حسگرهاي کاوشگر مريخ گرد Mars Reconnaissance از سطح اين سياره تصاوير شگفتانگيزي تهيه کرده است که نشان ميدهند در سطح سياره سرخ منطقهاي وجود دارد که شبيه اثر انگشت انسان است.
به گزارش خبرگزاري مهر، حسگر نوري «تصويربرداري آزمايشات علمي با وضوح تصوير بالا» (HiRISE) که روي کاوشگر فضايي Mars Reconnaissance نصب شده، اين تصاوير را تهيه کرده است. اين کاوشگر در فاصله 300 کيلومتري از سطح مريخ قرار دارد.



منطقه "کوپراتس" بخشي از سيستم عظيم درههاي ژرف Valles Marineris است که در بيش از چهار هزار کيلومتر در خط استواي مريخ گسترده شده است.

دماي متوسط مريخ کمتر از 55 درجه سانتيگراد است و به نظر ميرسد که آب و هواي اين سياره در روزگاران گذشته بسيار گرمتر از دماي کنوني آن بوده است.



چیچن ایتزا
چیچن ایتزا اثری باستانی از تمدن مایا است که در کشور مکزیک واقع شده است. این اثر جزو میراث جهانی یونسکو به شمار میرود. در سال ۲۰۰۷ میلادی، این اثر به همراه ۶ اثر دیگر در یک رای گیری جهانی به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید معرفی شدند.
محوطه (سایت) چیچن ایتزا شامل چندین ساختمان سنگی است که قبلاا به عنوان قصر، معبد، حمام، مغازه و ... به کار میرفته اند. مطرح ترین قسمت های آن عبارتند از
* El Castillo (قلعه)
o مهمترین اثر این مجموعه، El Castillo ( به معنای قلعه در اسپانیولی) است که عبارتست از هرمی پلکانی که از هر چهار طرف دارای پلههایی تا بالای هرم است. این معبد، متعلق به خدای آسمان بوده است.
* محوطه بازی
* سایر سازه ها
o معابد و سازههای دیگری نیز در محوطه اثر تاریخی چیچن ایتزا قرار دارند.


مجسمه حضرت مسیح برزیل




کولوسئوم
Coliseum معروفترین آمفی تئاتر دایره وار(بیضی) عظیم تاریخی که تعداد ردیفهای صندلی آن به تعداد پنجاه هزار ودارای ۸۰ در ورودی است. واژه کلوسئوم به معنی «جایگاه بزرگ» نام دیگر آن آمفی تئاتر فلاویوسی(amphitheaterum flaviusi) است. ساخت کولوسئوم توسط Vespasian (وسپاسین)امپراطور سالهای ۶۹ تا ۷۰ روم پایه گذاری شد، پس از آن پسرش Titus (تیتوس)در سال ۸۰ بعد از میلاد آنرا بنا کرد، که نهایتا توسط Domitian (دومتین)برادر Titus که در سال ۸۱ بر وی غلبه کرد و بر جایگاه امپراطور روم نشست، کامل شد و به پایان رسید. کولوسئوم به عنوان اولین آمفی تئاتر دائمی و ماندگار ساخته شده در روم، در زمینهای باتلاقی ما بین تپههای Esquiline(اسکوئیلین) و Caelian(کائلین) واقع شده بود.



دیوار چین
دیوار چین تجسم درایت و رنج و زحمت میلیونها چینی در دوره باستان چین است . این اثر پس ازهزاران سال از بین نرفته و دارای دلربایی فناناپذیر و سمبل روحیه ملیت چین است . سال ۱۹۸۷ میلادی دیوار چین به عنوان "سمبل ملیت چین در فهرست میراث جهانی ثبت شد.




ماچو پیچو (به اسپانیایی: Machu Picchu)،
این شهر در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی ساختهشده و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیاییها متروک شدهاست. برای قرنها فراموش شدهبود و به جز عدهای از مردم محلی کسی از آن نامی به خاطر نداشته است. این اثر در سال ۱۹۱۱ میلادی توسط هیرام بینگهام، تاریخشناس آمریکایی به جهانیان معرفیشد. پس از آن، ماچو پیچو به یکی از مناطق جذب توریست تبدیل شد و در سال ۱۹۸۱ میلادی در فهرست آثار کشور پرو و در سال ۱۹۸۳ میلادی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته میشود.
.
تاریخچه
اینتیهوآتانا (به انگلیسی: Intihuatanais )، تصور میشود یک ساعت نجومی است که توسط اینکاها طراحی و ساخته شدهاست.
ماچو پیچو در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی در ارتفاعات امپراتوری اینکاها ساخته شدهاست. این شهر در حدود ۱۰۰ سال بعد در پی پیروزی امپراتوری اسپانیا متروک شد.
این دژ در ۵۰ مایلی کوسکو، پایتخت اینکاها قرار دارد و به همین دلیل هرگز مانند سایر شهرهای اینکاها پیدا و ویران نشدهاست. در طول قرنها، جنگلهای اطراف این مجموعه رشد کرده و آن را پوشانده است و به همین دلیل از نظرها پنهان ماندهاست و تنها عدهٔ معدودی از وجود آن اطلاع داشتهاند. در بیست و چهارم ژوئیهٔ سال ۱۹۱۱ میلادی، ماچو پیچو بهوسیلهٔ هیرام بینگهام، تاریخشناس آمریکایی در یک سخنرانی در دانشگاه ییل به دنیای غرب معرفی شد. او بهوسیلهٔ راهنمایی محلیانی که گهگاه به سایت مراجعه میکردند به آنجا هدایت شد. بینگهام مطالعات باستانشناسی را انجام داد و تحقیقاتش را دربارهٔ آن محل کامل کرد و آن را «شهر گمشدهٔ اینکاها» که نام اولین کتابش نیز بود، نامید. او هرگز اعتباری برای کسانی که او را به آن محل راهنمایی کردنند قائل نشد و آن را یک شایعهٔ محلی نامید.
بینگهام در حال جستجو برای یافتن شهر ویکتوس، آخرین پناهگاه و موضع ایستادگی اینکاها در دوران تسلط اسپانیا بر پرو بود. در سال ۱۹۱۱ میلادی، بعد از سالها کاوش و سفر در حوالی منطقه، او توسط کواِنچوآنز (به اسپانیایی: Quechuans) که در ماچو پیچو و در زیرساختهای اصلی شهر زندگی میکرد به دژ هدایت شد. او چندین سفر دیگر انجام داد و حفاریهایی را نیز در سایت در حوالی سال ۱۹۱۵ میلادی هدایت کرد. او کتابها و مقالاتی دربارهٔ کشف ماچو پیچو نوشت.
سیمون ویسبارد، کاوشگر قدیمی کوسکو، مدعی میباشد که انریک پالما، گابینو سانچز و آگوستین لیزاراگا که اسمامیشان بر روی یکی از صخرهها در آنجا در تاریخ ۱۴ ژوئیه سال ۱۹۰۱ میلادی حک شدهاست قبل از بینگهام آنجا را کشف کردهبودند. همچنین، در سال ۱۹۰۴ میلادی یک مهندس به نام فرانکلین ظاهراً اشارهای به خرابهها از فاصلهٔ دور داشتهاست. بنا بر ادعای خانوادهٔ پِین، او به توماس پِین، مبلغ مذهبی که در آن مکان زندگی میکرده است، دربارهٔ این محل گفته است. در سال ۱۹۰۶ میلادی، پین و مبلغی دیگر به نام استوارت ای مک نارین (۱۸۶۷ تا ۱۹۶۵ میلادی) ظاهراً به محل خرابهها صعود کردهاند.
در سال ۱۹۱۳، این مکان بعد از اینکه انجمن جغرافیای ملی (به انگلیسی: National Geographic Society ) بحثهای ماه آوریل را بطور کامل به آن اختصاص داد شهرت بسیاری پیدا کرد. در سال ۱۹۸۱ میلادی منطقهای به وسعت ۳۲۵.۹۲ کیلومتر مربع که ماچو پیچو را احاطه کردهبود جزء میراث تاریخی پرو به ثبت رسید. این منطقه تنها به این خرابهها محدود نمیشد بلکه شامل مناظر طبیعی منطقهای نیز میشود.
ماچو پیچو بهعنوان میراث جهانی یونسکو در سال ۱۹۸۳ میلادی به ثبت رسید. و این منطقه «یک شاهکار خالص معماری و نشانهای منحصر به فرد از تمدن اینکاها» نامیده شد. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته میشود.
ماچو پیچو در ۷۰ کیلومتری شمال غربی کوسکو، در بالاترین نقطهٔ کوه ماچو پیچو، ۲٬۳۵۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شدهاست. این اثر از مهمترین آثار باستانشناسی در آمریکای جنوبی و پربینندهترین جاذبهٔ توریستی کشور پرو میباشد.
توریسم
ماچو پیچو که جزء میراث ثبت شدهٔ یونسکو میباشد بهعنوان پر بازدیدترین مکان توریستی کشور پرو و مهمترین منبع درآمد، بطور پیوسته در معرض خطرهای اقتصادی و تجاری قراردارد. در اواخر ۱۹۹۰ میلادی، دولت پرو اجازهٔ ساخت ماشین کابلی و یک هتل لوکس همراه با رستوران و مجموعهٔ توریستی را در خرابههای سایت صادرکرد. این تصمیم با مخالفت دانشمندان و عموم مردم پرو روبرو شد. آنها معتقد بودند که تعداد زیاد توریست در سایت امکان اعمال خطر را بر آن افزایش میدهد.
در هنگام استفاده از این سایت صدماتی به آن وارد شدهاست. در سپتامبر سال ۲۰۰۰ میلادی، ساعت آفتابی اینتیهوآتانا به علت سقوط یک جرثقیل ۴۵۰ کیلوگرمی به شدت صدمه دید. این جرثقیل توسط یک شرکت تبلیغاتی که آگهی برای یک مدل آبجو میساخت استفاده میشد.



پترا به عربی ( البتراء ) شهری تاریخی در کشور پادشاهی اردن
حدود کشور نَبَطیها
حدود کشور نَبَطیها از ساحل شهر عسقلان در غرب فلسطین و در امتداد صحرای شام در سمت مشرق ادامه مییافت. شهر پترا حلقهٔ اتصال بین تمدن سرزمین میانرودان (یا بینالنهرین) و سرزمین شام و شبهجزیره عربستان و مصر بودهاست. این شهر که پایتخت کشور نَبَطیها بود توانستهبود کنترل و زمام راههای تجارتی مناطق اطراف خود بدست گیرد، کاروانهای تجارتی از جنوب شبهجزیره عربستان و غزه و عسقلان و صور و دمشق از راه پترا پایتخت کشور نَبَطیها میگذشتهاند و این شهر از رونق خاصی برخوردار بودهاند.
