تبليغاتX
كاكان بهشت ایران

كاكان بهشت ایران

"این تارنما می کوشد تا دانش جهانی را در باره منطقه زیبای کاکان،افزایش دهد"

خدایا

خدایا ، آن ده که آن به و آن به که تو به دانی نه من

خدایا ، دیده ای ده که در هرچه بنگرد جز تو نبیند .

خدایا ، عقل و خردی ده که جز حکمت و معرفت از آن نتراود و به آنچه داند، گردن افرازی نکند چرا که بیش دانستن خویش ، از نشانه های بارز بی خردی است.

خدایا ، اراده و همتی ده که جز برای تو و رضای تو ، استوار نماند و مقاوم نپاید.

خدایا ، باور و ایمانی عطا کن که زر و زور و تزویر را به آن راهی نباشد.

خدایا ، گر به حال خویش رهایم سازی ، به دست خود هلاک شوم و چه سخت است که در روز جزا به جرم قتل نفس ، به محاکمه کشیده شوم.

خدایا ، هرچه تو خواهی آن می شود، پس چه عزتی برتر از آن که تو اراده کنی.

خدایا ، کم نبوده اند کسانی که بعد از “هدایت” به “گمراهی” کشیده شدند. جز تو هیچ فریاد رسی نیست ، پس هدایت و حمایتت را بی منتها کن .

خدایا ، “حب جاه” بنیان آدمی را برمی اندازد و دودمانش را بر باد فنا می دهد. آن را در دلهایی که رضای تو را می جویند، بمیران .

خدایا ، محبت و دوستی تو ، منشاء نجات و رستگاری است و ما به آن سخت محتاجیم چرا که جز به آن ، از شرارت شیطان ایمن نخواهیم ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:21  توسط  طاهری   | 

تفاوت اصولگرایان و اصلاح طلبان در چیست؟

از منظر یک جامعه‌شناس و مردم‌شناس انتخابات 22 خرداد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اخیرا ما وارد یک انقلاب پارادایم در ایران شده‌ایم؛ یک انقلاب معرفت و ساختار. یکی از نکات مهم این است که رابطه بین معرفت و ساختار از بین رفته است. تناسب معرفت و ساختار را «پارادایم» تعریف می‌کنیم. زمانی که یک معرفت و یک ساختار متناسب باشد، آن پارادایم حاکم است. لحظه‌ای که معرفت‌ یا ساختار از بین می‌رود، پارادایم نیز عوض شده و به تدریج انقلاب پارادایمی رخ خواهد داد که در حوادث اخیر نمود پیدا کرد و ما وارد فضای انقلاب پارادایمی شدیم. موضوع ما بررسی علل انقلاب پارادایمی و نقش افراد در آن است. نخستین نکته قابل بیان در این موضوع روش‌شناسی بحث درباره حوادث اخیر است.
متاسفانه در کشورهایی که از لحاظ فکری، علمی و معرفتی عقب‌مانده هستند، تحلیل‌های سیاسی و بعد‌ اجتماعی مسائل هیچ‌گاه در نظر گرفته نمی‌شود. همه به دنبال تحلیل‌های سیاسی‌ای می‌روند که محورش قدرت، قدرتمندان، اعمال قدرت و اقتدار است. در مسائل اخیر نیز همان‌طور که ملاحظه شد هیچ‌ عالم علوم اجتماعی به تبیین حوادث نپرداخت و دلیل آن عدم وجود علم کافی است. علوم اجتماعی ما همیشه از وقایع جهانی و داخلی عقب بوده است. علوم اجتماعی در ایران تاریخ اجتماعی است. وقتی علوم اجتماعی دست به ارزیابی امور نمی‌زند، بحث، تقلیل یافته و به دست حوزه سیاسی خواهد افتاد و تبدیل به بازی شطرنج خواهد شد.

