماتیک که شنونده به لطف صدای تو خود را در حال و هوای عروسی احساس میکند و همه را به شادی و اشتراکات فرهنگی ایلی سهیم می نماید...و در پایان می نویسد: ...واکنون تقابل و تعارض نام بهیگ پس از مرگ تو و عزای تو که همیشه مردم را شاد می خواستی...و با مردم بودی و برای مردم میخواندی...و حالا کمی آنسوتر در دشت و دمن زاگرس ...بابونه ها وشقایق های اقلیمی به یاد تو می رویند و...صدای تو با بوی بابونه ها در هم آمیخته است...و کبک های زاگرس ترانه های تو را عاشقانه می خوانند....تو با صدایت فرهنگ بختیاری را منزلتی رفیع بخشیدی و تا قله های اوج وافتخار بالا کشاندی...صدایت هر موجودی را محسوس می کرد و محسوسی را موجود....بخوان ،باز هم بخوان،ایل تشنه صدای توست و...بدان که آیین صدا خاموشی نیست.(18)

در تحلیل دیگری ، یکی از دیگرنویسندگان همتبار معتقد است با خوانش شعر قطعه بهیگ ،آن چه بیش از همه به چشم می آید استعاره های فراوان و ستاره های درخشانی است که علاءالدین درواپسین روزهای زندگانی این جهانی اش به دوستداران ایل بزرگش تقدیم کرده است. استعاره به مجاز برای بسیاری از صور خیال نهفته در متن، وتصویر سازی های شاعرانه وکنایات وتلمیحات ، وستاره به معنای اشارات دقیق استاد به آیین عروسی دربختیاری است؛ و اصراری که ایشان در نکو داشت و نگه داشت این آیین دارد.

در این قطعه، هر دو مورد یاد شده با ظرافت و هنرمندی تمام گنجانده شده است.
ابیاتی که به این تصویرسازی‌های بی‌بدیل ، چیده شدند بسیار جاندار و جذابند و شکوه خاصی به فرم و محتوا داده‌اند...و بی‌تردید تک‌تک ابیات این غزلواره‌ی محلی به انواع صورخیال و آرایه‌های برجسته و تفکر برانگیز ادبی آذین بسته شده است.

از نظر وی مشخصه‌ی دیگر این قطعه ،سرشاری‌اش از ستاره‌های آیینی بختیاری آن هم از نوع شادیانه‌ی جشن ازدواج است... که مسعود بختیاری در این قطعه و نیز با شناخت و تسلطی که بر سطور مستور موسیقی و پرده‌ها و مقام‌هایش دارد، این آیین نیکو را همچون نسخه‌ایی مانا و قاب گرفته به یادگارگذاشته است.

وی در ادامه می نویسد: مسعود در آخرین اثر خود برای چندمین بار علاقه‌اش را،بل آرزویش را به دور هم جمع شدن تمام مال و ایل ،در یک شب پرستاره در دشت‌های فراخ بختیاری نمی‌تواند کتمان کند! و... معتقد است آن هنرمند فقید بااستفاده از واژه ها‌ی کهن و با اصالت مانند «اَنگِشت» به جای «ذغال».... یادآور دغدغه‌های فردوسی بزرگ در واژه گزینی فارسی بوده است.درادامه این نوشته آمده است :مسعود،نوازنده‌ی ساز سرنا،این ساز سازگار با صفا و صلابت ایل را فرا می‌خواند تا در مقام‌های«چوپی» و«ترکه بازی» و «سحرناز» آهنگ‌های خویش را ساز کند و در پی‌نواختن مقام «ترکی»،جوانان را به رقص«سه پا» دعوت می‌کند و به دهل زن هلهله آفرین ایل می‌گوید آن چنان بر دهل بکوب تا گوش شیطان کَر شود و فرار کند و نتواند در مراسم پاک عروسی جوانان ایل رخنه کند.

وی در پایان می نویسد: بازخوانی آیینی شعر بهیگ ، گویی آخرین پلان فیلم ضبط شده‌ای از یک مراسم عروسی است که هیچ کدام از دقائق و رسوم ایل از چشم تیزبین شاعر پوشیده نمی‌ماند.همه را به حضور در جشن فرا می‌خواند و چشمان نگرانش، میهمان تازه‌ی ایل را می‌پاید که نکند بهیگ ِ سپید جامه در برابر چشم زخم اهریمن قرار گیرد .بنابراین در میان اشعارکهن ومعاصر بختیاری، بدون شک شعر«بهیگ» جایگاه بس والایی خواهد داشت. زیرا بسیاری از وجوه شعری را با خود دارد و از هرگوشه که به برون و درون متن نگاه کنید جز ستاره و استعاره نمی بینید.(19)
در تحلیلی دیگر از بهیگ،یکی دیگر از همتباران جوان نیز با اشاره به اینکه ...نام او اکنون و در غیابش چه شباهتی با غمآهنگی ترانه های بختیاری دارد!....آورده است: بهمن علاءالدین با بهره گیری از پشتوانه ای غنی از ترانه های کهن این قوم و البته با نگاهی معاصرتر و تغزلی جوان تر ، اثری به یادگار باقی گذارده است که..... در هر کرشمه رنگی از تجلی با هم بودن و برای هم بودن را می توانی درک کنی.... موسیقی بهیگ همچون دیگر آثار علاءالدین به همین علائق ساده دست دراز کرده است و خوشبختی خویش را در غنیمت شب نشینی ایل و تبسم روز می داند ... "بهیگ" می توانست "بهیگ" آثار بهمن علاءالدین باشد،اگر نسیم وصل او را به همنوایی با خود کمی دیرتر فرا می خواند.(20)و....سر انجام به گفته یکی از صاحب نظران، مرگ علاءالدین میتواند نقطه پایان عصرکوچ نشینی در ایران تلقی شود؛چرا که او آخرین راوی و نماد این عصر بود.عصری که از چهار هزار سال پیش در ایران آغاز شده و اکنون با یک جا نشینی اجباری کوچ نشینان واپسین روز ها را می گذراند... مرگ وی غافلگیر کننده بود وانگار زود بود که مخاطبان زاگرسی اش را در سوز بادها رها کند و برود و انگار هنوز بودند ترانه هایی که آرزو داشتیم با صدای سحرآمیز مسعود بشنویم اشان... و برای زاگرسیان او همان بود که" لورکا" برای "اندلس"...و انگار این آواز مشترک همه راویان دوران های از دست رفته است که : ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز،خفته است روی لبانم،... ترانه ساعات گم شده در سایه های تار...ترانه ستاره های زنده در روز جاودان...(21)و... با این وجود،واگرچه او غریبانه رفت ،چندان که میلیونها شیفتگان وی نتوانستند وداعی درخور با وی داشته باشند و خاک بختیاری از در بر گرفتن تن وی محروم ماند، که دوست داشت در کفنی از برگ بلوط خاکش کنند(22)،اما.... نام ویاد او برای همیشه در دل و بر زبان همتباران بختیاری و زاگرسی اش زنده وجاری خواهد ماند، چون،صدا ونوای ملکوتی او برای همیشه بر فراز سرزمین بختیاری و زاگرس می ماند،و...چون: تنها صداست که می ماند!

« روانش شاد و راهش پاینده»

ماخذ و پی نوشت ها:

1- اسفند یار علاء الدین ، برادر و رمضان نریمیسا و منوچهر امیر زاده از دوستان قدیمی هنرمند فقید بهمن علا الدین (مصاحبه اختصاصی)

2-منوچهر دوستی"او کار خود را کرد"،ماهنامه کهرنگ،شماره11(ویژه نامه مسعود بختیاری)،آذر ودی 1385،ص8

3-سیروس احمدی فر (مصاحبه اختصاصی)وهوشنگ سامانی،برگرفته از تارنمای شخصی.

4-بهرام علاء الدین،برادر هنرمند فقید بهمن علا الدین (مصاحبه اختصاصی)

5- اسفند یار علاء الدین،پیشین.

6- دکتر اردشیر صالحپور،شرح روی جلد کاست.

7- پیشین

8- پیشین

9-پیشین

10-استاد منصور قناد پور.نوازنده برجسته کشور و تنظیم کننده بیشتر آثار بهمن علا الدین و رهبر ارکستر سابق اهواز. (متن مصاحبه تصویری در مراسم چهلمین روز)

11-تورج زاهدی،"ستاره ای درغربت"،دوفصلنامه ادبیات داستانی جنوب،حوزه هنری استان خوزستان،پاییز و زمستان85،ص 105

11-منوچهر دوستی،پیشین.