پایان حکومت نَبَطیها
پایان حکومت نَبَطیها و خرابی پایتخت شهر پترا بدست رومیان در سال ۱۰۵ میلادی بودهاست، قشون رومیان در سال ۱۰۵ میلادی سرزمین نَبَطیها را محاصره میکنند وآب را به روی ساکنان شهر میبندند و سرانجام بعد از مدتی آن شهر را اشغال میکنند و به حکومت نَبَطیها خاتمه میدهند.
بیرون آمدن پترا از دست رومیان



تاجمحل (به هندی: तIज महल، به اردو: تاج محال)
همانطور که مشخص است، نام این بنای زیبا ایرانی میباشد. این ساختمان بر پایه مخلوطی از معماری ایرانی، هندی و اسلامی تأسیس شدهاست و در ساخت آن ۲۰،۰۰۰ هنرمند و معمار از نقاط مختلف آسیا بهخصوص ایران، شبه قاره هند، آسیای میانه و آناتولی شرکت داشتهاند.
آغاز ساخت تاجمحل سال ۱۶۳۲م (۱۰۴۲ ش) بود و در سال ۱۶۴۷م (۱۰۵۷ ش) تکمیل شد.
احمد معماری لاهوری و برادرش استاد حمید لاهوری (سده یازدهم هجری) سرمعماران ایرانی سازنده تاج محل در هندوستان بودهاند. در برخی متون نیز از عیسی خان شیرازی و امانت خان شیرازی طغرانویس، که هر دو ایرانی بودهاند نام برده شدهاست، که گویا خطاطیهای روی در و دیوارهای تاج محل به امانت خان واگذار شدهبودهاست.
تاج محل بنایی مُجَلَّل و رمز عشق ابدیست که سه قرن و نیم از بنای آن میگذرد. اخلاص به عشقی رومانسی، از دوران بسیار دور همچون: «لیلی و مجنون»، «رومئو و ژولیت» و یا «بختالنصر» که باغهای معلق بابل را به نشان وفاداری برای همسرش ساخت که یکی از عجایب هفتگانه دنیاست، تاج محل نیز یکی از عجایب هفتگانه جدید دنیاست، تاج محل آرامگاه «ارجمند بانو بیگم» ملقب به ممتازمحل همسر محبوب «شاهجهان» پنجمین پادشاه گورکانی بود که در هند به پادشاهی رسید. این بنا به دستور شاهجهان برای نشان دادن عمق علاقه و عشق خود به ممتاز محل ساختهاست.
ارجمند بانو دختر یکی از اشراف ایرانی با نام عبدالحسن آصف خان و متولد شهر آگرای هند بود. نور جهان، عمه ارجمند بانو همسر محبوب جهانگیر، پدر شهزاده خرم و شاه گورکانی وقت بود که در سیاست و دولتداری هم نقش بارزی داشت. شاهزاده خرم که در آتش عشق ارجمند بانو می سوخت، بنا به ضوابط سلطنتی با دو زن دیگر ازدواج کرد که اولی از بستگان دربار صفوی ایران بود. خرم پس از پنج سال انتظار به وصلت ارجمند بانو رسید.
او پس از مراسم عروسی اعلام کرد که عروس تازه از سایر زنان دربار برتر و "ممتاز محل" است. ازآن به بعد ارجمند بانو با همین نام و پسوند "بیگم" خطاب میشد. به نوشته یک تاریخ نگار دربار گورکانی هند که با نام "قزوینی" از او یاد میشود، پیوند شاهزاده با دو همسر دیگرش تنها حکم زناشویی معمولی را داشت و "خرم" هیچ زن دیگری را شایسته محبت و شیفتگی ای که نثار ممتاز محل میکرد، نمى دانست. سال ١٦٢٨ شاهزاده خرم بر تخت طاووس هند نشست و به "شاه جهان" ملقب شد. ممتاز محل نمى خواست به مانند عمه قدرتمندش در امور اداری و سیاسی دستی داشته باشد. در عوض فهرست نام های زنان بیوه و کودکان یتیم را ترتیب میداد و از شوهرش می خواست که به نیازهای آنها رسیدگی کند و برای خانوادههای بینوا نفقه تعیین میکرد. او نیز مانند شاه جهان به هنر معماری علاقه داشت و در ساماندهی یک باغ کرانه رود یامونا در شهر آگرا، جایی که سرانجام محل آخرت او شد، نقش داشت.
مرگ ناگهانی «ممتاز محل» پادشاه را دچار غم و اندوه ساخت. شاه داغدیده پس از تفکر و تدبر تصمیم گرفت بنائی بر مزار محبوبش بسازد تا شاهدی بر عشقش باشد، از اینرو طراحان، مهندسان و استادکاران را از گوشه و کنار دنیا گرد آورد تا آرامگاهی را بسازند که آخرین دستاورد معماری گورکانی گردد.
به نوشته تاریخ نگاران، شاه جهان در پی درگذشت محبوب ترین همراه زندگی اش خلعت شاهانه اش را به عبای سفید عوض کرد و یک سال سوگوار بود. شاهی که قبلا برای توسعه دامنه سلطنتش خون فراوانی ریخته بود، گوشه نشین شد و برای مدتی دخترش جهان آرا به امور دولتداری پرداخت. روایت حاکی است ک موهای سیاه شاه جهان طی یکی دو ماه سوگواری سفید شد.
شاه جهان، تا از چنگ رخوت رها شد، در اجرای وصیت ممتاز محل بهترین معماران و خوشنویسان را از سراسر هند و بیرون از آن فرا خواند تا بنای یادبود محبوب ازدست رفته اش را در شهر آگرا، پایتخت امپراتوری گورکانی، بسازند.
تاریخ نگاران آن دوران، از این بنای یادبود با نام "روضه ممتاز محل" یاد کرده اند و برخی بر این نظراند که "تاج محل" مخفف "ممتاز محل" است. "پیتر ماندی"، جهانگرد اروپایی سده ١٧ میلادی نیز در نوشتههایش از "تاجِ محل، ملکه دربار گورکانی" نام میبرد.
خود شاه جهان هم که سال ها بعد، به دست پسرش اورنگزیب شکست خورد و مدتی در زندان لعل قلعه به سر برد، پس از درگذشت کنار ممتاز محل زیر گنبد تاج محل به خاک سپرده شد.
شاهجهان جایگاهی را در کنار «رود جمنا» برای این بنای بزرگ برگزید. تاج محل مقبرهای است با ۵۸ متر بلندی، ۵۶ متر پهنا که در نزدیکی اگرا در ایالت اوتار پرادش هندوستان بر روی یک تخته عظیم ۱۰۰ متر × ۱۰۰ متر مرمرین ساخته شدهاست. این بنای بزرگ، در یک باغ پهناور ۱۸ هکتاری قرار دارد، که در مرکز این یک باغ نهر آب طولانی وجود دارد و به شیوه چهارباغهای ایرانی ساخته شدهاست.
شاهجهان قصد داشت برای خود نیز آرامگاهی در کران دیگر «رود جمنا» و برابر آن بسازد و این دو بنا را با پلی به یکدیگر متصل سازد بهنشانه آنکه پیوند او و همسرش از جریان زمان هم در میگذرد. قرار بود که بر خلاف نمای تاج محل که از مرمر سفید است، آرامگاه شاه از مرمر سیاه باشد. اما سرنوشت بر این شد که آرامگاه دوم هرگز برپا نشود و شاه در کنار همسرش آرام گیرد.
تاج محل از سال ۱۹۸۳ جزو میراث جهانی یونسکو درآمده و در نظر سنجی بزرگ جهانی در سال ۲۰۰۷ میلادی که در ۸ ژوئیه همان سال نتیجه آن اعلام گردید این بنا در شمار یکی از عجایب هفتگانه جهان در دوران حاضر شناخته شد.
در دو طرف بنای اصلی دو بنای کوچکتر و قرینه بهچشم میخورد که در سمت غرب یک مسجد سهگنبدی وجود دارد که از ماسهسنگ (قهوهای مایل به قرمز) ساخته شده و در شرق بنایی است که زمانی به مثابه مهمانسرا به کار میرفتهاست.
گیوین هامبلی، نویسنده کتاب "شهرهای هندوستان گورکانی"، مینویسد که ریشههای ایرانی تاج محل، نخستین و پایدار ترین برداشتی خواهد بود که یک دانش پژوه رشته معماری اسلامی با دیدن این بنای یادبود حاصل میکند. به نظر او، تاج محل یک نمونه از معماری صفوی است و در واقع، نمایانگر حد اعلای نبوغ ایرانی در هنر معماری در خاک هند است.
در متون تاریخی به نام معمار این مجموعه اشاره نشدهاست اما در برخی از متنهای متأخر، به شخصی به نام استاد احمد لاهوری اشاره شدهاست. بنا به یک دستنویس بازمانده از سده ١٧ میلادی، سرمعمار تاج محل و لعل قلعه (قلعه سرخ) دهلی همین استاد احمد لاهوری بوده است.
علاوه بر این، در برخی از متون از شخصی به نام استاد عیسی نام برده شده که بعضی او را اهل شیراز و عدهای وی را اهل استانبول دانستهاند. برخی از پژوهشگران نیز به یک نسخه خطی اشاره کردهاند که در آن به «استاد عیسی شیرازی نقشه نویس» و « امانت خان شیرازی طغرانویس» اشاره شدهاست.جدای افراد نامبرده از فردی به نام جرونیمو ورونئو اهل ونیز هم نامبرده شده است. عبدالحق شیرازی که سال ١٦٠٩ از شیراز به هند مهاجرت کرد و به خاطر استعداد فوق العادهاش در هنر خوش نویسی از سوی شاه جهان به "امانت خان" ملقب شد. به احتمال قریب به یقین، تمام خطاطیهای روی در و دیوارهای تاج محل به امانت خان واگذار شده بود، چون تنها نام اوست که به شکل "امانت خان الشیرازی" زیر یکی از خطاطی ها در ایوان جنوبی تاج محل حک شده است. امضای او حاکی از مقام بلند امانت خان در دربار گورکانیان نیز هست. آنچه مسلم است خط ثلث کتیبههای تاج محل که به رنگ مشکی بر زمینه مرمر سفید نشسته اثر امانت خان شیرازی است.