این مصیبت در مرحله دوم دامن سیاستگذاری را خواهد گرفت. به‌عنوان مثال در مجلس، نماینده مجلس نیز فقط منابع سیاسی برای کسب اطلاع دارد و نه منابع اجتماعی و بدین ترتیب او نیز وارد بازی شطرنج سیاست می‌شود. با لابی‌بازی کار پیشرفت نخواهد کرد و عقل و علم باید پشتوانه امور باشد. در نتیجه مشکل ما در ایران عقب‌ماندگی روشی و عقب‌ماندگی تئوری و اجتماعی است و بحث‌ها در کلیت، عمق و پیچیدگی‌شان تحلیل نمی‌شوند و به سیاست تقلیل پیدا می‌کنند. وقتی این تقلیل صورت می‌گیرد بسیاری از پارامترها و عوامل دیده نمی‌شود و در نتیجه این فضاها و حوادث تکرار می‌شود. به طور مثال می‌توان به پیروزی ایران بر استرالیا در سال 76 و صعود به جام جهانی اشاره کرد.

من آن روز در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کلاس داشتم ولی کلاس را تعطیل نکردم و دانشجویان نیز در کلاس شرکت کردند ولی خیلی از اساتید، حتی رئیس دانشگاه‌ کلاسش را تعطیل کرد و به تماشای بازی پرداخت. پس از اتمام بازی و پیروزی ایران من در حال طی مسیر به سمت منزل بودم که شاهد سیل عظیم مردم در خیابان بودم که در حال پایکوبی و فریاد «ویه‌را- ویه‌را» ویرا نام سرمربی تیم ملی فوتبال آن زمان است- بودند. این حرکت تا شب تبدیل به یک حرکت بزرگ و راهبندان در خیابان‌ها شد. در آن زمان شورای فرهنگی نپرسید چه شد‌ و جواب این سوال مشخص نشد. يا جريان 18 تير هیچگاه مورد تحلیل اجتماعی واقع نشد و از همان ابتدا همیشه مورد تحلیل سیاسی قرار گرفت. به همین دلیل مقصر آن هرگز پیدا نشد. واقعیات اجتماعی و سیاسی باید در کلیتشان بررسی شود و اگر همه پارامترهای موثر دیده نشود مانند برطرف کردن یک بیماری از طریق مسکن است در حالی که عوامل آن هنوز باقی است و در جایی دیگر نمود پیدا خواهد کرد. تبیین، کار علوم اجتماعی است نه علوم سیاسی. علوم اجتماعی با وجود علوم سیاسی برخوردی روشمند با مسائل دارد. انتها و قله علوم انسانی در علوم اجتماعی است ولی جای کار بسیاری دارد.
یکی از موضوعات مورد علاقه شما که در بیشتر موارد درباره آن صحبت می‌کنید بحث اشرافیت سیاسی، اقتصادی و معرفتی است. می‌خواهیم این بار اشرافیت را در ساحت‌های مختلف بررسی کرده و تاثیر این نوع اشرافیت را بر فضای سیاسی کشور از گذشته تا به حال و در آینده بیان کنید.

مهم‌ترین پارادایمی که در ایران در حال نابودی است، اشرافیت ایرانی است که در ابتدا وجود داشته و با معرفت ایرانی نیز شکل گرفته بود. مهم‌ترین شاخص اشرافیت ایرانی از ابتدا تاکنون پشتوانه عرفانی و تصوف آن است. مفهوم شاه نیز از تصوف و عرفان نشأت می‌گیرد و تبدیل مقوله‌ای عرفانی به مقوله‌ای سیاسی است. پشتوانه‌ پادشاهان قبل از اسلام،‌ عرفان و اشراق ایرانی بوده است. از دوره مهرپرستی و میترائیسم و زرتشت این مفهوم وجود داشت و آن در عین آن که قطب عرفانی است، قطب سیاسی نیز محسوب می‌شود. کاریزمای سیاسی مبنی بر این موضوع که شاه از همه بالاتر است نیز نتیجه همین دیدگاه عرفانی است. حتی بعد از اسلام هم شاه‌عباس تمام قزلباش‌ها را به قتل رساند چون فقط خود را قطب عرفانی می‌دانست. شاه که دارای یک معرفت عرفانی است مبنای اشرافیت ایرانی بوده است. در دوره مشروطه این اشراف ایرانی عرفانی، غربزده نیز شدند. غر‌بزدگی پارادایمی است که در مشروطه به اشرافیت اضافه می‌شود. به عکس ادعایی که می‌گویند روشنفکران مردم را با غرب آشنا کردند، این خود شاهان بودند که این روند را شکل دادند. فتحعلی‌شاه و ناصرالدین‌شاه غربزده بودند؛ حتی پیش از پادشاهان قاجار، شاهان صفوی مثل شاه‌عباس هم غربگرا بودند. به طور مثال حضور پررنگ برادران شرلی در دربار شاه‌عباس نشان‌دهنده این موضوع است. این غربگرایی همیشه بر محور مسائل جنسی نیز استوار بود.