13-مهندس علی بهراد،ازدوستان و هنرمندان و همراهان قدیمی بهمن علا الدین.(متن مصاحبه تصویری در مراسم چهلمین روز)

14-بسیاری از عناوین و عبارات بکار گرفته شده در این نوشته و بویژه اصطلا حات فوق از عناوین و متن نوشته ها و گفته و پیامهای شاعران ونویسندگان و فرهیختگانی مانند: عبد العلی خسروی ، داراب رییسی ، علی بداغی ، سیروس احمدی فر ، هرمز علی پور، سید مهدی صالحی ، ظهراب مددی ، دانش عباس شهنی ، قباد باقری ، غلامرضا بهنیا ، رامین یوسفی ، دکتر اردشیر صالح پور ، دکتر فتح اله شفیع زاده ، دکتر ناصر کرمی ، ارسلان جعفری ،حسین حسین زاده رهدار ، منصور محرابی فرد ، بهروز ناصری ، بهمن فردوسی،منصور قنادپور،امیر مولوی،منوچهر یاوری، حسین افسر بختیاری ،غفار پور بختیار ،احمد پیکری،دکتر خون میرزایی،دکتر شهریاری، دکتر کرم زاده،دکتر محسن رضایی،دکتر امیدوار رضایی،دکتر شجاع پوریان، منصور طالبی ، دانش عباس شهنی ، اسد اله اسدی ،امید فتاح پور، هوشنگ سامانی ، محمد انصاری اردلی ، گودرز رزمگاه ، ابوذر رحیمی ، سعید آژده ، وحید خلیلی اردلی، سید محمد آدینه پور ، قاسم سلیمانی ، ماشا ا... براتی ، مهدیقلی فرخ منش ،علی همت ناصری کریموند،سیروس رادمنش،یارمحمد اس پور،رضا بختیاری اصل،داریوش شهر یاری، علی اکبر رشیدی ، ایوب سلطانی ، کیماس سلطانی ، رامین طهماسبی، ارسلان احمدی ، دکتر عزت قاسمی ، هوشنگ شاهین پور ، بهرام حاجی پور، مهین قاسمی، غلامعباس نوروزی،عطاا... بهادری،محب شوشتری،ابوالحسن نوروزی،شهناز راکی،حاج عباسی،داریوش ممبینی،بسی خواسته،حمید حسن زاده،علیمراد حافظی،حفیظ اله ممبینی،داریوش باقر فر،زنگنه،سلطانمراد پرچمی، کورش کیانی ، مجتبی حاجتی، قدرت اله آقاپور زنگنه ،نوربخش احمد زاده،ایرج محمدی،بهروز بابادی،رمضان امامی،علاسوند،هوشنگ شاهین پور،هرمز اسدی،البرز اسد پور، علی خدادادی ، بهرام حاجی پور ، نرگس جودکی ، فرزانه لیموچی ، سجاد احمدی ،شیخ علی نظر ممبینی ، هوشنگ فرجی ، امید وار عالی محمودی ، کورش اسدپور ، خرم سعیدی ، البرز سلیمانی ، قهرمان محمدی ، باقر نعمتیان ، بابک زاهدی زنگنه ، یوسف خدامرادی ، رضا زنگنه ، س.شریفی ، علیداد حسینی ، فیض اله طاهری اردلی ، فتح اله افشار ، فروزان شیرالی پور ، حسن امیری ، علیداد رحیمی ، غلامعلی آسترکی ، علی اکبر رشیدی ، آرمان حدادی ، محمد مالی ، اکبر لیمو چی ، علیرضا احمدی ، عباس عیدیوندی ،مهین پرچمی، مهین سلیمانی بابادی ، بهنود بهادری ، سارا بهادران ، علی یاری ، محمد صمدی راد ، جمشید عزیز پور ، جاوید قبادی ، حمید منجزی ، آرمان موری احمدی ، خداکرم عالی پور ، شهرام گراوندی، بهمن کیهان بختیار،هژیر کیانی،کبری قاسمی، ، جواد متین،فرهاد کریموند،علی کاظمی ،مژده عزیزی پناه، ،ویدا دلاوری ،نوروزی،شقایق،بهداد،رضا،آستاره،مری،و.... است که از نشریات محلی و سراسری مانند کهرنگ،بویژه شماره آذر ودی 1385(ویژه نامه مسعود بختیاری)، همدلی ، نخل ،رسانه جنوب ، کارون ، صبح کارون ، ندای جنوب ، صدای ملت(لرستان) ، روزان ، هیجار ، بامداد لرستان ، سرمایه ، اعتماد ملی ، همشهری ، ایران ، جام جم ، بهار سبز ، تولید ، نور خوزستان ، اروند ، رسالت شاهین شهر و... برخی وبلاگ های بعضی از این عزیزان و برخی خبرگزاری هاوسایت های اینترنتی لر و بختیاری محور مانند: بختیار یها،لر،وارگه،رادیو زمانه،بختیاری،برد شیر،آونگ،تمدن کهن،گناهکاربختیاری،اصالت بختیاری،تاراز،گروه 7 مهر،وارگه،شیمبار،هوای تازه،بختیاری-بلاز،بن آسیاب ،مسجد سلیمان،فرزندان زاگرس،لری بلاگ،دز پارت،شیمبار،گفتار سبز،همسایه با جهان،دل نوشته های آفتابی،تیام،نام تو،همتبار،صد داستان،ام .آی .اس.مای سیتی،ترانه زندگی،ایران موزیک،اف 64،ایسنا،ایرنا،فارس،لور.ای .آر،پارسومانش و... وبرخی فیلم های آیین های گرامیداشت آن هنرمند فقید است که با همکاری مهرداد جمالی گلگیری استخراج شده است.

15-دکتر غفار پور بختیار، سخنرانی در مراسم گرامیداشت قلعه تل.

16حمید منجزی،وتنها صداست که می ماند..،هفته نامه نخل،ویژه نامه مسعود بختیاری،سه شنبه 16/8/1385،ص5

17- نگاه کنید به روزنامه اعتماد ملی روزچهارشنبه.مورخ 27/10/1385.شماره 280 .ص5

18-دکتر اردشیر صالح پور،ضمیمه پیوست کاست بهیگ.

19-وحید خلیلی اردلی. تارنمای آتی بان.

20-ارمغان بهداروند،تارنمای همسایه با جهان.

21-دکتر ناصر کرمی،ترانه ساعات گمشده،روزنامه همشهری،20/8/1385،ستون نامها.

22-ارسلان جعفری شهنی،..،هفته نامه نخل،ویژه نامه مسعود بختیاری،سه شنبه 16/8/1385،ص3

۲۳- http://bahman-alaeddin.blogfa.com/cat-11.aspx

خدایا

خدایا ، آن ده که آن به و آن به که تو به دانی نه من

خدایا ، دیده ای ده که در هرچه بنگرد جز تو نبیند .

خدایا ، عقل و خردی ده که جز حکمت و معرفت از آن نتراود و به آنچه داند، گردن افرازی نکند چرا که بیش دانستن خویش ، از نشانه های بارز بی خردی است.

خدایا ، اراده و همتی ده که جز برای تو و رضای تو ، استوار نماند و مقاوم نپاید.

خدایا ، باور و ایمانی عطا کن که زر و زور و تزویر را به آن راهی نباشد.

خدایا ، گر به حال خویش رهایم سازی ، به دست خود هلاک شوم و چه سخت است که در روز جزا به جرم قتل نفس ، به محاکمه کشیده شوم.

خدایا ، هرچه تو خواهی آن می شود، پس چه عزتی برتر از آن که تو اراده کنی.

خدایا ، کم نبوده اند کسانی که بعد از “هدایت” به “گمراهی” کشیده شدند. جز تو هیچ فریاد رسی نیست ، پس هدایت و حمایتت را بی منتها کن .

خدایا ، “حب جاه” بنیان آدمی را برمی اندازد و دودمانش را بر باد فنا می دهد. آن را در دلهایی که رضای تو را می جویند، بمیران .