وجود یک معمار لاهوری در طراحی تاج محل به معنی فقدان یک یا چند معمار ایرانی نیست. زیرا میتوان اظهار داشت که طراحی و ساخت این مجموعه عظیم و با شکوه، تنها توسط یک معمار صورت نپذیرفتهاست و به احتمال زیاد چند نفر معمار و عده کثیری هنرمند در این کار مشارکت داشتهاند.
به گفته تاریخدان آمریکایی "میلو بیچ"، در این مورد میتوان تنها گمانه زنی کرد که معمار اصلی تاج محل چه کسی بوده، اما این نکته روشن است که خود شاه جهان به هنر معماری علاقه داشت ولابد در طراحی تاج محل نیز دستکم نقش یک رایزن را داشته است.
گفته میشود برای ساخت این بنا بیست هزار کارگر، استادکار، معمار، سنگتراش، نقاش، فلزکار و جواهرتراش بهمدت بیست و دو سال کار کردهاند.




عجایب هفتگانه جدید جهان شنبه شب 7 ژوییه در یک مراسم رسمی در استادیوم لوز شهر لیسبون ، پایتخت پرتغال و با حضور چهره های مشهور جهانی معرفی شدند.
به گزارش خبرگزاری فرانسه ، در خاتمه یک رای گیری که توسط یک بنیاد سوئیسی برگزار شد و در جریان آن نزدیک به 100 میلیون نفر از طریق اینترنت یا تلفن به فهرستی شامل 20 نامزد نهایی کسب عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان رای دادند ، برگزارکنندگان این رای گیری شنبه شب فهرست نهایی عجایب هفتگانه جدید جهان را در لیسبون معرفی کردند.
دیوار بزرگ چین ، آرامگاه تاج محل (هند) ، شهر باستانی پترا (اردن) ، مجسمه حضرت مسیح ریودوژانیرو (برزیل) ، ویرانه های ماچو پیکچو متعلق به تمدن اینکا (پرو) ، هرم و بقایای شهر چیچن ایتزا متعلق به تمدن مایا (مکزیک) و کولوسئو رم (ایتالیا) به عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان انتخاب شدند.
البته اهرام ثلاثه مصر آخرین بازمانده عجایب هفتگانه قدیم جهان کماکان مقام خود را حفظ کرده است.
رای گیری برای انتخاب عجایب هفتگانه جدید جهان بسیار جدل برانگیز بود ، زیرا هر فردی هر اندازه که مایل بود می توانست به مکان مورد نظر خود رای دهد. به طوری که براساس آمار حدود 2 میلیون اردنی از مجموع جمعیت 6 میلیونی این کشور به شهر باستانی پترا رای داده اند.
از سوی دیگر سازمان یونسکو از این طرح استقبال نکرد و آن را تنها امری مربوط به افرادی که در رای گیری شرکت کردند، دانسته است.
کاکان بهشت ایران
کوروش بزرگ

در دشت پر از ستاره قدم مي زد و تا بيکرانها را نظاره گر بود ، به دنبال گوشه اي بود تا بنشيند و با آسودگي بيانديشد ، به آنچه که گذشته است.مي خواست پس از سالها خستگي بر گذشته خود مروري کند ، حس عجيبي او را به اينکار وا مي داشت ، با خودش مي گفت ، چرا اين شب؟
روحش آرام نداشت ، مي خواست فکر کند و به گذشته هاي دور نظر بيافکند شايد خستگي دوران را از تن خسته اش بدور سازد.در همين افکار غوطه ور بود که ناگهان فرا روي خود درختي تنومند ديد. گويا تازه به عالم واقعيت برگشته و نمي دانست چه زماني است که در افکار خود است ، درخت بر روي تپه اي مشرف به دشتي بود که لشگر او در آن دشت بيتوته کرده است. به پشت سر خودش نگاه کرد ، از چادرهاي لشگرش دور شده بود و از فاصله دور به آتش ميان چادرهاي لشگرش خيره گشت. آرام به درخت تکيه داد ، و تازه خستگي را در خود احساس کرد . بر روي زمين نشست و شروع به مرور گذشته کرد ، ذهنش نا خود آگاه به سمت گذشته حرکت مي کرد ، مايل به مقاومت در برابر اينگونه افکار نبود ، مي خواست به گذشته بيانديشد.
از هارپاگ سردار مادي و دوست خوبش شنيده بود که قوم او هخامنش از نواحي کوهستاني پارسوا به دشت سوزيان سرازير شده و با قومهاي کاسي و انزاني در آميختند. قوم او بقدري از نظر فرهنگي و صلابت فکري نسبت به دو قوم ديگر برتري داشت که به آرامي آنها را در خود حل کرده و در نهايت آرامش در کنار آنها به زندگي پرداختند.
سپاهيان پارسوا و انزان در هلوليته به جنگ با سناخريب پادشاه بزرگ آشور رفتند و در آن جنگ جد بزرگ او هخامنش رهبري اين اقوام را در اين جنگ عهده دار بود و از آن روزگار به آنها لقب قوم هخامنش داده شد. پس از هخامنش " چا ايش پيش " پادشاه گرديد و همه از او فرمان مي گرفتند و در شهر " آنشان " که شهري باستاني در " انزان" بود و در شمال غربي شوش قرار داشت ، فروانروايي کرد.
پس از او دو پسرش "آريارامن" و" کوروش اول" سرزمين را با توافق به دو قسمت تقسيم کرده و اقوام ساکن در آن دو ناحيه که يکي به نام پارس و ديگري آنشان بود را رهبري مي کردند. از آريارامن لوح هايي باقي مانده که هم اکنون در خزانه او نگهداري مي شود ، با خطي ميخي و نوشتاري که قدرت و استواري از آن هويدا است. مي خواهد ار اين نوشتار در نوشته هاي خود استفاده کند . هر وقت اين نوشته را مي خواند قدرت مي گيرد و ترس از او دور مي شود.در دوران اين دو پادشاه مادها بر سرزمين آنها چيره گشتند و چون نيرويي بسيار قوي بودند ، آريا رامن و کوروش اول براي حفظ قوم هاي خود با آنها از در دوستي بر آمده و حاضر به خراجگزاري مادها گشتند هر چند براي قوم آزاد انديش آنها امري بسيار سنگين بوده است و او با شناخت از روحيه مردمانش به سختي آن روزگاران کاملاً آگاه است.پس از آريارامن پسرش " ارشام" بر پارس حکومت مي کرد ولي او کاملاً از پسر کوروش اول به نام کمبوجيه اول پيروي مي نمود.ايرانيان خراجگزار باقي ماندند تا اينکه چرخ روزگار به سمت قدرت بخشيدن به آنها به گردش در آمد. " آستياگ " پادشاه مقتدر و بي رحم ماد در خواب ديد که از بدن دخترش " ماندانا" نهر آبي سرازير مي شود و پايتخت او و سراسر آسيا را فرا مي گيرد. از خواب هراسان بر مي خيزد واز خوابگزار بزرگ خود مي خواهد تا خوابش را تعبير کند. خوابگزار به او گفت : از دخترت پسري زاده خواهد شد که نه تنها ملک تو ، بلکه سرا سر آسيا را تسخير خواهد کرد. آستياگ چاره خواست و به او توصيه کردند که خون دخترش باهيچيک از نجيب زادگان ماد ، صاحب شأن و مقام مخلوط نشود تا مبادا پسري از آن زاده شود که عليه او قيام کند.تصميم بر آن شد که ماندانا به کمبوجيه پسر کوروش اول که شاهي از نواده هخامنش مي باشد و يک ايراني اصيل و ملايم است و هيچ سرکشي از او مشاهده نگرديده است ، داده شود ، تا با اين عمل هم منزلت دختر خود را پايين نياورد و هم خطري را که احساس مي کرد با دور ساختن دخترش از مادها دفع ميشود ، رفع کند. از اين لحاظ کمبوجيه را نيک ديد و کمبوجيه را به دامادي خود بر گزيد و پس از مراسم عروسي آن دو را به پارس فرستاد.درهمان سال بار ديگر آستياگ خوابي ديد که باز او را بر آشفت. در خواب ديد که درخت تاکي از ماندانا روييده و بر تمام آسيا سايه افکنده است . خوابگزاران دگر بار همان تعبير قبلي را براي او تکرار کردند. پس شاه براي چاره جويي فردي را به پارس اعزام کرد و خواست ماندانا را در آستانه وضع حمل به دربار ماد برگرداند تا به بهانه مراقبت بهتر از اوبر فرزند او نظارت داشته باشد. ماندانا پسري به دنيا آورد و آستياگ نوزاد را به هارپاگ که از اقوام او بوده و در ميان مادها فردي راست سيرت معروف بود سپرد تا طفل را هلاک کند و خبرش را براي شاه بياورد.هارپاگ مردي دانا و زيرک بود ، با خود انديشيد و به اين نتيجه رسيد که آستياگ به دوران کهولت رسيده است و هر زمان ممکن است از دنيا برود و آنگاه دختر او ماندانا به سلطنت مي رسد و درآن زمان است که انتقام خود را از قاتل فرزند خود خواهد گرفت. پس تدبيري انديشيد ، البته براي نجات خود از مخمصه اي که افتاده بود ، ولي به دلايل راستگو بودنش اين حقايق را براي کوروش اعتراف کرده بود و کوروش از اين لحاظ هرگز او را مورد نکوهش قرار نداده بود ، زيرا اين کار را امري طبيعي براي حفظ زندگي و در عين حال آينده نگري هارپاگ مي دانست و از او خرسند و راضي بود و خدمات کلان او را در به قدرت يافتن خود هرگز فراموش نکرده بود.
هارپاگ کودک را به به يکي از چوپانان آستياگ به نام " ميترادات " سپرد و براي اينکه او در کشتن کودک کوتاهي نکند به او گفت که اين کودک نوه آستياگ است که پدرش کمبوچيه مي باشد و مادرش ماندانا و نام او کوروش است. اما اگر مي خواهي از خشم آستياگ در امان باشي او را بکش و بدين ترتيب در نظر خود هم فرمان آستياگ را اجرا نموده و هم خود را از خشم ماندانا در امان نگه داشت. اما چوپان از کشتن کودک امتناع کرد و به درخواست همسرش نوزاد خود را که از قضا به تازگي مرده به دنيا آمده بود را به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و اينگونه وانمود کرد که کوروش را کشته است.