اشرافیت ما از گذشته آمیخته با مسائل جنسی بود و غربی‌ها نیز به این نکته پی برده بودند و سعی می‌کردند از طریق مسائل جنسی و پیشکش کردن زنان زیبا، نفوذ کرده و اهداف خود را پیگیری کنند و این موضوع حتی تا زمان محمدرضا پهلوی نیز مرسوم بوده است. همچنان که در خاطرات فردوست نیز موجود است. داستان‌های ناصرالدین‌شاه در اروپا نیز مبین همین امر است. پادشاهان و شاهزادگان به غربگرایی روی آوردند که غربگرایی آنها همان لودگی فرانسوی بود و همان داستان خیابان‌های پاریس و ... . از همان ابتدا نیز ایرانی‌ها به آلمان نرفتند که پای درس فلسفه بنشینند و «کانت» را مطالعه کنند.

فقط روحانیون مدرسه مروی در دوره قاجاریه به مطالعه کانت پرداختند ولی به دلیل عدم وابستگی به حکومت نتوانستند علمشان را منتقل کنند. آنها به نقد بحث‌های منتقل شده پرداختند و این یک نوع برخورد درجه دوم بود، به عکس ژاپن که به مطالعه دقیق غرب پرداخت و تعدادی دانشجو بر سر کلاس همه فیلسوفان فرستاد. رابطه ژاپن و آلمان در بعد معرفتی یکی از مهم‌ترین عوامل پیشرفت آنها بوده است که هر دو جزو قطب‌های برتر جهان هستند در حالی که هر دو شکست‌خوردگان جنگ اول و دوم جهانی هستند. ایرانی‌ها غرب را به صورت اشرافی شناختند و برای این شناخت کشورهای اشرافی چون فرانسه را انتخاب کردند و همان جریان شب‌های پاریس، خیابان‌ها، کافه‌ها و ... . و این موضوعات همه در خاطرات منتشر شده و دستنویس آنها موجود است.
ما یک غرب اشرافی را شناختیم یعنی همه غربزدگی که مرحوم فردید و پس از آن مرحوم سیدجلال ‌آل‌احمد بررسی کردند. غرب موجب کسب وجهه‌ اجتماعی اشرافیت شده بود. از دوره ناصرالدین‌شاه به بعد اشخاص برای مطرح کردن خود، سفر غرب را عنوان می‌کردند. برای مثال همسر ناصرالدین‌شاه دچار مشکل چشمی شده بود و با وجود اطبای ماهر در کشور حاضر به معالجه در داخل ایران نشد و اصرار زیادی به سفر به اروپا برای معالجه داشت. تاخیر در این سفر موجب از دست دادن بینایی او شد و این فقط به دلیل فخرفروشی بر دیگران به دلیل سفر به اروپا بود. موضوع ارزش سفر به غرب هنوز هم در قشری که بانی حوادث اخیر نیز بودند بسیار مشاهده می‌شود. مشکل ما در غربزدگی هنوز هم وجود دارد و این موضوع است که غرب‌شناسی بسیار مهم، عظیم و پرزحمت است و برای نیل به این شناخت باید فلسفه، ادبیات، هنر و ... غرب بررسی و مطالعه شود.
به‌عنوان مثال کمال‌الملک که بر‌ای کسب شناخت هنر غرب در آن زمان به اروپا فرستاده شد، حاضر به بررسی و شناخت هنر آن زمان غرب نشد و به موزه‌ها رفت و کلاسیسم اشرافی غربی را بررسی کرد. رامبراند و رافائل را مورد مطالعه قرار داد نه نقاش مدرنی چون ونگوگ را. حتی کمال‌الملک هم اشرافی است و غرب را به طور کامل بررسی نمی‌کند و فقط به غرب اشرافی کلاسیک دوره رنسانس می‌پردازد. رابطه ما با غرب همیشه یک رابطه سطحی
بر مبنای خوشگذرانی، تقلید از مد،‌ لباس، سبک زندگی، غذا و مسائل سطحی مورد علاقه اشراف بود.