خدایا ، محبت و دوستی تو ، منشاء نجات و رستگاری است و ما به آن سخت محتاجیم چرا که جز به آن ، از شرارت شیطان ایمن نخواهیم ماند

تفاوت اصولگرایان و اصلاح طلبان در چیست؟

از منظر یک جامعه‌شناس و مردم‌شناس انتخابات 22 خرداد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اخیرا ما وارد یک انقلاب پارادایم در ایران شده‌ایم؛ یک انقلاب معرفت و ساختار. یکی از نکات مهم این است که رابطه بین معرفت و ساختار از بین رفته است. تناسب معرفت و ساختار را «پارادایم» تعریف می‌کنیم. زمانی که یک معرفت و یک ساختار متناسب باشد، آن پارادایم حاکم است. لحظه‌ای که معرفت‌ یا ساختار از بین می‌رود، پارادایم نیز عوض شده و به تدریج انقلاب پارادایمی رخ خواهد داد که در حوادث اخیر نمود پیدا کرد و ما وارد فضای انقلاب پارادایمی شدیم. موضوع ما بررسی علل انقلاب پارادایمی و نقش افراد در آن است. نخستین نکته قابل بیان در این موضوع روش‌شناسی بحث درباره حوادث اخیر است.
متاسفانه در کشورهایی که از لحاظ فکری، علمی و معرفتی عقب‌مانده هستند، تحلیل‌های سیاسی و بعد‌ اجتماعی مسائل هیچ‌گاه در نظر گرفته نمی‌شود. همه به دنبال تحلیل‌های سیاسی‌ای می‌روند که محورش قدرت، قدرتمندان، اعمال قدرت و اقتدار است. در مسائل اخیر نیز همان‌طور که ملاحظه شد هیچ‌ عالم علوم اجتماعی به تبیین حوادث نپرداخت و دلیل آن عدم وجود علم کافی است. علوم اجتماعی ما همیشه از وقایع جهانی و داخلی عقب بوده است. علوم اجتماعی در ایران تاریخ اجتماعی است. وقتی علوم اجتماعی دست به ارزیابی امور نمی‌زند، بحث، تقلیل یافته و به دست حوزه سیاسی خواهد افتاد و تبدیل به بازی شطرنج خواهد شد.

این مصیبت در مرحله دوم دامن سیاستگذاری را خواهد گرفت. به‌عنوان مثال در مجلس، نماینده مجلس نیز فقط منابع سیاسی برای کسب اطلاع دارد و نه منابع اجتماعی و بدین ترتیب او نیز وارد بازی شطرنج سیاست می‌شود. با لابی‌بازی کار پیشرفت نخواهد کرد و عقل و علم باید پشتوانه امور باشد. در نتیجه مشکل ما در ایران عقب‌ماندگی روشی و عقب‌ماندگی تئوری و اجتماعی است و بحث‌ها در کلیت، عمق و پیچیدگی‌شان تحلیل نمی‌شوند و به سیاست تقلیل پیدا می‌کنند. وقتی این تقلیل صورت می‌گیرد بسیاری از پارامترها و عوامل دیده نمی‌شود و در نتیجه این فضاها و حوادث تکرار می‌شود. به طور مثال می‌توان به پیروزی ایران بر استرالیا در سال 76 و صعود به جام جهانی اشاره کرد.

من آن روز در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کلاس داشتم ولی کلاس را تعطیل نکردم و دانشجویان نیز در کلاس شرکت کردند ولی خیلی از اساتید، حتی رئیس دانشگاه‌ کلاسش را تعطیل کرد و به تماشای بازی پرداخت. پس از اتمام بازی و پیروزی ایران من در حال طی مسیر به سمت منزل بودم که شاهد سیل عظیم مردم در خیابان بودم که در حال پایکوبی و فریاد «ویه‌را- ویه‌را» ویرا نام سرمربی تیم ملی فوتبال آن زمان است- بودند. این حرکت تا شب تبدیل به یک حرکت بزرگ و راهبندان در خیابان‌ها شد. در آن زمان شورای فرهنگی نپرسید چه شد‌ و جواب این سوال مشخص نشد. يا جريان 18 تير هیچگاه مورد تحلیل اجتماعی واقع نشد و از همان ابتدا همیشه مورد تحلیل سیاسی قرار گرفت. به همین دلیل مقصر آن هرگز پیدا نشد. واقعیات اجتماعی و سیاسی باید در کلیتشان بررسی شود و اگر همه پارامترهای موثر دیده نشود مانند برطرف کردن یک بیماری از طریق مسکن است در حالی که عوامل آن هنوز باقی است و در جایی دیگر نمود پیدا خواهد کرد. تبیین، کار علوم اجتماعی است نه علوم سیاسی. علوم اجتماعی با وجود علوم سیاسی برخوردی روشمند با مسائل دارد. انتها و قله علوم انسانی در علوم اجتماعی است ولی جای کار بسیاری دارد.
یکی از موضوعات مورد علاقه شما که در بیشتر موارد درباره آن صحبت می‌کنید بحث اشرافیت سیاسی، اقتصادی و معرفتی است. می‌خواهیم این بار اشرافیت را در ساحت‌های مختلف بررسی کرده و تاثیر این نوع اشرافیت را بر فضای سیاسی کشور از گذشته تا به حال و در آینده بیان کنید.

مهم‌ترین پارادایمی که در ایران در حال نابودی است، اشرافیت ایرانی است که در ابتدا وجود داشته و با معرفت ایرانی نیز شکل گرفته بود. مهم‌ترین شاخص اشرافیت ایرانی از ابتدا تاکنون پشتوانه عرفانی و تصوف آن است. مفهوم شاه نیز از تصوف و عرفان نشأت می‌گیرد و تبدیل مقوله‌ای عرفانی به مقوله‌ای سیاسی است. پشتوانه‌ پادشاهان قبل از اسلام،‌ عرفان و اشراق ایرانی بوده است. از دوره مهرپرستی و میترائیسم و زرتشت این مفهوم وجود داشت و آن در عین آن که قطب عرفانی است، قطب سیاسی نیز محسوب می‌شود. کاریزمای سیاسی مبنی بر این موضوع که شاه از همه بالاتر است نیز نتیجه همین دیدگاه عرفانی است. حتی بعد از اسلام هم شاه‌عباس تمام قزلباش‌ها را به قتل رساند چون فقط خود را قطب عرفانی می‌دانست. شاه که دارای یک معرفت عرفانی است مبنای اشرافیت ایرانی بوده است. در دوره مشروطه این اشراف ایرانی عرفانی، غربزده نیز شدند. غر‌بزدگی پارادایمی است که در مشروطه به اشرافیت اضافه می‌شود. به عکس ادعایی که می‌گویند روشنفکران مردم را با غرب آشنا کردند، این خود شاهان بودند که این روند را شکل دادند. فتحعلی‌شاه و ناصرالدین‌شاه غربزده بودند؛ حتی پیش از پادشاهان قاجار، شاهان صفوی مثل شاه‌عباس هم غربگرا بودند. به طور مثال حضور پررنگ برادران شرلی در دربار شاه‌عباس نشان‌دهنده این موضوع است. این غربگرایی همیشه بر محور مسائل جنسی نیز استوار بود.

اشرافیت ما از گذشته آمیخته با مسائل جنسی بود و غربی‌ها نیز به این نکته پی برده بودند و سعی می‌کردند از طریق مسائل جنسی و پیشکش کردن زنان زیبا، نفوذ کرده و اهداف خود را پیگیری کنند و این موضوع حتی تا زمان محمدرضا پهلوی نیز مرسوم بوده است. همچنان که در خاطرات فردوست نیز موجود است. داستان‌های ناصرالدین‌شاه در اروپا نیز مبین همین امر است. پادشاهان و شاهزادگان به غربگرایی روی آوردند که غربگرایی آنها همان لودگی فرانسوی بود و همان داستان خیابان‌های پاریس و ... . از همان ابتدا نیز ایرانی‌ها به آلمان نرفتند که پای درس فلسفه بنشینند و «کانت» را مطالعه کنند.