ده سال اين راز در سينه ميترادات و همسر نيک سيرت او باقي ماند ، کوروش نزد آنها بزرگ شد و به سختي زندگي در ميان مردم پايين دست بسيار واقف گرديد . به ياد مي آورد شبهاي سختي را که گذرانده بود و هميشه با خود عهد بسته بود که هيچگاه در سرزمينش کسي گرسنه نخوابد و به کسي ظلمي روا نگردد.
زمانيکه هارپاگ سرنوشت او را برايش بازگو مي کرد ، پي مي برد که چگونه اهورامزدا او را برگزيد و ياري کرد تا بدين درجه برسد و در اين راه به او بخشندگي و جوانمردي و عدالتخواهي را آموخت.
بار ديگر افکارش بر روي سرنوشتش متمرکز گرديد ، به يادش آمد که ده ساله بود که به اتفاق ميترادات به دنبال گله به حوالي شهر رسيدند و در آنجا با گروهي از کودکان همبازي گشت ، همبازيها او را به شاهي برگزيدند و کوروش به هر کدام وظيفه اي را محول ساخت ، اما يکي از کودکان که فرزند اميري قابل احترام در دربار آستياگ بود به نام " آرتمبر " از فرمان سرپيچي نمود و کوروش نيز او را به دليل اين خطا مورد تنبيه قرار داد. کودک گله مند شد و به پيش پدرش شکايت برد و آرتمبر نيز شکوه چوپان و شبانزاده را نزد آستياگ برد. آستيا گ چوپان و پسرش را فرا خواند و رو به کوروش کرده و از او پرسيد: آيا تو بودي که به فرزند يکي از درباريان ما جفا کرده و تازيانه زدي؟
آن روز را خوب به ياد دارد ، آستياگ چشم ازچشم او بر نمي داشت و کوروش نيز از او چشم بر نمي داشت و نمي ترسيد، بدون ترس شرح بازي کودکانه را تعريف کرد و در انتها افزود که چنانچه براي اينکار سزاوار کيفرم آماده ام تا دستور شاه اجرا شود.
او نمي دانست که آستياگ در چهره او شباهت شديد او به خودش را ديده و متحير و عاجز از سخن مانده و سخت در فکر فرو رفته بوده که اگر کوروش زنده بود هم اکنون هم سن اين شبانزاده مي بود ، پس بسيار در انديشه و شک فرو رفت.آرتمبر را مرخص کرد ، سپس به خدمتگزاران دستور دادکه او را به اندروني ببرند و سپس خود از شبان باز خواست نمود تا از انتساب کوروش و هويت اصلي او آگاهي يابد اما چيزي نيافت ، پس دستور به شکنجه چوپان داد و ميترادات از ترس شکنجه اصل ماجرا را تعريف نمود.
آستياگ ، هارپاگ را فرا خواند و زمانيکه هارپاگ چوپان و آستياگ خشمگين را ديد متوجه موضوع گشت ، آستياگ پس از شنيدن استدلال هارپاگ از نحوه اجراي فرمان شاه ، خشم خود را فرو خورد و رو به هارپاگ نمود و گفت ، از اينکه بخت با او يار
بوده و نوه او را به او بازگردانده بسيار خرسند است .سپس ازهارپاگ درخواست نمود که تنها پسرش را بعنوان همبازي کوروش نزد آنها به دربار بفرستد تا کوروش تنها نماند وشب خود نيز بخاطر جشني که به اين مناسبت برگزار مي شوددر دربار حاضر شود.
هارپاگ به منزل رفته و پسر خود را فرستاد ، آستياگ هم با شقاوت تمام پسر او را کشت و دستور داد که از گوشت او خورش و کبابي طبخ کردند و شب در ميهماني از آن خورش و کباب در جلوي هارپاگ نهادند و او غافل از همه جا غذا را خورد. پس از اتمام غذا آستياگ از هارپاگ طعم غذا را جويا شد و هارپاگ اظهار نمود: بسيار لذيذ بود. آستياگ از او پرسيد : مي داني غذاي تو چه بود؟ در آنگاه به دستور آستياگ ظرف ديگري را که درپوشي بر روي او بود آوردند و آستياگ از هارپاگ خواست درپوش را بردارد . زمانيکه هارپاگ در پوش را برداشت ، سر فرزند خود به همراه دست و پاي او را مشاهده کرد و پي برد که چه غذايي را خورده است ، اما غم و اندوه و خشم خود را فرو خورد و با صداي آرام اظهار کرد: فرمان شاه هر چه باشد رواست.
کوروش الان درک مي کند که به هارپاگ در آن شب چه گذشته است ، اکنون که خود پدر شده است احساس او را خوب درک مي کند . اما هميشه در اين انديشه است که خود اين حادثه ياري اهورامزدا بوده است ، براي اينکه از آن پس هارپاگ دوست و متحدي قوي براي کوروش گرديد و اين حماقت آستياگ بلاي جان حکومتش گرديد.
آستياگ پس از گرفتن انتقام از هارپاگ ، به دنبال تدبيري براي کوروش مي گشت. از مغانها خواست تا او را راهنمايي کنند و حال که کوروش زنده است ، آيا هنوز خطري حکومت او را تهديد مي کند که همه مغانها متفق القول جواب آري دادند . آستياگ بازي کودکانه اي را که توسط آن پي به زنده بودن کوروش برده بود را تعريف نمود و پس از اتمام آن يکي از مغانها اظهار نمود که: چون کودک بدون هيچ تلاشي و ناخواسته به مقام شاهي رسيده است ؛ دگر بار به اين مقام نمي رسد و در واقع خواب شاه تعبير گشته و خطري او را از جانب کوروش تهديد نمي کند و براي اينکه افکار خود را با ديدن کوروش هر روز مغشوش نکني او را نزد خانواده اش بازگردان.
آستياگ از سايرين نيز نظر خواست و سايرين نيز در تأييد حرف مغان گفتند که چه بسيار تعابيري که توسط آنها اعلام شده و به نحوي بسيار ساده و پيش پا افتاده تعبير گشته است .
آستياگ تصميم خود را گرفت ، کوروش را فرا خواند و به او اظهار لطف نمود و به او گفت که پدر و مادرش چوپان و زنش نيستند ، بلکه پدر و مادر او در سرزمين پارس در انتظار او هستند و او را به همراه ملازماني به آن ديار رهسپار کرد.
کمبوجيه و ماندانا با ديدن کودک و پي بردن به هويت او بسيار شاد گشتند و به گرمي از فرزندشان استقبال نمودند و حوادثي را که در اين چند سال بر او گذشته بود جويا شدند و پدرش کمبوجيه به او قول داد که جبران زحمات چوپان وهمسرش را خواهد کرد و آنها را مورد لطف قرار خواهد داد.
همانطور که در افکار خود گذشته را مرور مي کرد به ناگه تبسمي بر لبانش نقش بست ، به ياد اين موضوع افتاد که نام زن ميترادات چوپان "کونو" بود و تکرار اين نام به معناي سگ ماده نيز است و به ياد مي آورد که چگونه مادر و پدرش با شنيدن نام کونو تعجب کرده و تصور نمودند او را سگ ماده اي بزرگ کرده است و از اين انديشه ابلهانه خنده اش مي گرفت ، براي او کونو و ميترادات افرادي بسيار قابل احترام بودند .
او به آرامي در دربار کمبوجيه بزرگ مي شد و تحت تعليم معلماني قرار گرفت که به او هنر جنگاوري ، سوارکاري ، تدبير و انديشه و... را ياد مي دادندو او در سن بلوغ فردي کامل و جذاب شده بود.
نبرد با ماد
دردربار کمبوجيه با آموزشهايي که زير نظر مربيان پارسي ديده بود و هوش و ذکاوتي که از خود نشان داده بود به دليرترين و دوست داشتني ترين جوان در ميان جوانان ايراني ، تبديل شده بود. درست به ياد دارد که در اين دوران هارپاگ مدام براي او به مناسبتهاي گوناگون هديه مي فرستاد و در ملاقاتي که با او داشت نيز ذهن او را براي بدست گرفتن قدرت و حمله به ماد آماده ساخت و به کوروش وعده حمايت داد. کوروش صبوري و آينده نگري در انتقام را از هارپاگ آموخته بود و هميشه اين نکته را در ذهن داشت که اگر از دشمني ضربه خوردي دليلش را بياب و به آرامي با برنامه ريزي و انديشه ژرف ستونهاي انتقامت را با او بچين و بالا ببر و مطمئن باش که گذر زمان نيز تو را ياري مي کند .
هارپاگ سران ماد را به سرنگوني آستياگ تشويق مي کرد و بزرگان ماد نيز که از سختگيريها و ستم آستياگ کاسه صبرشان لبريز گشته بود به هارپاگ نظر مثبت نشان داده بودند و حال هارپاگ آماده بود تا انتقام خود را بگيرد و مي بايست کوروش را از برنامه خويش آگاه مي ساخت.
لبخندي ناشي از لذت بيکران از خوش فکري هارپاگ بر لبانش نقش بست. واقعاً که او مردي زيرک بود.از آنجا که کوروش در پارس بود و زمزمه مخالفت با آستياگ به گوش آستياگ نيز رسيده بود و هنوز از کوروش و طالع او بيمناک بود ، براي احتياط دستور داده بود تمامي راههايي که به سمت پارس مي رفت را به شدت محافظت کنند و اين کار دست هارپاگ را از تماس با کوروش کوتاه کرده بود.
اما هارپاگ تدبيري نيکو انديشيده بود ، گويي هيچ چيز جلو دار او نبود ، او آمده بود که توسط کوروش انتقام بگيرد و اهورا مزدا لطف خود بر کوروش را توسط هارپاگ به او ارزاني داشته بود.او شکم خرگوشي را دريده و نامه خود را در درون آن نهاده و با ظرافتي خاص شکم خرگوش را دوخته بود و سپس به يکي از وفادارترين خدمتکاران خود امر نموده بود که جامه شکارچيان بر تن کند و بدين سان از گروه محافظان عبور کرده و خود را به پارس برساند و از کوروش بخواهد که براي فاش نشدن همکاريهايشان شکم خرگوش را در خفا باز کند و آنرا بخواند.
گويي چند روزيست که از اين وقايع مي گذرد و اصلاً نمي توانست درک کند چرا اين افکار هم اکنون به ذهنش مي آيد ، اما از مرور آن لذت مي برد. در نامه هارپاگ از او خواسته شده بود ارتشي از ايرانيان فراهم آورد و به سمت ماد حرکت نمايد و از چيزي نترسد.