مشروطه در سال 1900 میلادی رخ داد و وقتی دنیا وارد قرن بیستم می‌شود جابه‌جایی بلوک‌های قدرت رخ می‌دهد اما مشروطه کجا و تحولات جهانی کجا! مشروطه ریشه‌ای اشرافی داشت و از سفارت انگلیس آغاز شد؛ از محمدعلی طباطبایی یزدی (آخوند انگلیسی) که آخوند هیات محرم سفارت انگلیس بود در داخل سفارت شروع شد. در ابتدا بحث عدالت مطرح شد و در آخر، موضوع به آزادی‌طلبی رسید. بهانه آنها برای شروع و ورود روحانیون به سیستم برای انقلاب مطرح کردن مفهوم عدالت بود و پس از مدتی روحانیت پس‌زده شد تا زمان رضاشاه که بدنه روحانیت توسط او از بین رفت. دوره اول مشروطه توسط سیدمحمدعلی طباطبایی یزدی (پدر) آغاز می‌شود و در دوره رضا‌شاه با حضور سیدضیاءالدین طباطبایی(پسر) به اتمام می‌رسد.

سید‌ضیاءالدین طباطبایی با خرید زمین‌های فلسطینی برای یهودی‌ها، اسرائیل را تشکیل داد. مشروطه در ایران، رضاشاه و تشکیل اسرائیل همه امتداد یک پارامتر هستند که توسط انگلیسی‌ها‌ آغاز شد. رضاشاه تا آخر عمر از تنها کسی که می‌ترسید سیدضیاء بود. حتی محمدعلی فروغی را به بدترین انحاء مورد شکنجه قرار داد ولی به هیچ نحو نتوانست با سیدضیاء برخورد کند و همه زمین‌های سعادت‌آباد را به او بخشیدند و او چون بچه‌دار نمی‌شد آن را به بنیاد پهلوی بخشید و بنیاد پهلوی با زمین‌های سعادت‌آباد شروع شد. به دلیل اینکه اشراف ما غربگرا بودند غرب‌شناسی آنها همیشه توریستی بود؛ در حال حاضر نیز چنین است. وقتی غرب‌شناسی توریستی باشد فقط خوشگذرانی است. تعریف اشراف از غرب همیشه تعریفی توریستی است و موضوع بیت‌المال نیز در این مساله قابل بررسی است. به طور مثال پادشاهان ایرانی چون ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌شاه، با ایران‌فروشی‌ و قرض‌‌های کلان از بانک‌های جهانی به سفرهای اروپایی خود می‌پرداختند. هم‌اکنون نیز بسیاری از افراد از طریق وام و قسط به سفرهای غربی می‌پردازند یعنی هنوز هم این تفکر ناصرالدین‌شاهی در سفر به غرب وجود دارد. ما هیچ‌وقت غرب را بدرستی نشناختیم و فقط ادعای تحول داریم. حتی مشروطه را خود شاهزاده‌ها شروع کردند. در قرن بیستم انتقال قدرت از اروپا به آمریکا صورت می‌گیرد. مشروطه ما نیز در چنین زمانی رخ می‌دهد که نتیجه آن ورود آمریکایی‌هایی چون مورگان شوستر به ایران و حوادث مربوط به او بوده است. بعد از کودتای 28 مرداد در خیابان‌ها اعلام می‌کردند قیام ملی 28 مرداد، در حالی که قیام یکسری اوباش و شعبان بی‌مخ‌ها بود که آن اتفاق بسیار شبیه به حوادث اخیر پس از انتخابات بود مانند آتش زدن مسجد توسط اغتشاشگران.