فقط روحانیون مدرسه مروی در دوره قاجاریه به مطالعه کانت پرداختند ولی به دلیل عدم وابستگی به حکومت نتوانستند علمشان را منتقل کنند. آنها به نقد بحث‌های منتقل شده پرداختند و این یک نوع برخورد درجه دوم بود، به عکس ژاپن که به مطالعه دقیق غرب پرداخت و تعدادی دانشجو بر سر کلاس همه فیلسوفان فرستاد. رابطه ژاپن و آلمان در بعد معرفتی یکی از مهم‌ترین عوامل پیشرفت آنها بوده است که هر دو جزو قطب‌های برتر جهان هستند در حالی که هر دو شکست‌خوردگان جنگ اول و دوم جهانی هستند. ایرانی‌ها غرب را به صورت اشرافی شناختند و برای این شناخت کشورهای اشرافی چون فرانسه را انتخاب کردند و همان جریان شب‌های پاریس، خیابان‌ها، کافه‌ها و ... . و این موضوعات همه در خاطرات منتشر شده و دستنویس آنها موجود است.
ما یک غرب اشرافی را شناختیم یعنی همه غربزدگی که مرحوم فردید و پس از آن مرحوم سیدجلال ‌آل‌احمد بررسی کردند. غرب موجب کسب وجهه‌ اجتماعی اشرافیت شده بود. از دوره ناصرالدین‌شاه به بعد اشخاص برای مطرح کردن خود، سفر غرب را عنوان می‌کردند. برای مثال همسر ناصرالدین‌شاه دچار مشکل چشمی شده بود و با وجود اطبای ماهر در کشور حاضر به معالجه در داخل ایران نشد و اصرار زیادی به سفر به اروپا برای معالجه داشت. تاخیر در این سفر موجب از دست دادن بینایی او شد و این فقط به دلیل فخرفروشی بر دیگران به دلیل سفر به اروپا بود. موضوع ارزش سفر به غرب هنوز هم در قشری که بانی حوادث اخیر نیز بودند بسیار مشاهده می‌شود. مشکل ما در غربزدگی هنوز هم وجود دارد و این موضوع است که غرب‌شناسی بسیار مهم، عظیم و پرزحمت است و برای نیل به این شناخت باید فلسفه، ادبیات، هنر و ... غرب بررسی و مطالعه شود.
به‌عنوان مثال کمال‌الملک که بر‌ای کسب شناخت هنر غرب در آن زمان به اروپا فرستاده شد، حاضر به بررسی و شناخت هنر آن زمان غرب نشد و به موزه‌ها رفت و کلاسیسم اشرافی غربی را بررسی کرد. رامبراند و رافائل را مورد مطالعه قرار داد نه نقاش مدرنی چون ونگوگ را. حتی کمال‌الملک هم اشرافی است و غرب را به طور کامل بررسی نمی‌کند و فقط به غرب اشرافی کلاسیک دوره رنسانس می‌پردازد. رابطه ما با غرب همیشه یک رابطه سطحی
بر مبنای خوشگذرانی، تقلید از مد،‌ لباس، سبک زندگی، غذا و مسائل سطحی مورد علاقه اشراف بود.

مشروطه در سال 1900 میلادی رخ داد و وقتی دنیا وارد قرن بیستم می‌شود جابه‌جایی بلوک‌های قدرت رخ می‌دهد اما مشروطه کجا و تحولات جهانی کجا! مشروطه ریشه‌ای اشرافی داشت و از سفارت انگلیس آغاز شد؛ از محمدعلی طباطبایی یزدی (آخوند انگلیسی) که آخوند هیات محرم سفارت انگلیس بود در داخل سفارت شروع شد. در ابتدا بحث عدالت مطرح شد و در آخر، موضوع به آزادی‌طلبی رسید. بهانه آنها برای شروع و ورود روحانیون به سیستم برای انقلاب مطرح کردن مفهوم عدالت بود و پس از مدتی روحانیت پس‌زده شد تا زمان رضاشاه که بدنه روحانیت توسط او از بین رفت. دوره اول مشروطه توسط سیدمحمدعلی طباطبایی یزدی (پدر) آغاز می‌شود و در دوره رضا‌شاه با حضور سیدضیاءالدین طباطبایی(پسر) به اتمام می‌رسد.

سید‌ضیاءالدین طباطبایی با خرید زمین‌های فلسطینی برای یهودی‌ها، اسرائیل را تشکیل داد. مشروطه در ایران، رضاشاه و تشکیل اسرائیل همه امتداد یک پارامتر هستند که توسط انگلیسی‌ها‌ آغاز شد. رضاشاه تا آخر عمر از تنها کسی که می‌ترسید سیدضیاء بود. حتی محمدعلی فروغی را به بدترین انحاء مورد شکنجه قرار داد ولی به هیچ نحو نتوانست با سیدضیاء برخورد کند و همه زمین‌های سعادت‌آباد را به او بخشیدند و او چون بچه‌دار نمی‌شد آن را به بنیاد پهلوی بخشید و بنیاد پهلوی با زمین‌های سعادت‌آباد شروع شد. به دلیل اینکه اشراف ما غربگرا بودند غرب‌شناسی آنها همیشه توریستی بود؛ در حال حاضر نیز چنین است. وقتی غرب‌شناسی توریستی باشد فقط خوشگذرانی است. تعریف اشراف از غرب همیشه تعریفی توریستی است و موضوع بیت‌المال نیز در این مساله قابل بررسی است. به طور مثال پادشاهان ایرانی چون ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌شاه، با ایران‌فروشی‌ و قرض‌‌های کلان از بانک‌های جهانی به سفرهای اروپایی خود می‌پرداختند. هم‌اکنون نیز بسیاری از افراد از طریق وام و قسط به سفرهای غربی می‌پردازند یعنی هنوز هم این تفکر ناصرالدین‌شاهی در سفر به غرب وجود دارد. ما هیچ‌وقت غرب را بدرستی نشناختیم و فقط ادعای تحول داریم. حتی مشروطه را خود شاهزاده‌ها شروع کردند. در قرن بیستم انتقال قدرت از اروپا به آمریکا صورت می‌گیرد. مشروطه ما نیز در چنین زمانی رخ می‌دهد که نتیجه آن ورود آمریکایی‌هایی چون مورگان شوستر به ایران و حوادث مربوط به او بوده است. بعد از کودتای 28 مرداد در خیابان‌ها اعلام می‌کردند قیام ملی 28 مرداد، در حالی که قیام یکسری اوباش و شعبان بی‌مخ‌ها بود که آن اتفاق بسیار شبیه به حوادث اخیر پس از انتخابات بود مانند آتش زدن مسجد توسط اغتشاشگران.

قطب‌بندی «مرفه- مستضعف» در این انتخابات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
اشرافیت فعلی همان اشرافیت انقلابی است یعنی انقلابی‌هایی که از جنوب شهر شروع کردند و آمدند جلو و در حکومت به دلیل ارتقای طبقه اقتصادی و اجتماعی به شمال شهر کوچ کردند و دیگر پایگاه جنوب‌شهری خود را قبول نداشتند. این طبقه اشرافیت امروزی ابتدا از نهج‌البلاغه شروع کردند و همه اینهایی که الان با انگلیسی‌ها ساخته‌اند و درBBC صحبت می‌کنند در دوره انقلاب نهج‌البلاغه می‌خواندند و تدریس می‌کردند. همه طرفدار مستضعفان و خلق خدا و این موضوعات بودند ولی وقتی پایگاه اجتماعی‌شان ارتقا یافت، خلق و مردم جای خود را در ادبیاتشان به نخبگان دادند.

آنها ابتدا شروع به بازتولید فرهنگی کردند و مفهوم دنیاپرستی را مطرح و مصادیق دینی از دنیاگروی ارائه کردند. بعد به بازتعریف مفاهیم در رابطه با روابط جنسی پرداختند و مقوله ازدواج موقت را مطرح کردند که با بررسی مشخص خواهد شد که هزینه ازدواج موقت با تعریف مطروحه از ازدواج دائم نیز بیشتر است. موضوع مهریه ماهانه که همان طبقه اشراف نوکیسه بود که توانایی پرداخت آن را داشت؛ اگرنه جوانی که این توانایی را دارد، ازدواج دائم می‌کند و نه موقت. ازدواج موقت روالی بود که از طریق آن آزادی روابط جنسی را برای قشر بالای اجتماعی (که خودشان بودند) به وجود می‌آورد و موضوع را عمومیت می‌بخشید. روند عمومی‌سازی به این منظور صورت گرفت که آبروی خودشان در جریان برملا شدن رسوایی‌های جنسی‌شان از بین نرود. در دوره دوم خرداد این موضوع بسیار بارزتر مطرح شد، با عنوان کردن روابط جنسی آزاد و روابط فکری آزاد با غربیان. به‌تدریج مقوله فرهنگی اولیه را تبدیل به مقوله سیاسی کردند و از فرهنگ به سیاست رسیدند. یکی از موضوعات مطروحه در دوم خرداد این بود که در حکومت اسلامی نباید معنای فقهی وجود داشته باشد. کسانی که پس از انتخابات 22 خرداد دست به اغتشاش زدند، همه دلخوری‌شان این بود که اگر کاندیدای غربگرا رای می‌آورد، موقعیت اجتماعی و اقتصادی این گروه نیز تثبیت می‌شد و به همین دلیل اینگونه معترض بودند و تاویل این به خاطر شهوات صورت می‌گرفت مانند بنی‌امیه که بزرگ‌ترین این گروه‌ها بودند که از کلام شروع کردند.
فقه مرجئه صدر اسلام که معاویه به آنها گروید بر مبنای جبرگرایی بود و همه چیز را در اختیار قضا و قدر می‌دانستند. وقتی موضوع شهوات مطرح می‌شود، مساله‌ تاویل دین رخ خواهد داد و این جریان پس از انقلاب آغاز شد و الان به بحث سیاسی مرتبط شده و تاویل ساختار را دنبال می‌کند. ساختاری که پس از انقلاب ایجاد شده، اشرافیت غربگراست که بسیار شبیه همان مصادیق قاجاریه هستند. پارادایم اشرافیت غربگرا در حال حاضر این است که مسلمان هستند و در گذشته انقلابی هم بوده‌اند ولی در حال حاضر به اشرافی تبدیل شده‌اند. یکی از نزدیکان کاندیداهای غربگرای انتخابات عنوان می‌کرد، دخترش حاضر است در لندن غذای گربه بخورد ولی در ایران درس نخواند و در همان لندن تحصیل کند. این موضوع میان این قشر اشرافیت غربگرا بسیار زیاد است و در ایران درس خواندن برایشان ننگ محسوب می‌شود و همه افتخارشان سفر و زندگی در کشورهای غربی است برای فخرفروشی به یکدیگر.