آن چند روز را مرور مي کند ، چند روزي را که در انديشه آن بود که چگونه ايرانيان را به جنگ وادارد؟ آيا پدرش کمبوجيه او را ياري مي کند. کسي را معتمد تر از پدر نيافت ، راز نامه را به او گفت و پدر خطاب به او جواب داد: ما راضي نبوديم که زير يوغ ديگران زيست کنيم ، اما مردم ما به آرامش کاذب خوي گرفته اند ، آيا مي تواني آنها را به حرکت وا داري ، تمام امکانات من در اختيار تو .
از پدر خواست که سرداري ارتش کوچک ايرانيان را به او بدهد و پدر آنرا پذيرفت. حال بايستي ايرانيان را آگاه سازد. دستور داد که همه پارسيان اعم از ارتشيان و غير ارتشيان در ميدان شهر با داس حاضر گردند. وقتي بر بالاي سکويي رفت تا بتواند با مردم سخن گويد ، در چشمان همه پرسشها را در مورد اين گرد همآيي مشاهده مي کرد ، اما صلاح نديد پاسخ اين نگاهها را ناگهان دهد ، پس رو به مردم کرد و گفت: در بيرون شهر دشتي است که تا تپه اي امتداد دارد ، و مملو از خار و تيغ مي باشد ، اين دشت را از خار و تيغ پاک سازيد و خارها و تيغها را در وسط ميدان جمع کنيد و سپس برويد و فردا پس از حمام کردن و بر تن کردن جامه هاي نيکو به دشت بياييد که مي خواهيم جشن بزرگي بر پا داريم.
شبانگاه روز اول پس از انباشته شدن توده خارهاي بيابان ، کوروش دستور داد گاوها و گوسفندان و بزهاي متعلق به کمبوجيه را سر بريده و از آنها غذاهاي لذيذي طبخ نمايند و در فرداي آنروز ايرانيان در دشت حاضر گشته و پس از صرف غذا ، و شادي و پايکوبي ، کوروش همه ايرانيان را دوباره در ميدان شهر جمع کرده و رو به همه اعلام کرد: بين امروز و ديروزتان مقايسه اي کنيد و بگوييد کدام يک را ترجيح مي دهيد؟
پارسيان يک جمله جواب دادند که اين دو روز قابل قياس نيستند ، ديروز بسيارسخت و پر کار و امروز راحت و خوش. کوروش که منتظر چنين پاسخي بود چنين گفت: آري اي پارسيان ، روزگار امروز شما مانند ديروز است پر از رنج و مشقت ، اما اگر به سخنانم گوش فرا دهيد و کمي سختي و رنج را به جان بخريد مي توانيد از نعمتها و لذتهاي فراوان بر خوردار شويد و هر گز گرفتار رنج و زحمت نشويد و چنانچه از فرمانم سرپيچي کنيد به همان روزهاي سخت باز مي گرديد. احساس مي کنم از طرف اهورامزدا مأمور آزادي شما هستم و يقين دارم شما در دلاوري و جنگيدن نيز همچو چيزهاي ديگر از مادها کمتر نيستيد. پس بشتابيد و خود را از بند آستياگ برهانيد.
ايرانيان نيز که از بندگي و حقارت در برابر آستياگ بسيار دل چرکين بودند و حال رهبري مقتدر همچو کوروش دلاور را مي ديدند و به قدرت هوش و درايت او در اين مدت پي برده بودند ، همگي آمادگي خود را اعلام نمودند.
عجب شبي بود آن شب، تصميمي که شايد قرنها ايرانيان به آن خواهند باليد ، تصميمي بزرگ ، تصميمي که هيچ چيز جلو دار آن نخواهد بود. فرداي آن روز به دستور کوروش و ياري پدرش کمبوجيه شهر براي تهيه ابزار نبرد بزرگ و آزادي ساز به تکاپو در آمد و همه شهر به ساخت و تهيه سازوبرگ جنگي مشغول گشت.
کوروش نيز در دربار کمبوجيه نيروهاي ايراني و زبدگان و فرماندهان ارتش ايرانيان را گرد هم جمع کرده بود تا استراتژيک و نقشه جنگي را براي نبرد تهيه نمايند. او مي دانست که اگر بخواهد در جنگ هاي در پيش رو پيروز ميدان باشد مي باست از همين ابتدا ايرانيان را با نظم و قانون جنگ عادت دهد تا از آن قصور نکنند و بصورت اصولي براي آنها باقي بماند و نسل به نسل به آن بيافزايند و از آن ضربه نخورند.
ايرانيان با مربيان زبده سواره نظام خود رسم جنگيدن را مي آموختند ، هر چند کوروش مي دانست سلاح هاي مادها مهيب تر از او و ارتشش خواهد بود ، اما او عامل مهم ديگري نيز به همراه خود داشت و آن نارضايتي مردم ماد و بزرگان ماد بود که با هارپاگ براي ياري کوروش عهد بسته بودند. از آن روزگاران به ياد داشت در سرزميني که مردمش عليه حاکمش باشند ، آن سلطنت دوام نخواهد داشت حال به هر اسمي و نامي که باشد ، پس پايه هر حکومتي مردم مي باشند و اگر آنها راضي باشند آن سرزمين گزندي نخواهد ديد.
از ريش سفيدان پارسي شنيده بود که بزرگترين ارتشها از شبيخونهاي دشمنان کوچک شکستهاي غير قابل باوري خورده اند ، پس ابتدا بايستي خود و ارتشش را در مقابل شبيخونهاي دشمن تجهيز مي ساخت و مي بايست اردوي ارتش خود را بگونه اي نظم مي بخشيد که شيرازه آن در هيچ زماني بر هم نريزد.
ابتدا براي تشخيص و يکدست سازي ارتش خود همگي را متحد الشکل ساخت . ارتش او همگي کلاهي نمدي بر سر داشتند . ردايي گلدوزي شده و آستين دار ، زرهي با زنجيرهايي شبيه به فلس ماهي که مانند کت روي ردا را مي پوشاند و شلوار نيز مي پوشيدند.
براي نظم بخشيدن به ارتش خود از نظم و قانونهاي سپاهيان امپراتوريهاي قديمي الگو برداري نمود و ضعفهاي آن ارتشها را شناسايي نمود و بر طرف کرد و از آنجا که آوازه مهيب بودن ارتش آشور را از ريش سفيدان شنيده بود دستور داد کساني که ازچگونگي جنگ پدرانشان که به همراه جد او هخامنش به جنگ با آشوريان رفته اند و با ارتش سناخريب نبرد کرده اند ، اطلاع داشتند را بياورند تا از آنها در مورد ارتش آشور پرسش نمايد.
سپس با کمک فرماندهان خود ايرانيان را اينگونه دسته بندي نمود : گروهي را سپر دارنمود که در ميان آنها تير اندازاني قرار مي گرفتند ، اما تعداد تير اندازان را بيشتر از ارتش آشور نمود تا حجم تيرهاي پرتابي را بالا ببرد. سپس سواره نظام خود را بعد از آنها قرار داد و در انتها پياده نظام خود را ، البته آشوريان ارابه هايي نيز داشتند که به ارابه هاي مرگ معروف بودند ، اما ارتش او فرصت تهيه آنرا نداشت ، پس فعلاً از آن صرفه نظر کرده بود. براي شبيخونهاي دشمن نيز اردوي خود را طوري تقسيم بندي نمود که اگر در گير شبيخوني نيز گشت ، ارتش او بتواند مقاومت کند و شيرازه آن از هم نپاشد و اگر خسارتي نيز به او و نيروهايش وارد مي شود حداقل خسارت باشد ، پس او مقرر کرد که چادرش همواره به سوي شرق بر پا گردد. سپس چادرهاي نيزه داران مخصوص که به آنها آمرتکا ( گارد جاويدان) مي گفتند قرار داشت ، که آنها نخبگان نظامي او بودند و سربازاني نترس و درشت اندام و قدرتمند که همه گونه مهارت جنگي را داشتند با نيزه هايي بلند که به آنها لقب نيزه داران گارد شاهي نيز داده شده بود. در سمت راست اين گروه جايگاه نانوايان قرار داشت و در سمت چپ جايگاه آشپزان و ساير چارپايان قرار داشت.اگر از بالا به اردوي او مي نگريستيد در واقع چادر او در مرکز اردو قرار داشت و پس از گارد جاويدان و نيروهايي تدارکاتي ارتش و آذوقه نظاميان دور تا دور آنها در رديفهاي منظمي زوبين اندازان و تير اندازان مي خوابيدند و در پشت چادر او نيز همين نظم و چيدمان حکمفرما بود. در رديف آخر سواره نظام قرار مي گرفت و در ذهن خود در نظر گرفته بود که در آينده ارابه رانان نيز پس از سواره نظام در رديف انتهايي قرار گيرند.
در نتيجه اين چيدمان در صورت شبيخون دشمن گروه غير نظامي تدارکاتچي مانند نانوايان و آشپزان در تير رس دشمن نبودند که تلفات بالا برود ، بعلاوه ارابه ها و سواره نظام بدليل پر حجم بودن تجهيزاتشان قرار گرفتن اين تجهيزات خود مانعي براي نفوذ به قلب اردوگاه او بود و باعث دفع الوقت و بازيابي و نظم ساير نيروهاي پشتيباني مي گشت.
علاوه بر اين يکي از مشکلات آشوريان در هنگام نبردهاي ناگهاني ، عدم امکان دسترسي سريع به نيروهاي فرماندهي زير دست و يافتن آنها بود که کوروش اين مشکل را با در نظر گرفتن نشاني پرچم گونه براي هر فرماندهي که آنرا در بالاي چادر خود نصب مي کرد آسان ساخت تا در هنگام اضطرار به راحتي بتوان آن نيروها را با کمک پيکهايي که در ميان ارتش وظيفه بردن و آوردن خبر را داشتند ، پيدا و دستور و فرمان را انتقال داد. به اين ترتيب همه جايگاه خود را مي دانستند و در زمان غافلگيري به سرعت خود را در مي يافتند و حمايت مي کردند.
جاسوسان از تحرک پارس نزد آستياگ خبر بردند و آستياگ کوروش را براي ارائه گزارش به دربار فراخواند و کوروش در جواب او نوشت: پيش از زماني که آستياگ خواسته است فرا خواهم رسيد. آستياگ با دريافت اين پيغام ارتشي فراهم کرد و فرماندهي آنرا به هارپاگ بخشيد ، غافل از آنکه چه ستمي را بر هارپاگ روا داشته است و حال زمان انتقام است.