قطب‌بندی «مرفه- مستضعف» در این انتخابات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
اشرافیت فعلی همان اشرافیت انقلابی است یعنی انقلابی‌هایی که از جنوب شهر شروع کردند و آمدند جلو و در حکومت به دلیل ارتقای طبقه اقتصادی و اجتماعی به شمال شهر کوچ کردند و دیگر پایگاه جنوب‌شهری خود را قبول نداشتند. این طبقه اشرافیت امروزی ابتدا از نهج‌البلاغه شروع کردند و همه اینهایی که الان با انگلیسی‌ها ساخته‌اند و درBBC صحبت می‌کنند در دوره انقلاب نهج‌البلاغه می‌خواندند و تدریس می‌کردند. همه طرفدار مستضعفان و خلق خدا و این موضوعات بودند ولی وقتی پایگاه اجتماعی‌شان ارتقا یافت، خلق و مردم جای خود را در ادبیاتشان به نخبگان دادند.

آنها ابتدا شروع به بازتولید فرهنگی کردند و مفهوم دنیاپرستی را مطرح و مصادیق دینی از دنیاگروی ارائه کردند. بعد به بازتعریف مفاهیم در رابطه با روابط جنسی پرداختند و مقوله ازدواج موقت را مطرح کردند که با بررسی مشخص خواهد شد که هزینه ازدواج موقت با تعریف مطروحه از ازدواج دائم نیز بیشتر است. موضوع مهریه ماهانه که همان طبقه اشراف نوکیسه بود که توانایی پرداخت آن را داشت؛ اگرنه جوانی که این توانایی را دارد، ازدواج دائم می‌کند و نه موقت. ازدواج موقت روالی بود که از طریق آن آزادی روابط جنسی را برای قشر بالای اجتماعی (که خودشان بودند) به وجود می‌آورد و موضوع را عمومیت می‌بخشید. روند عمومی‌سازی به این منظور صورت گرفت که آبروی خودشان در جریان برملا شدن رسوایی‌های جنسی‌شان از بین نرود. در دوره دوم خرداد این موضوع بسیار بارزتر مطرح شد، با عنوان کردن روابط جنسی آزاد و روابط فکری آزاد با غربیان. به‌تدریج مقوله فرهنگی اولیه را تبدیل به مقوله سیاسی کردند و از فرهنگ به سیاست رسیدند. یکی از موضوعات مطروحه در دوم خرداد این بود که در حکومت اسلامی نباید معنای فقهی وجود داشته باشد. کسانی که پس از انتخابات 22 خرداد دست به اغتشاش زدند، همه دلخوری‌شان این بود که اگر کاندیدای غربگرا رای می‌آورد، موقعیت اجتماعی و اقتصادی این گروه نیز تثبیت می‌شد و به همین دلیل اینگونه معترض بودند و تاویل این به خاطر شهوات صورت می‌گرفت مانند بنی‌امیه که بزرگ‌ترین این گروه‌ها بودند که از کلام شروع کردند.
فقه مرجئه صدر اسلام که معاویه به آنها گروید بر مبنای جبرگرایی بود و همه چیز را در اختیار قضا و قدر می‌دانستند. وقتی موضوع شهوات مطرح می‌شود، مساله‌ تاویل دین رخ خواهد داد و این جریان پس از انقلاب آغاز شد و الان به بحث سیاسی مرتبط شده و تاویل ساختار را دنبال می‌کند. ساختاری که پس از انقلاب ایجاد شده، اشرافیت غربگراست که بسیار شبیه همان مصادیق قاجاریه هستند. پارادایم اشرافیت غربگرا در حال حاضر این است که مسلمان هستند و در گذشته انقلابی هم بوده‌اند ولی در حال حاضر به اشرافی تبدیل شده‌اند. یکی از نزدیکان کاندیداهای غربگرای انتخابات عنوان می‌کرد، دخترش حاضر است در لندن غذای گربه بخورد ولی در ایران درس نخواند و در همان لندن تحصیل کند. این موضوع میان این قشر اشرافیت غربگرا بسیار زیاد است و در ایران درس خواندن برایشان ننگ محسوب می‌شود و همه افتخارشان سفر و زندگی در کشورهای غربی است برای فخرفروشی به یکدیگر.