همان اصلاح‌طلبانی که در دوره‌ ابتدای انقلاب فقط چشم‌های‌شان از چادرهای‌شان بیرون بود، در زمان دولت اصلاحات با ظاهر آنچنانی حاضر می‌شدند و بعضی دیگر که به خارج از کشور رفته‌اند به طور کامل بی‌حجاب شده‌اند. این جریان در دوره قاجاریه نیز وجود داشت که در دوره رضا شاه به طور کلی کشف حجاب رخ داد. یکی دیگر از موضوعات مطروحه در انتخابات اخیر موضوع کشف حجاب بود که در تظاهرات و اغتشاشات بسیار مشهود بود. در حال حاضر نیز در خیابان‌های شمال شهر و در ماشین‌ها کشف حجاب رخ داده است که این همان روند کشف حجاب است که از قاجاریه آغاز و در زمان رضا شاه علنی شد و حال نیز ادامه دارد. اغتشاشات اخیر نیز در شمال شهر رخ می‌داد نه مرکز و جنوب شهر. این صدای الله‌اکبر نیز از همان قشر نوکیسه است که به دلیل ترفیع طبقه اجتماعی از پایین شهر به شمال شهر رفته است.


نقش عوامل خارجی را در حوادث اخیر چگونه ارزیابی می‌کنید؟
در ابتدای قرن بیستم در سطح جهان جابه‌جایی قدرت از انگلیس اروپایی به آمریکای غیراروپایی صورت پذیرفت. در ایران نیز ما قصد ایجاد تحول داشتیم اما آگاه نبودیم. هم‌اکنون نیز که ظاهرا این جابه‌جایی قدرت در حال شکل‌گیری است، ما باز با این عدم آگاهی دست به گریبان هستیم. قدرت امروز از غرب به شرق در حال حرکت است؛ تحولی بسیار اساسی که بر مبنای آن قدرت از اروپا و آمریکا به آسیا خواهد آمد. «مک‌‌لوهان» در کتاب «درک رسانه» چنین نگاشته است:‌«اکنون این شرق قدیمی تاریخی پر از میراث فرهنگی، خواب است. ما از طریق رسانه‌هایمان بیدارش می‌کنیم و پس از آن شب‌های طولانی غرب آغاز خواهد شد»
. مک‌لوهان این مطلب را 40 سال پیش مطرح کرده بود. الان شرق با نسل پرجمعیت جوان خود بیدار شده است. ما در یک تحول پارادایمی ساختارمند شده‌ایم و در حال ورود به دنیای دیگری هستیم. در ابتدای قرن 19 هلند،‌ اسپانیا و پرتغال از راس قدرت کنار رفتند و جای خود را به انگلستان دادند. در طول قرن 19 انگلستان حاکم بود و قرن بیستم قرن آمریکاست. اما قرن 21 قرن آسیاست.
ایران بر سر مرز بین کشورهای شرق و غرب واقع شده است و نقش کلیدی‌تری از گذشته داراست. در جنگ دوم جهانی، غربیان این را پل پیروزی متفقین نامیدند. در آینده نیز قدرت از غرب به شرق خواهد رسید و آمریکا به همین دلیل بیشتر در حال ارتباط با شرق است و نه اروپا مانند Apec ، آسه‌‌آن، روابط با چین و ... تا در آینده نه‌چندان دور آمریکا رابطه با اروپا را به کناری نهاده و خودش را به شرق نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند.

در جریان حوادث اخیر انتخابات ایران تمام تلاش انگلستان در جهت پشتیبانی از اغتشاشات بود و دليل تأسیس تلویزیون فارسی BBC این بود که رابطه ایران و آمریکا نزدیک نشود. پل سابق آنها اسرائیل بود، به همین دلیل موساد تمام تلاشش بر این است که ایران به غرب نزدیک نشود و نقش برجسته موساد در داستان‌های اخیر بسیار مشهود است. انگلستان به دلایلی که بیان کردیم اروپا را به موضع‌گیری علیه ایران و جانبداری از اغتشاشات ترغیب کرد. موضع‌گیری کشور‌هایی چون فرانسه، آلمان، ایتالیا و دیگر کشور‌های اروپایی نیز در همین راستاست و همه این موضع‌گیری‌ها در جهت ترس اروپا از برقراری ارتباط میان ایران و آمریکا بود. خود بوش نیز پیش از این، اروپا را اروپای پیر خطاب کرد. به این معنی که نیرو و سرمایه اجتماعی اروپا دیگر تمام شده است. آلمان نیز در حال جدایی روابط از غرب و ایجاد ارتباط با شرق است، بلوک‌بندی‌های گذشته از بین رفته و بلوک‌بندی‌های جدید در حال شکل‌گیری است، به‌طور مثال ارتباط شدید استراتژیک آلمان و روسیه موجب شکست آن سیستم اروپای قدیم خواهد شد.

تبیین شما از نقش مراجع و حوزه علمیه در حوادث اخیر چگونه است؟

در گذشته این موضوع مطرح بود که مراجعی چون آقای شریعت سنگلجی در کنار رضاشاه واقع می‌شدند و فتوا بر تعطیل شریعت و شکل گرفتن دوره‌ای جدید دادند. در دوره رضاشاه کم نبودند آخوند‌هایی که به نفع تحولات فرهنگی، بی‌حجابی، تعطیلی شریعت اسلامی و... فتوا می‌دادند. مبنا بر اساس تأویل آغاز می‌شود. چه در دوره مشروطه و چه در زمان رضاشاه تحولات بدون تأویل دینی رخ نداد. ساختار اشرافیت ایرانی از شمال‌ شهر تهران و با بازتولید‌های فرهنگی آغاز شد. طرح دینی آنها بر اساس عرفان‌گرایی و ضدفقهی‌گرایی بود و ما مرحله بازگشت اشرافیت ایرانی بر اساس معرفت عرفانی را داشتیم. عرفان فردی وقتی با فقه فردی (و نه فقه سیاسی و اجتماعی) ممزوج شود، ساختار شاهنشاهی ایجاد می‌شود؛ کاری که سیدحسین نصر در اواخر شاهنشاهی سعی بر انجام آن داشت تا از طریق آن به شاهنشاهی جنبه مشروعیت معرفتی بدهد که بعد از آن برخورد میان سیدحسین نصر و دکتر شریعتی و داستان تعطیلی حسینیه ارشاد رخ داد. این جریان مبین این امر بود که فقه متعلق به فرد است و ترویج گوشه‌نشینی فقها.
حضرت امام خمینی(ره) تئوری گرویدن جامعه را داشتند و می‌فرمودند: «فقه باید سیاسی و اجتماعی باشد.» عرفان فردی در ایران بسیار بازتولید شده و تأویل دین عرفانی آغاز شد. سیر لیبرالیسم تصوف‌گرا، وظیفه‌اش تولید دینی بود که هماهنگ با اشرافیت غربگرا باشد. فقه‌ فردی نیز برای برجسته کردن مرجعیت در مقابل ولایت‌فقیه بود؛ به دلیل اینکه مرجعیت بر مبنای فقه فردی عمل می‌کند ولی ولایت‌فقیه بر مبنای فقه اجتماعی، ‌سیاسی و فرهنگی است. در ابتدای این جریان آقای بروجردی در مقابل حضرت امام(ره) قرار گرفت. در وضعیت کنونی حتی سعی بر این است که آیت‌الله سیستانی در عراق را در مقابل ولایت‌فقیه قرار دهند و به تضعیف ولایت‌فقیه از طریق مرجعیت دست بزنند. در جریان انتخابات اخیر نیز ما بسیار شاهد این موضوع بودیم که همان جریان مذکور مرجعیت را در مقابل ولایت‌فقیه بنا کردند تا ولایت‌فقیه را تضعیف کنند. از تلفیق شهر‌گرایی، عرفان‌گرایی و فقه فردی، مرجعیت‌گرایی به وجود می‌آید که در مقابل ولایت‌فقیه قرار می‌گیرد و قصد تضعیف حکومت اسلامی را دارد. ما باید ساختار دانشگاه‌ها را دقیق کنیم، یعنی به تغییر حوزه‌ها بپردازیم. حوزه‌های فعلی که در حال بازتولید مرجعیت است تهدیدی برای نظام جمهوری‌اسلامی محسوب می‌شود. مرجعیت باید در جمهوری اسلامی باشد نه بر جمهوری‌اسلامی. اگر ولایت‌فقیه نبود، قصه مشروطه و 28 مرداد دوباره تکرار می‌شد.