شب قبل از نبرد را به خاطر مي آورد ، شبي که بايستي به ايرانيان جرأت بخشيد ، هرچند ديگر در چشمان هيچکدام شکي نبود و همه آمده بودند که يا بميرند يا آزاد شوند و کوروش در اين نگاهها مي خواند که پيروزي با اوست و هميشه نتيجه جنگهايش را در نگاه يارانش در شب قبل از جنگ مي يافت.
سپاهيان رو در روي هم صف کشيدند ، در اين زمان سواري از سمت مادها به طرف اردوگاه ايرانيان آمد ، او پيکي بود از طرف هارپاگ و پيغام دوستي و اتحاد عليه آستياگ را براي کوروش آورده بود و کوروش به گرمي آنرا پذيرا شد. اما در اين ميان گروهي از سربازان مادي که از اين موضوع بي اطلاع بودند ناگهان به سمت نيروهاي ايراني حمله ور گشتند و در جناح چپ ارتش ايران جنگ در گرفت و در اندک زماني اغلب مادهاي حمله کننده جان باخته و بقيه گريختند . ساير نيروهاي بي خبر از اتحاد پشت پرده که اين صحنه را ديدند پشت بر دشمن کرده گريختند و بدينگونه در اندک زماني جنگ خاتمه يافت و با اتحاد دو سپاه ارتش اردوگاه کوروش به چند برابر افزايش يافت و حال کوروش سربازان کارکشته ماد را نيز در اختيار داشت که در کنار نيروهاي او در برابر آستياگ زخم خورده دليرانه خواهند جنگيد.
تصميم بر آن شد که زير پرچم ايرانيها همه با هم به جنگ عليه آستياگ بروند و هارپاگ کوروش را در مورد جنگ با آستياگ راهنمايي مي کرد.
در دربار آستياگ غوغايي به پا بود ، کسي جرأت نزديک شدن به شاه رانداشت ، جام شراب در دست و خشمگين فرماندهان را موظف ساخته بود که همه نيروها چه پير و چه جوان را جمع آوري کرده و براي جنگ با کوروش آماده کنند.
از طرفي ديگر پيشگويی را که رأی به آزادی کوروش داده بود را دستگير نموده تا قبل از عزيمت به جنگ او رابخاطر اظهار نظرش مجازات سختي دهد و اين کار را با شقاوت تمام انجام داد.
ناگهان ذهنش به سمت روزي رفت که ارتش ايران و ارتش مادها رو در روي هم ايستادند ، در سمتي آستياگ خشمگين و پير مانند شيري پير و مغرور اما زخم خورده و در سمت ديگر کوروش جوان و پر انرژي و نترس و پر از هدف ، نبرد آغاز شد ، نبردي که بعدها زمينه ساز آزادي بسياري از اقوام گشت ، فرماندهي قوي کوروش و راهنماييهاي به جا و درست هارپاگ سپاه ايران را غالب نمود و آستياگ دستگير شد و مادها شکستي سنگين خورده و فرار نمودند. به دستور کوروش سربازان ، اسيرهاي ماد را امان دادند و زخميهاي ارتش ماد را نيز مرحم نهاده و درمان ساختند ، زيرا او معتقد بود حال که آنها شکست را قبول کرده اند جزوي از سرزمين پارس و مردم ايران هستند و سربازان خودي به حساب مي آيند و در آينده در ارتش خود از خدمات آنها بهره ها خواهد برد. اين رفتار کوروش بر مردم ماد بسيار خوشايند آمد بخصوص در هنگام قياس با وحشيگري و بي رحمي سردمداران خود ، کوروش را ستوده و تابع او گشتند و هيچگاه به او خيانت نکرده بودند و جواب بخشش هاي او را دادند.
پس از اتمام اين جنگ ، حال که ديگر هارپاگ انتقام خود را بازستانده بود ، کوروش را راهنمايي نمود تا اکباتان را آزاد نمايد و اينکار باعث شد که ثروت عظيم مادها و خزانه کلان آنها به تسخير ارتش ايران درآيد و ايرانيان با اين ثروت به ارتش خود و مردم و حکومت خود قدرت ببخشند و اينگونه کوروش در نبرد ابتدايي خود پادشاهي قدرتمند صد و بيست و هشت ساله ماد را از ميان برداشت و خود لقب پادشاه پارس را گرفت.
او سعي کرده بود با تمام شاهان قبل از خود و هم دوره خود فرق داشته باشد ، آستياگ را به کاخي در منطقه کرمان فرستاد و سفارش کرد از او به نيکي پذيرايي کنند و مبادا بر او بي احترامي روا دارند. سپس تمام مردم اکباتان را امان داد و بزرگان و فرماندهان ماد را در سازماندهي هرم قدرت خود بدون در نظر گرفتن قوميت و يا اينکه آنها شکست خورده اند به کار گرفت و بيشتر لياقت افراد را در نظر گرفت و البته مشورتهاي هارپاگ نيز در گزينش صحيح او مؤثر بود .
سپس همانطور که ارتش خود را سازماندهي کرده بود تصميم گرفت ، سرزمينهاي خود را نيز تقسيم بندي نمايد و به هر کدام خود مختاري محدود دهد کاري که تا قبل از او وجود نداشت و برهر قومي شاهي از همان قوم را براي رياست برمي گزيد که او ازحکومت مرکزي در مورد قانون اداره مملکت خود و هم سوي بودن با هدف سرزمين ايران فرمان مي گرفت اما در امور اداره سرزميني که به او واگذار شده بود در حيطه سرمايه گذاري و امور مردم مختار بود . پس ايالات خود را ساتراپي نام نهاد و اولين آنها را به نام مادا ثبت کرد. پس از آزاد سازي ماد سرزمين هاي گسترده پيرو آن مانند ، آشور ، ارمنستان ، سوريه و بخش های گسترده ای از فلات ايران را که جزو سرزمين ماد بود به سرزمين پارس ملحق نمود.
وصیت نامه کوروش بزرگ
فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام. من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم. من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.تو کمبوجیه ، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .
هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.
به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم.
هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.
منشور کوروش کبیر
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فراماروائي اش را « ِبل »و « نبو » گرامي مي دارند و [از طيب خاطر، و]با دل خوش پادشاهي او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم . مردوک خداي بزرگ دل هاي مردم بابل را به سوي من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهرباني ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند . همه پادشاهان از درياي بالا تا درياي پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين هاي دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموري » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روي پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهاي « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آنسوي دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که « نبونيد » ، بدون هراس از خداي بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودي مردوک «خداي بزرگ» و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خداياني که آنان را به جايگاههاي نخستين شان بازگرداندم،... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگي بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خداي من « مردوک » بگويند: کوروش شاه ،پادشاهي است که تو را گرامي مي دارد و پسرش کمبوجيه [نيز]...
اينک که به ياري «مزدا» تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملت هائي را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائي که من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملتي آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.
من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغلي را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داري را برانداختم. به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .
من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهّداتي که نسبت به ملت هاي ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
233۷ سال پيش در روز 21 مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي دفاع مردانه و شهادتجویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعني اسکندر مقدوني آغاز کرد.
دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشي را بنياد گذاشته بود. دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مي رفت. تخت جمشيد با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمانروايي اين سرزمين پهناور بود.
در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادي سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر، مردي شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكري بيكران به سوي قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدي گراييد. آيا بايد به همين سادگي اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايداري خواهند كرد.
اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوي تخت جمشيد پيش مي آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مي بايست از گذرگاهي تنگ در ميان كوه هاي سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايراني، تنها چاره را آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد.
آفتاب تازه تاريكي شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبي زيبا و نيرومند سپاه خود را از پشت كوه به سوي بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم برافراشته پيش از اسب هاي ديگر، سوار خود را به بالا مي كشيد، هر چند گامي كه برمي داشت، بادي در بيني مي افكند، نفس را به تندي بيرون مي داد و سر را بالا مي كشيد و اين چنين آشفتگي و بي تابي خود را آشكار مي ساخت. گويي او نيز از سر انجام نا گوار اما پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است.
وقتي آريوبرزن و همراهان به بالاي كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاي بزرگ را از بالاي كوه به پايين در غلتانند.
سنگ ها با قدرت هرچه تمام تر به پايين كوه مي غلتيدند و در ميان سپاه اسكندر مي افتادند يا در راه به برآمدگي يا سنگي ديگر برمي خوردند و خرد مي شدند و با شدتي حيرت آور درميان مقدوني ها فرو مي آمدند و گروهي را پس از گروه ديگر نقش بر زمين مي ساختند.
اسكندر كه تا آن هنگام در هيچ جا مانعي در برابر سپاه ویرانگر خود نديده بود، غرق اندوه گرديد، فرمان عقب نشيني داد و در حالي كه در هر لحظه تني چند از سپاهيانش به خاك مي غلتيدند به جلگه برگشت.
در اين هنگام يكي از اسيران جنگي كه در سرزميني بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران نامش را لیبانی نوشتهاند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و به اوضاع اين نواحي آگاهي دارم. راهي مي شناسم كه سپاه تو را به بالاي كوه مي رساند.
هنگامی كه شب از نيمه گذشته و تاريكي همه جا سايه افكنده بود، اسكندر، درحاليكه بخشي از سپاه خود را در جلگه جا گذاشته بود، در راهي كه اسير نشان داده بود پيش روي كرد.
آفتاب هنوز فروغ زرين خود را بر كوه و جلگه نتابانده بود كه سپاهيان آريوبرزن دريافتند كه دشمن از هر سو آنان را محاصره كرده است.
آيا بايد تسليم شد و چيرگي دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردي كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ي آن در يادها باقي است.
نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتي آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مي كردند و مي كشتند و كشته مي شدند. آريوبرزن با معدودي سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسياري از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقهي سپاه دشمن را بشكافد. او مي خواست زودتر از دشمن خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت.
در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بي باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش چندان جنگيدند كه همگي كشته شدند و نموداري از شجاعت و از جان گذشتگي در راه ميهن را براي آيندگان به يادگار گذاشتند.
آري ايران ما،در درازنای تاریخ پرشکوه و سربلند خود هزاران هزار سرباز و سردار چون آريوبرزن به خود ديده است؛ مردان و زناني كه دلاورانه جنگيدند و با سربلندي و افتخار جان خود را فدا كرده اند؛ به کوچهها و خيابانها بنگريد! همهجا نام اين دلاوران و شهيدان را ميتوانيد ببينيد.