آیت‌الله مهدوی‌کنی به عنوان یک فقیه که خودش اصالتا تهرانی است قبل از انتخابات دوم خرداد گفته بود: «من بمیرم نمی‌گذارم مشروطه تکرار شود». ایشان افق مشروطه را در تهران آن روز‌ها می‌دید. قم باید ساختار معرفتی خاصی پیدا کند و از اشرافیت غربگرا دور شود و به سیستم حکومت برود. از بعد حکومتی طبق فقه امام همه احکام از جمله حکم مرجعیت با ولایت‌فقیه در جامعه تنفیذ می‌شود زیرا حفظ نظام در فقه امام بسیار ریشه‌دار است، همین‌طور که در حال حاضر در تمام دنیا، در انگلیس، آمریکا، چین، هند و... نیز حفظ نظام از همه‌چیز مهم‌تر است. اگر نظام عقلانیت نداشته باشد، تمرکز، هدف و انگیزه برای عمل و کنش به وجود نمی‌آید. کنش‌ها متفرق می‌شود و در جهت خاصی صورت نمی‌گیرد، در نتیجه پیشرفت رخ نخواهد داد. انسجام کنشی از انسجام معنایی حاصل می‌شود و نکته مهم ایجاد سیستم توسط نظام معنایی است و حوزه علمیه در داستان دوم خرداد و انتخابات اخیر موضع‌گیری عالمانه واقع‌گرایانه نداشته و احتمال رودست خوردن حوزه علمیه در مقابل جریانات اخیر مانند 28 مرداد سال 32 کم نیست. در کودتای 28 مرداد سازمان سیای آمریکا به نام حزب توده در خانه علما نامه پخش کرده و آنان را تهدید به ترور کرد. علما به دلیل این تهدید‌ها از ساختار جدا شدند و روزی به خودشان آمدند که با چند اوباش، تهران تسخیر شده بود.

جنبش دوم‌خرداد را از ابتدا تا به حال،کالبدشکافی کنید.

بعد از جنگ تحمیلی شمال شهر‌سازی تهران آغاز شد. البته جنوب‌شهر را نیز درست کردند مانند تخریب محله قدیمی نواب و احداث پروژه نواب که خود مشکلات اجتماعی بسیاری را به دنبال داشت. فروش تراکم در شمال‌ شهر وسط باغ‌های شمیران، احداث آسمانخراش‌ها در کوچه‌های چندمتری، ترافیک و آلودگی هوا که در حال حاضر به دزاشیب، تجریش و قلهک هم رسیده، همه به دنبال همان نهضت شمال‌شهرگرایی رخ داد. از فروش این تراکم‌ها جیب‌های خیلی از آقایان پر شد. بازسازی اشرافی ساختار‌های شهری و شمال‌شهرگرایی بعد از جنگ از لحاظ رسانه‌ای نیز با بحث‌های معرفتی شروع شد.. غربگرایی شدید و شمال‌شهر‌گرایی موجب بازتولید دوم خرداد شد و خود آقایان نیز معترف به این امر هستند. غربگرایی تبدیل به ساختار سیاسی شد و آن اشرافیت سیاسی که حال، فرهنگی نیز شده بود تبدیل به ساختار حاکم سیاسی کشور شد و سعی بر ویرانگری فرهنگی داشت.

مدل دوم خرداد این بود که توطئه‌های خارجی دیده نشود و مقوله توهم توطئه توسط کاتوزیان (استاد دانشگاه آکسفورد) مطرح شد، یعنی ما با خارج مشکل نداریم. ارتباط با سفارتخانه‌ها واضح بود و در داخل دست به ویرانگری زدند و ویرانگری‌های فرهنگی دولت دوم خرداد از اینجا آغاز شد به طوری که حتی صدای اعتراض خود طرفداران نیز بلند شد. دولت اصلاحات از طریق جشنواره‌های مختلف و... سعی در نابودی سنتی ایران داشت تا بتواند پایگاه‌های فقه حکومتی حضرت امام(ره) را نابود سازد. هدف ثانویه دوم خرداد نابودسازی پایگاه‌های سنتی بود که حکومت اسلام بر آن تکیه می‌کند. عده‌ای از خود دوم خردادی‌ها به دلیل عدم قدرت تحلیل کلان، نمی‌دانند اهداف سرانشان چیست. خیلی از آنها متوجه اهداف نابودسازی فرهنگي ایران شدند و از وسط راه بازگشتند. این سیستم ویران‌سازی از دوره مشروطه شروع شد و ما دیگر نه فقیه و نه هنرمند بزرگی داریم. کمال‌الملک هم که بینابین واقع شده و در آخر به دلیل برخورد با رضاشاه به نیشابور تبعید می‌شود. دهخدایی که خودش در مشروطه نقش اساسی داشته در آخر با چه وضعیتی دفن شد؛ کسی جرأت شرکت کردن در مراسم تشییع جنازه دهخدا را نداشت و فقط دکتر معین شرکت کرد.
در اواخر دوره اصلاحات و پس از ایجاد انشعابات، نهضت آزادی اجازه دخالت حزب مشارکت را در امور نمی‌داد و مدعی پیشی گرفتن از آنها بود. در اواخر دوره اصلاحات طرفداران شاهنشاهی چون داریوش شایگان و احسان نراقی بر امور مسلط شده بودند. الگوی باستانی این گروه مربوط به انجمن حجتیه بود. انجمن حجتیه در دوره شاه همه این فعالیت‌ها را انجام داده بود، هم شاهنشاهی، هم روشنفکری، هم عرفانی و هم فقه فردی که ضد امام و حادثه‌ 15 خرداد بود. حضرت امام(ره) بشدت مخالف انجمن حجتیه بودند و وجود آنها را در نظام خطرناک می‌دیدند. عرفان هویت معرفتی شاهنشاهی است بویژه عرفان ایرانی و این مقابله‌اش با فقه همیشه در طول تاریخ تکرار شده است، همینجاست که سلطنت نیز به وجود می‌آید. اصلاح‌طلبان از لیبرالیسم تصوف‌گرایی سروش عدول کرده و به سمت سیدحسین نصر می‌روند و سروش را به طور کلی نقض می‌کنند.
در آخرین بحثی که اصلاح‌طلبان چند سال پیش درباره روشنفکری دینی در حسینیه ارشاد داشتند، سیدحسین نصر (همان کسی که شاهنشانی را بازتولید کرده بود) به سخنرانی پرداخت. حتی یکی از دوم‌خردادی‌ها در روزنامه‌های همان روز به بیان این موضوع پرداخت که پادشاهی با دموکراسی هیچ منافاتی ندارد و شروع به زمینه‌سازی دوم خرداد کردند که پادشاهی را بازگردانند. برای مثال حکومت پادشاهی 7 کشور اروپایی چون انگلستان، بلژیک، دانمارک، سوئد و... را مطرح کردند که در عین سیستم پادشاهی حاکم بر آنها، دموکراسی نیز در کشور حکمفرماست و حتی در بعد سیاسی نیز به حکومت شاهنشاهی با مدل سکولار با یک نخست‌‌وزیر لائیک اشاره می‌شد، یعنی همان تز اولیه نهضت آزادی ، مبنی بر این امر که شاه بماند، سلطنت کند و حکومت و یک نخست‌‌وزیر لائیک نیز بر سر کار بیاید. سیستم سیاسی مورد نظر اشرافیتی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد، این بود.