نام و راهشان جاودانه باد.
چون ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يك تن مباد
بر پايه يادداشتهاي روزانه کالیستنس مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد) سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار «آريوبرزن Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیشازاین از دست ایران تصرف و در سه جنگ پیدرپی، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز در نبردی نابرابر برخاك افتاد.
مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا Gaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم بهسوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريوبرزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.
دلاوري هاي آريو برزن، يكي از درخشانترین و تحسين برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مي دهد و نمونهاي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.
آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟
اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.
آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر گجسته نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدوني از پلكان قدرت و عظمت تخت جمشید بالا نرود؛ اما ويرانه هاي آنهم خبر از بزرگي، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مي دهد ــ تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايرانيتبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ، ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاي باشند، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 26 قرن گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان) ، مغولها و استعمارگران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.*
*پینویس: روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

منبع:تارنمای آریو برزن

در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس فرماندار سرزمين كاریه با پنج فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت به نيروي دريايي ايران پيوست. دراين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سواره تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 ناو جنگي و 300 كشتي ترابری بود.
همچنین آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت شركت داشت و دلاوري هاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و آشنا روبرو شد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، بادليري و بيباكي كممانند توانست بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات دهد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت.
در سالهاي دهه شصت ميلادي (دهه چهل خورشیدی) نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناو شكن بزرگي را به نام يك زن نام گذاري كرد و او «آرتميس» بود .
ناو شكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرج الله رسايي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج همیشه فارس پاسدار سواحل ايران بود.
ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگافزارها، کشتیها و هواپیماهای نظامی ایران میبود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطرهها جاودانه بماند (نه نامهایی مانند ثاقب، حاصب ، شهاب، غدیر، ابابیل، کوثر، رعد، ذوالفقار، نور، هود، میثاق و ... که متاسفانه همگی واژههایی بیگانه می باشند).
اصولا هرگونه وسیله، ابزار یا دستگاهی که توسط کشوری ساخته میشود نامی ناب از همان زبان بر رویش گذاشته میشود تا نمایانگر همان کشور باشد؛ اکنون خود قضاوت نمایید اگر یک خارجی این اسامی را بشنود به یاد ایران خواهد افتاد یا کشورهای عربی؟
در پایان جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كرديه، بانوگشسب، گردآفريد، یوتاب.
منبع: تارنگار آریوبرزن
سوا از خوب یا بد بودن شخصیت مزدک دروزگار ما داوری درباره ی او متاثر از طرفداری از ایدئولوژی های کمونیستی یا مخالفت با انهاست...در این نوشته سعی شده بدون تعصب وقایع زندگی مزدک بامدادان که به گفته ی کریستین سن بی شک پایه گذار نخستین ایدئو لوژی سوسیالیستی در جهان است نقل شود. (انهم حدود 13 قرن پیش از تولد کارل مارکس)
حکومت ساسانیان بر 2 اصل دارایی و خون استوار بود و از اواسط حکومت460 ساله ی ساسانیان تبعیض و اختلاف طبقاتی بصورت غیر قابل تحمل برای مردم ایران تبدیل شد تا جایی که برای مثال اشراف چنان حرمسرا هایشان را از دختران انباشته بودند که مردان زنی برای ازدواج نمی یافتند و کشاورزان پیش از پرداخت مالیات حتی حق دست زدن به محصولات را نداشتند این شکاف طبقاتی شرایط را برای پیدایش مزدک و پذیرش عقایدش اماده کرد.مزدک بامدادان از اهالی نیشابور و به گفتته ای موبدی در اسطخر یا یکی از شهر های نزدیک تیسفون بوده و شالوده ی عقاید و ارای او از برای شخصی بوده بوندس نام که از اعقاب نهضت مانویه بوده و بعد از سپری کردن بخشی از عمرش در روم به ایران بازگشته بوده و در ایران با نام زرتشت پسایی (فسا یی) معروف بوده .در اصل مزدک مرد عمل برای تفسیر های زرتشت فسایی بوده که در زمان او یا پیر بوده یا از دنیا رفته بوده است. نگرش انها نسبت به دنیا مانند مانی بر اساس تاریکی و روشنایی بوده است .که نور و خیر دارای ذات ارادی است و تاریکی و بدی بصورت تصادفی به این دنیا راه یافته و نور پیروز شایسته ی ستایش است . و نیز در فرقه ی او اصل ان بوده که انسان از مادیات ترک علاقه کند و چیز هایی که باعث نابراری و کینه میشوند باید نابود شوند و نعمات بطور مساوی بین بندگان خداوند تقسیم شوند. ازاین رو مزدکیان مالکیت برای اموال و زمینها را نفی میکردند و حتی ازدواج از اینرو که نوعی مالکیت احساسی دانسته میشود نیز طرد شد. چنان که هر شخصی در صورتی که بخواهد بتواند زنی را که میخواهد تصاحب کند به گفته ی مزدک: زن . خواسته و اب و اتش و مراتع باید در دسترس همگان به اشتراک قرار گیرد. به هر روی این اندیشه ی هر چند عجیب وهرج و مرج گرایانه در میان مردم و حتی اشراف ایران هواخواهانی پیدا کرد و مزدکیان به انبار های غله هجوم برده وقفل ها را شکستند و درب حرمسرا ها را گشودند وانچه از دارایی یافتند تقسیم کردند.و ایین مزدکی تا جایی گسترش یافت که شاهنشاه ساسانی کواد نیز به کیش انها در امد. و این امر باعث تثبیت هرج و مرج در کشور شد و از طرفی جایگاه موبدان و اشراف در خطر قرار گرفت. مشخص نیست که کواد از روی ایمان این کیش را پذیرفت یا از روی ترس یا تزویر ندلکه اعتقاد دارد مزدکی شدن کواد برای در هم شکستن قدرت اشراف بود.
اشراف و رعایای وابسطه به انها و مردم ناراضی از اوضاع قیام کردند کواد خلع شد و برادر کواد را به تخت نشاندند.و کواد با کمک دوست وفادارش سیاووش که اشراف زاده ای مزدکی بود از دژ فراموشی گریخت و به هپتال ها پناه برد و پس از ازدواج با شاهزاده ی هپتال با کمک انها به ایران بازگشت و بدون مقاومتی دوباره بر تخت نشست. چندی اوضاع نابسامان ایران را بهبود بخشید و گرچه داخل ایران در اتش اختلافات ناشی از پیدایش مزدکیان میسوخت مردانه با رومیان جنگید و انها را عقب راند...
اما در داخل ایران شریعت مزدکی پا گرفت و گسترش ان باعث تدوین قوانین و ایجاد سلسله مراتب دینی و ایینی مانند موبدان شد (مزدکیان موبد موبدان خود را اندرزگو مینامیدند)
دیری نپاییدکه جز مزدک و عده ای که خواهان اصلاحات نظری و بهبود وضع مردم جدای افکار مغرضانه بودند بقیه ی مبلغان سر دسته این را وسیله ی قدرت یافتند و با رفتار های ناشایست باعث طرد ان و نفرت مردم شدند...
در نامه تنسر راجع به مزدکیان نوشته : قومی پدید امدند نه اراسته به شرف و هنر و عمل و--- نه زمین و موروث ---و نه غم جد و نسب ---و نه حرفت و صنعت---- فارغ از همه ی اندیشه ها--- خالی از هر پیشه---مستعد برای غمازی و شریری--- اکاذیب و افترا و از ان تععین ساخته وبه جمال و حال رسیده و وصال یافته...
مشخص نیست که کواد قبل از مرگ از ایین مزدکی برگشت یا خیر ولی اینکه به هر حال با تاسف خود فرمان اعدام سیاوش را به علت عدم توفیق در مذاکره با رومیان و نیز بدگویی هایی که از او کردند امضا نمود. و نیز خسرو را به جای کاووس پسر دیگرش که مزدکی بود ولیعهد کرد نشان میدهد که در اواخر عمر اینبار از قدرت یافتن بی اندازه ی مزدکیان و کارشکنی های انها تصمیم به در هم شکستن انها گرفته بود...
باری مشخص نیست در زمان خسرو (انوشیروان) یا خود کواد(قباد) به قصد شاهنشاه مجلس مناظره ای ترتیب میدهند از موبدان و کشیشان در یک سو و اندرزگو(که احتمالا خود مزدک بوده) و مبلغان مزدکی از سوی دیگر ...و چون مزدکیان مبحاحثه را میبازند به دستور شاه سربازان همه را در مجلس دستگیر کرده و از همان روز شروع به تعقیب و قتل عام مزدکیان در تمام کشور می کنند. بعد ها در زمان خسرو انوشیروان دادگر تعقیب مزدکیان ادامه می یابد و نیز قوانینی وضع میشود جهت بازسازی کشور و تعیین حقوق فرزندان نامشروع و دارایی های به تاراج رفته در هرج و مرج مزدک انوشیروان اصلاحت مهمی را برای دادگری و برابری مردم انجام میدهد تا حکومت او انگونه که پیش از مزدک بود نباشد...
شایان توجه است که ظهور هرفکر و ایده و اثر فکری و هنری نشانه ی پیشرفت فکری و فرهنگی مردم یک تمدن در ان عصر است اخباری که از مورخان راجع به اختراعاتی عجیب مانند دستگاه پخش موسیقی و همچنین از نقاشی ها و عقاید مانی . نوای ساز باربد و نکیسا و ارمان های مزدک به ما رسیده نشانگر زنده بودن اندیشه و علم و هنر درایران ان عصر است. میتوان تصور کرد چه بسیار مفاخری در این دوران زیسته اند که اخبار انها در کتابسوزی ها از بین رفت و دنیا از وجود انها برای همیشه نادان ماند....از دید جامعه شناسی شورش مزدک (و نیز ورهرام چوبین و حتی تلاش تنی چند از خود پادشاهان) برای شکستن قداست اشرافیت و موبدان و کوشش برای ملایم کردن فشار طبقاتی در اواخر دوره ی ساسانی را میتوان به معنی شروع اصلاحاتی درایران دانست که بی شک به از بین رفتن نظام فئودالی و ورود ایران به دوره ی جدید تاریخ منجر میشد ...(لازم به یاداوریست مبدا تاریخی پایان قرون وسطی در اروپا با تصرف شهر کنستانتین توسط عثمانی ها به سال 1493 میلادی و انقراض بیزانس صورت گرفته است و علت رونسانس بودن عصر جدید را اختراع دستگاه چاپ توسط گوتنبرگ در همان قرن و انشعاب شاخه پروتستان از مسیحیت و ضعیف شدن کلیسای علم ستیز رم میداند و جالب اینجاست که این دقیقا مشابه همان شرایط موبد ستیزی و شکوفایی مکاتب فکری و فرهنگ و علم در ایران ساسانی بود )...ولی از بخت بد ضعف ناشی از گذار میان این دو دوره ی اجتماعی در تاریخ ایران هم دوره با حمله ی ارتشی از راهزنان تازه مسلمان شده که برای رسیدن به یکی از دو بهشت دنیا یا اخرت از صحرا های سوزان و غیر قابل سکونت عربستان پیدا شدند شد.. بعد از ان هم .با وجود تصرف ایران به دست تازیان و سختگیری های عقیدتی انان عده ای از مزدکیان همچنان به کیش خود ماندند و باقی مانده ی انها بصورت پراکنده تا چند قرن بعد از سلطه تازیان ادامه حیات دادند.حتی ادامه ی عقاید مزدکیان در خرمدینان نیز مشهود است.