تفاوت اصولگرایان و اصلاح‌طلبان را در جریان انتخابات اخیر چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در جریان اخیر ما شاهد این امر بودیم که اصلاح‌طلبان از لحاظ فکری، یک نسل جدید سیاسی تولید نکردند. کاندیداهای قشر روشنفکری همه دارای سنین بالایی بودند. در مقابل اصولگرایان از نسل جوان بودند و این جوانان تحولات ساختاری می‌خواستند و این جنگ، جنگ میان پیر و جوان بود؛ انقلابی‌های دیروز و محافظه‌کاران امروز در مقابل جوانانی که به دنبال هویت خود بودند. این نسل جوان وقتی در دوره قبلی ریاست‌جمهوری بر سر کار آمدند به جای تعریف روابط خارجی با غرب شروع به تعریف روابط با شرق کردند با کشور‌های آسیا و آمریکای لاتین؛ همان کاری که آمریکا هم‌اکنون در حال انجام آن است، موضوع ایران مستقل از غرب را مطرح و روابط با چین، هند، برزیل،‌ ونزوئلا و... را شروع کردند. در چنین شرایطی آقایان اشرافیت که هویتشان در غربگرایی بود احساس خطر کردند.

جنگ در انتخابات اخیر جنگ میان آسیا و آمریکای لاتین‌گرایی در مقابل رابطه با غرب بود و این نشان‌دهنده رخداد یک تحول پارادایمی است که 24 میلیون نفر به این گروه رأی دادند. در دوره دوم خرداد به روستاها و حوزه‌های فرهنگی ما لقب خرده‌فرهنگ را می‌دادند. فرهنگ آذری و کرد و لُر را نمی‌توان خرده‌فرهنگ نامید، اینها حوزه فرهنگی و خود فرهنگ هستند. تهران اصل فرهنگ نیست. آنها با بازتولید مفاهیم علوم اجتماعی سعی در تولید ساختار مدرن داشتند.

چرا کودتای مخملین در ایران ناکام ماند؟

وقوع کودتای مخملین در کشوری چون ایران امکان‌پذیر نیست چون ایران در حال پیشرفت و جهش است. شوروی نمی‌توانست بدون انقلاب مخملی حرکت کند چون کمونیست‌ها همه‌جا حاکم بودند. مردم ایران همیشه در صحنه هستند و اجازه کودتای مخملین را نمی‌دهند. ولایت‌فقیه با تدبیر ما به دلیل مصلحت‌گرایی و حفظ نظام اجتماعی که بنیادی‌ترین اصل ولایت‌فقیه است، نگذاشت کشور، عرصه جنگ‌های خیابانی شود.

آینده انقلاب، اصولگرایان و روشنفکری سکولار را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟
بر اساس رخ دادن انقلاب پارادایمی، تهران‌گرایی، تأویل دینی و غربگرایی اشرافیت در حال نابودی است. در روابط خارجه بشدت آسیا‌گرا خواهیم شد. ما بر سر مرز شرق و غرب واقع شده‌ایم و اگر موفق شویم، شرق نیز موفق خواهد شد. اگر وحدت 2 کره صورت پذیرد و ایران نیز به جای غربگرایی، آسیاگرا شود جهان آینده قرن بیست ویکم با آسیا پذیرفته خواهد شد. ایران می‌تواند باعث توازن بین غرب و شرق شود. روسیه نیز اگر بخواهد با خاورمیانه ارتباط داشته باشد باید از طریق توازن با ایران به این مهم دست یابد. اصولگرایان در روابط خارجه بسیار درست عمل می‌کنند. تنها مشکل اصولگرایان در این حوزه عدم بازتولید تئوریک توسط نهاد‌ها و رهبر‌هایشان است، در موضوعات ایدئولوژیکی غرق می‌شوند. مانند مطرح کردن موضوعی چون «عصر، عصر ظهور است»، از کجا می‌دانید؟ این موضوع را فقط خدا می‌داند.

وظیفه ما بر اساس انتظار فرج ترسیم می‌شود مثل خود حضرت امام: «سال‌ها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید / انتظار فرج از نیمه خرداد کشم» که منظور از نیمه خرداد 15 خرداد سال 42 است. 15 خرداد به معنی سیاسی در نظر امام بود، نه مفهوم امام زمانی. فلسفه تاریخی که معنابخش ما است همین انتظار فرج است و ما هر کاری انجام می‌دهیم اگر غیر از انتظار فرج باشد باطل است. اصولگراها باید درست به بازتولید تئوری زمینی بپردازند. ائمه(ع) در جاهای مختلف می‌فرمودند، کسانی که برای ظهور، زمان تعیین می‌کنند را تکذیب کنید. ما نباید بحث‌های ایدئولوژیکی را وارد سیاست کنیم. بر اساس تغییر معرفت و ساختار که بر اثر انقلاب پارادایمی رخ داد؛ اشرافیت در ایران رفتنی است و این اغتشاشات نتیجه‌ای ندارد.

دانشگاه ما باید از دانشگاه ایدئولوژیک و روشنفکری به دانشگاه کارشناسی تبدیل شود و دخالت دانشگاه در سیاست نیز باید از باب کارشناسی باشد و نه روشنفکری، چون روشنفکری محملی برای مطالعه نکردن و درس نخواندن است، ولی کارشناسی مشکل است. بحث کارشناسی این است که بلوک‌بندی جهانی و ساختار ایران در حال تغییر است. الان روستايیان نیز روشنفکر شده‌اند. با امکاناتی که دولت نهم به روستاها برد، پروژه‌های عمرانی، فرهنگی و کامپیوتر که حتی به روستاها نیز رسید، دیگر همه متفکر شده‌اند. فردا روستاها در مقابل شهر‌ها خواهند ایستاد و شهر‌ها در مقابل تهران و همچنین ایران سنتی در مقابل ایران اشرافی غربگرا و نوکیسه که بعد انقلاب به وجود آمد و در شمال‌شهر تهران ساکن است،‌خواهد ایستاد. این ابتدای تحول است و ایران با تمام وجود در حال حرکت به سمت جلو است. اشرافیت بر عرفان تکیه می‌کند؛ عرفانی که ضدعقلانیت است و طیف جدید اصولگرا موضوع عقلانیت را مطرح می‌کند که در فقه امام در قالب ولایت‌فقیه بود.

الان جنگ بین عقلانیت و ضدعقلانیت است. اشرافی ایرانی عقلانیت را قبول ندارد و این عرفان‌گرایی باعث ایجاد فاصله طبقاتی عمیق خواهد شد؛ مانند هند که به دلیل حاکمیت عرفان فاصله طبقاتی وحشتناکی بر آن حاکم است و همه این موضوع را پذیرفته‌اند. پولدارترین آدم‌ها و افسانه‌ای‌ترین ثروت‌ها و کاخ‌ها در کنار فقیر‌ترین مردم در هند وجود دارد. به دلیل اعتقاد هندیان به تناسخ و حیات دوباره در زمین، همه، اختلافات طبقاتی را پذیرفته‌اند. فقرا راضی‌اند و کار‌های نیک انجام می‌دهند برای اینکه در زندگی بعدی برهما بازگردند. برهماها نیز هم‌چنین، کار‌های نیک انجام می‌دهند تا باز برهما باشند. پس عدالت در جایی که اشرافیت و عرفان وجود دارد معنایی ندارد.

به طور کلی عرفان ضد عدالت است، اما عرفان با آزادی هماهنگ است. این اشرافیت غربگرای ایرانی به دنبال عرفانی هستند که با آزادی همراه است و نه عدالتی که با فقه هماهنگ است و عقلانیت ایجاد می‌کند. پس جنگ بین عقلانیت عدالتگرا و فقهی در مقابل عرفان اشرافیت آزادی‌گرای غرب‌زده است. حوزه علمیه باید بعد عقلانیت را در این ساختار درک کند. باید دانشگاه‌ها و حوزه علمیه‌ای داشته باشیم که عقلانیت ایرانی را بازتولید کنند و به تدوین نظریه‌های ایرانی کلان جهان‌بین بپردازند تا بتوانند جهان آینده را ترسیم کنند تا ما نیز به قدرتی چون چین و هند تبدیل شویم. با توجه به امکاناتی که دارا هستیم خیلی سریع‌تر از آنها این روند را طی می‌کنیم؛ اگر بازتولید عقلانیت در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها بویژه در حوزه علوم انسانی صورت پذیرد، نه فنی‌زدگی که با خُرد‌بینی همراه است. بزرگ‌ترین مشکل ما فنی‌زدگی و پزشکی‌زدگی ساختار حکومتی است. علوم انسانی کلان‌بین است. اگر دولت نتواند از ساختار فنی عدول کرده و به علوم انسانی برسد، کلان‌بینی نخواهیم داشت و یک کشور حاشیه‌ای خواهیم بود. ساختار‌بندی کلان جهانی فقط از طریق عالمان علوم انسانی امکانپذیر است تا بتوانیم جایگاه ایران را مشخص کنیم؛ کاری که هگل انجام داد و اروپای جدید را ساخت، اگر هگل نبود‌ بنیان علوم انسانی نبود. اگر کانت نبود بنیان علوم تجربی نبود. اگر فویرباخ نبود تبدیل فلسفه به علوم انسانی نبود. در آخر علوم انسانی به وجود می‌آید.