از میان کسانی که در راه پاسداری از سرزمین و مردم خود در برابر هجوم بیگانگان، از تمام زندگی خویش مایه گذاشتند. جلال الدین خوارزمشاه جایگاهی خاص دارد. از این روی که او در یکی از تاریک ترین و هولناک ترین دوره های تاریخی کشور ما ، مسئولیت رهبری کشور را در دست گرفت .
یکی از پسران سلطان محمد خوارزمشاه دلاور بزرگ جلال الدین بود که از نام اوران بزرگ تاریخ شمرده میشود . او چندین بار با لشکریان مغول زد و خورد کرد و کوشید تا انان زا از ایران بیرون کند.. بزرگترین بلایی که بر سر این کشور و مردمانش امده هجوم وحشیانه قوم مغول است. جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت. چنگیز که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید. جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست. نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد. اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. سلطان جلال الدین چندی در سرزمین هند ماند و سپاهی گرد اورد و چند ولایت را فتح کرد و سپس تصمیم گرفت به ایران بازگردد و در این موقع امیران و سرداران محلی جای اینکه با او همدست شوند و حمایتش کنند به زد و خورد با این شاهزاده دلیر میشوندو ناصر خلیفه بغداد هم نه تنها او را یاری نکرد بلکه سپاهی برای سرکوبیش فرستاد.نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.سرانجام شبی مغولان بر او شبیخون زدند. داستانهای شجاعت های جلال الدین تا چندید سال بر زبان ها بود و مردم مرگ او را باور نمیکردند وامید داشتند که ان پهلوان بیاید و سپاه مغول را از پا دراورد و انان را از ستمکاری های ان قوم بی رحم رهایی بدهد.او لحظه ای از تلاش و کوشش و نبرد و مبارزه دور نماند، دمی روی آسایش ندید، با این همه ، هیچگاه ناامید نشد
انوشیروان دادگر، شاهنشاه ایران از سلسله ساسانیان بین سالهای 531 تا 579 میلادی بود. انوشیروان مشهورترین و بزرگترین پادشاه ساسانی و یکی از تاثیر گذارترین شاهان ایران در طول تاریخ بوده است. در زمان او قصرهای باشکوه، شهرها، راه های تجاری، پل ها و سد های بسیاری ساخته شدند که برخی از آنها تا این زمان نیز همچنان پا بر جا هستند. در زمان فرمانروایی او دانش و هنر در ایران و امپراتوری ساسانی به نهایت شکوه و عظمت خود رسیده بود. دوره شاهنشاهی او دوره طلایی امپراطوری ساسانیان شناخته میشود.

او در زمان پادشاهی پدرش نیز بسیار بر تصمیمات قباد تاثیر گزار بود و پدرش را در لحظات سخت، فراوان یاری نمود. بطوریکه فتنه مزدکیان در دوره پادشاهی قباد توسط کسری ناکام ماند. از آنجا که خسرو اول بسیار انسان فرهیخته و دارای منش والایی بود، بزرگان به او لقب انوشیروان یا دارنده روح جاویدان دادند.انوشیروان مظهر ستم ستیزی و عدل و داد در جهان میباشد و از اینروی به او لقب دادگر داده اند. او فرمان داده بود که هر ایرانی که احساس مینماید حقش پایمال شده یا به او ستمی روا شده است در هر زمان از شبانه روز بدون توجه به اینکه شاه مشغول چه کاریست، میتواند به نزد شاه آمده و دادخواهی کند و تا زمانی که مشکلش حل نشده از بارگاه شاه نرود. این دستور را به تمامی حاکمان محلی نیز داده بود و آنها را مجبور کرده بود تا همانند خود شاه، چنین کنند. انوشیروان ارتش را به شیوه ای نوین سازماندهی نمود و یک ارتش حرفه ای و بسیار با دیسیپلین که سربازان آن حقوق منظم دریافت می کردند تشکیل داد. در ابتدای فرمانرواییش صلحی ابدی با امپراتور روم جوستینیان اول منعقد نمود، اما دست اندازیهای رومیان به مناطق مرزی ایران، انوشیروان را وادار نمود تا در سال 540 میلادی با روم وارد جنگ شود.پس از پیروزیهای قاطع ایرانیان پیمان صلحی به مدت 50 سال بین ایران و روم بسته شد و رومیان متعهد شدند تا در این 50 سال همه ساله به ایران خراج بپردازند و ایران نیز در مقابل ان لازیکا را به روم بازگرداند.در سال 570 میلادی حبشیان به یمن حمله کردند و شاه یمن از خسرو کمک خواست. انوشیروان سپاهی را به به یمن فرستاد و حبشی ها را از آنجا بیرون کرد. از آن زمان تا یورش تازیان، یمن یک استان ایران بود.انوشیروان دادگر دارای شخصیتی بسیار هنر دوست و دانش پرور بوده است و عقاید مخالفان خود را تا جایی که به امنیت کشور لطمه وارد نمی کرد، تحمل می نمود. انوشیروان سیستم مالیاتی کشور را اصلاح نمود و قانون مدونی برای اخذ مالیات بر اساس میزان داراییهای اشخاص وضع نمود تا هم درآمد پایداری برای دولت فراهم شود هم به طبقات کم درآمد فشاری وارد نیاید. او طبقه دهقان یا همان خرده مالکان را تقویت نمود و برخی مسولیتهای لشکری را نیز به آنان سپرد تا هم پشتوانه محکمی برای ارتش پدید آید هم از قدرت گرفتن بیش از حد اشراف جلوگیری شود. کسری اموال و داراییهایی را که در دوران فتنه مزدکیان از طبقات مختلف مردم گرفته شده بود را به آنان باز گرداند و کشور را از هرج و مرج رهایی بخشید.در دوره شاهنشاهی ساسانیان و بخصوص دوره کسری انوشیروان، بازرگانی در نهایت رونق خود بود و ایران قطب اقتصادی جهان محسوب میشد. استفاده از پول یکسان در کشور و نوعی بانکداری نیز رواج داشت، بطوریکه واژه چک از زبان فارسی به زبانهای اروپایی رفته است.انوشیروان همچنین یکی از پرکارترین شاهان ایران در زمینه عمران و آبادانی بوده و سدهای فراوانی در دوره او بخصوص روی رودخانه های دجله و فرات ساخته شدند. ساختمان باشکوه طاق کسری در تیسفون نیز در دوره او ساخته شد.
امیر اسماعیل که اوازه جوانمردی او را در دنیای متمدن ان روزگاران طنین انداز کرد برخورد بزرگوارانه و همراه با ارج و احترامی است که وی پس از پیروزی بر برادرش بر او روا داشت . درحقیقت امیر اسماعیل سامانی که خود را از دودمان بهرام چوبین سردار نامی ارتش ساسانی می خواند و افتخار احیای مجدد زبان پارسی و فرهنگ ملی ایرانیان نیز به نام او و جانشینانش ثبت شده است .امیر اسماعیل سامانی این راد مرد ایرانی که او را می توان بنیانگذار راستین سلسله سامانی برشمرد از جمله شهریاران نامدار ایران می باشد.امیر اسماعیل سرسلسله سامانیان و بنیانگذار این دودمان بود. وی شهر بخارا را به پایتختی برگزید. وی به زبان و فرهنگ ادبیات فارسی دلبستگی بسیار داشتد و رودکی سرودههایی در ستایش از وی دارد. امیر اسماعیل مردی بود که که پرچم زنده کردن زبان پارسی و فرهنگ ایرانی را بدوش گرفت.اسماعیل سامانی پس از تکیه بر تخت سلطنت احیا زیان و ادبیات فارسی و فرهنگ و رسوم ایرانی را سرلوحه خود قرار داد. اسماعیل با اینکه توان لشگر کشی به بغداد و برانداختن خلیفه را داشت ولی چنین نکرد زیرا که احیا زبان فارسی و فرهنگ ایرانی برایش مهمتر بود.روش او جنگ دفاعی بود یعنی تنها با مهاجم میجنگید و جنگ او با عمرولیث که به شکست و اسارت عمرو انجامید بر همین ایه صورت گرفت.او هدفش گسترش زبان فارسی و ایجاد مناسبات دوستانه میان مردمان ایران زمین بود.او در بخارا درگذشت و ارامگاه او یک بنای تاریخی است و مورد احترام خاص تاجیکان و همه ایرانیان است. روحش شاد.
یکی از این شیرزنان یوتاب است به معنای درخشنده و بیمانند٬ خواسته و پرفروغ٬ خواهر « آریوبرزن» سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند.
بزرگی زنان ایران نه تنها به دوران ماد و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و عیره می رسد بلکه حضور این شیر زنان در پیشبرد نام و اوازه ی این دیار اهورایی پیشتر از سلسله ی کیانیان می باشد و با نام ایران بان ملکه هایی مقتدر و هوشمندی بوده اند که اندیشه ناب و نگاه روشنشان تمدن سبز این دیار را به بزرگی هرچه تمام تر به تواریخ بعد از خود هدیه کرده اند و دیگران نیز به عظمت وجودی انان استمرار بخشیده اند .
نام زنان یا به پای مردان در این مرز و بوم همشه درخشان بوده و همواره تابناک خواهد ماند اینان مایه شگفتی هر ایرانی ایست
منبع http://dokhtareirani.blogsky.com/