در آینده هم جنگ‌ها بر اساس علوم انسانی است و نه علوم فنی، دیگر جنگ‌ها
بر اساس موشک نیست و سایبر است. جنگ‌های نرم هم در حوزه‌ علوم انسانی است و نه فنی و پزشکی. جنگ در دنیای مدرن جنگ رسانه است که مقوله‌ای مربوط به علوم انسانی است، توازن رسانه‌ای و تعیین جایگاه اینترنت، تلویزیون، رادیو و سینما توسط علوم انسانی تعریف می‌شود.

راهکار‌های شما برای پیشرفت داخلی و خارجی ایران و تبدیل شدن به یک ابر‌قدرت جهانی چیست؟

درباره پیشرفت داخلی ما باید ابتدا مشکل اشتغال و تهیه مسکن را برطرف کنیم تا جوانان با تشکیل خانواده از بحران‌های اجتماعی دور شوند. یکی از مشکلات جوانان مسائل جنسی است، ما باید به صورت مشروع این موضوع را برطرف کرده و در قالب خانواده تعریف ‌کنیم. به طور مثال تظاهرات جنسی و مسائل جنسی ارضا نشده در حوادث اخیر بسیار مشهود بود. ما این تظاهرات جنسی را از ابتدای دوم خرداد در اجتماع شاهد هستیم. مهم‌ترین عامل تشکیل خانواده، خانه است، ولو اینکه خانه 30 متر باشد. در نیویورک، توکیو و بمبئی خانه‌های 10 متری هم وجود دارد. بدون وجود خانه و خانواده ما نمی‌توانیم مشروعیت جنسی داشته باشیم. دولت باید به دنبال فضای فنی تولید خانه‌های کوچک باشد. یکی از دلایل کسادی بازار مسکن، متراژ بالای خانه‌هاست. نیروی انتظامی نیز باید به جای برخورد منفی با جوانان به ریشه‌یابی ساختاری بپردازد. ما باید مشارکت جهانی را با چین، هند، آمریکای لاتین و آفریقا افزایش دهیم. در رابطه با اروپا نیز نباید به گونه‌ای باشد که آنها محور و ما حاشیه باشیم. در زمینه ترسیم توازن رسانه‌ای می‌توان به این موضوع اشاره کرد که اینترنت‌زدگی در جامعه امری بسیار بی‌دلیل است. چقدر اهل مطالعه هستیم که بخواهیم اینترنت را دنبال کنیم. الان 97درصد استفاده از اینترنت غیرعلمی بوده و فقط در جهت مسائل غيراخلاقی و سیاسی است.

گسترش اینترنت به این صورت اشتباه است. به جای گسترش اینترنت، انتشار کتاب را زیاد کنند. کسی که اهل مطالعه است به دنبال کتاب می‌رود و به واسطه آن به اینترنت رجوع می‌کند. ما باید به نظام امنیتی باز برسیم. این مشکلات نباید ما را به ورطه نظامی - امنیتی بسته رهنمون کند زیرا باعث انحطاط و رکود شدید می‌شود؛ در عین داشتن امنیت و آرامش می‌توان به ترسیم افق‌های آینده پرداخت. اینجاست که ایران به صورت سیستماتیک پیشرفت می‌کند. قشر متوسط شهری همیشه پیشرفت می‌خواهد، نه مثل قشر پایین شهری است که به دنبال علم نباشد و فقط دچار زندگی روزمره و کار باشد و شب خسته به خانه برود و بخوابد و به هیچ‌چیز فکر نکند، نه مثل قشر بالا ‌شهری که آنقدر زندگی‌اش تأمین است که در آخر پیشرفت قرار دارد و همه سفر‌هایشان به اروپاست، قشر متوسط نه بالاست و نه پایین. الان شهرستان‌ها و روستاها نیز قشر متوسط پیدا کرده است و این موضوع فقط مربوط به تهران نیست. به ‌عکس ادعاهایی که مطرح می‌شود، قشر متوسط ایرانی بسیار طرفدار احمدی‌نژاد هستند و نه به دنبال باند اصلاح‌طلبان.

برای نخستین‌بار قشر متوسط و پایین در جریانات اخیر به هم پیوستند و به احمدی‌نژاد رأی دادند. پس از حوادث بعد از انتخابات نیمی از آن 13 میلیون که به اصلاحات رأی داده بودند از آنها دور شدند و به سمت احمدی‌نژاد گرویدند و این مطلب در نظرسنجی‌ها بسیار مشهود است. اگر قشر متوسط و پایین با هم متحد شوند از قشر اشرافیت بالای‌شهر که الله‌اکبر می‌گویند جدا می‌شود و نیرویی برای پیشرفت شدید و عظيم به وجود می‌آید. همین اتفاق در چین و هند نیز افتاد و اتحاد قشر متوسط و پایین اجتماعی باعث پیشرفت‌های عظیمی شد. قشر متوسط فکر دارد و قشر پایین عمل که تلفیق این دو باعث انقلاب ساختاری و پارادایمی خواهد شد.

پیشرفت باعث گسل‌های ساختاری و گسل‌های ساختاری باعث بحران‌های اجتماعی خواهد شد، مانند افزایش سن ازدواج، عدم تمایل جوانان به تشکیل خانواده، مشکلات عاطفی و اجتماعی. برنامه‌ریزی اجتماعی ما باید در جهت پر کردن خلل‌ها باشد. دولت با مکانیزم‌های ترغیب جوانان به ازدواج باید جلوی بحران‌های روحی، عاطفی و غریزی قشر نخبه ما را بگیرد و این موضوع توسط علوم انسانی قابل حل و فصل است یعنی خلل‌های ساختاری که به دلیل پیشرفت سریع ایجاد می‌شود باید توسط علوم انسانی حل شود. تنها راه افزایش سرعت پیشرفت ما و عدم توقف و رکود آن مطالعه و هضم جهان امروز از طریق علوم انسانی است. دکتر ابراهیم فیاض

 

منبع : http://parcham.ir/vdcj.vexfuqetysfzu.html

تصاویر شگفت‌انگيز از اثر انگشت مریخ!

حسگرهاي کاوشگر مريخ گرد Mars Reconnaissance از سطح اين سياره تصاوير شگفت‌انگيزي تهيه کرده است که نشان مي‌دهند در سطح سياره سرخ منطقه‌اي وجود دارد که شبيه اثر انگشت انسان است.

به گزارش خبرگزاري مهر، حسگر نوري «تصويربرداري آزمايشات علمي با وضوح تصوير بالا» (HiRISE) که روي کاوشگر فضايي Mars Reconnaissance نصب شده، اين تصاوير را تهيه کرده است. اين کاوشگر در فاصله 300 کيلومتري از سطح مريخ قرار دارد.



اين تصاوير بين ماه‌هاي آوريل و آگوست سال جاري تهيه شده اند و اکنون ناسا آنها را منتشر کرده است. شگفت انگيزترين تصويري که در ميان اين عکسها وجود دارد "اثر انگشت مريخ" است. اين اثر انگشت در منطقه "کوپراتس" واقع شده است.

اثر انگشت مريخ

منطقه "کوپراتس" بخشي از سيستم عظيم دره‌هاي ژرف Valles Marineris است که در بيش از چهار هزار کيلومتر در خط استواي مريخ گسترده شده است.

به گفته دانشمندان ناسا، اين خاک موجي شکل در اثر تغييرات مداوم آب و هوا که در مدت ميليونها سال رخ داده ايجاد شده است.

دماي متوسط مريخ کمتر از 55 درجه سانتيگراد است و به نظر مي‌رسد که آب و هواي اين سياره در روزگاران گذشته بسيار گرمتر از دماي کنوني آن بوده است.

بسياري از دانشمندان معتقدند که در ميليونها سال قبل در سياره مريخ نيز آب وجود داشته که بعدها بخار شده است و همچنين فرضيه‌هايي نيز در خصوص اشکال اوليه حيات مثل ميکروارگانيسمها در اين سياره ارائه شده است.