همان اصلاح‌طلبانی که در دوره‌ ابتدای انقلاب فقط چشم‌های‌شان از چادرهای‌شان بیرون بود، در زمان دولت اصلاحات با ظاهر آنچنانی حاضر می‌شدند و بعضی دیگر که به خارج از کشور رفته‌اند به طور کامل بی‌حجاب شده‌اند. این جریان در دوره قاجاریه نیز وجود داشت که در دوره رضا شاه به طور کلی کشف حجاب رخ داد. یکی دیگر از موضوعات مطروحه در انتخابات اخیر موضوع کشف حجاب بود که در تظاهرات و اغتشاشات بسیار مشهود بود. در حال حاضر نیز در خیابان‌های شمال شهر و در ماشین‌ها کشف حجاب رخ داده است که این همان روند کشف حجاب است که از قاجاریه آغاز و در زمان رضا شاه علنی شد و حال نیز ادامه دارد. اغتشاشات اخیر نیز در شمال شهر رخ می‌داد نه مرکز و جنوب شهر. این صدای الله‌اکبر نیز از همان قشر نوکیسه است که به دلیل ترفیع طبقه اجتماعی از پایین شهر به شمال شهر رفته است.


نقش عوامل خارجی را در حوادث اخیر چگونه ارزیابی می‌کنید؟
در ابتدای قرن بیستم در سطح جهان جابه‌جایی قدرت از انگلیس اروپایی به آمریکای غیراروپایی صورت پذیرفت. در ایران نیز ما قصد ایجاد تحول داشتیم اما آگاه نبودیم. هم‌اکنون نیز که ظاهرا این جابه‌جایی قدرت در حال شکل‌گیری است، ما باز با این عدم آگاهی دست به گریبان هستیم. قدرت امروز از غرب به شرق در حال حرکت است؛ تحولی بسیار اساسی که بر مبنای آن قدرت از اروپا و آمریکا به آسیا خواهد آمد. «مک‌‌لوهان» در کتاب «درک رسانه» چنین نگاشته است:‌«اکنون این شرق قدیمی تاریخی پر از میراث فرهنگی، خواب است. ما از طریق رسانه‌هایمان بیدارش می‌کنیم و پس از آن شب‌های طولانی غرب آغاز خواهد شد»
. مک‌لوهان این مطلب را 40 سال پیش مطرح کرده بود. الان شرق با نسل پرجمعیت جوان خود بیدار شده است. ما در یک تحول پارادایمی ساختارمند شده‌ایم و در حال ورود به دنیای دیگری هستیم. در ابتدای قرن 19 هلند،‌ اسپانیا و پرتغال از راس قدرت کنار رفتند و جای خود را به انگلستان دادند. در طول قرن 19 انگلستان حاکم بود و قرن بیستم قرن آمریکاست. اما قرن 21 قرن آسیاست.
ایران بر سر مرز بین کشورهای شرق و غرب واقع شده است و نقش کلیدی‌تری از گذشته داراست. در جنگ دوم جهانی، غربیان این را پل پیروزی متفقین نامیدند. در آینده نیز قدرت از غرب به شرق خواهد رسید و آمریکا به همین دلیل بیشتر در حال ارتباط با شرق است و نه اروپا مانند Apec ، آسه‌‌آن، روابط با چین و ... تا در آینده نه‌چندان دور آمریکا رابطه با اروپا را به کناری نهاده و خودش را به شرق نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند.

در جریان حوادث اخیر انتخابات ایران تمام تلاش انگلستان در جهت پشتیبانی از اغتشاشات بود و دليل تأسیس تلویزیون فارسی BBC این بود که رابطه ایران و آمریکا نزدیک نشود. پل سابق آنها اسرائیل بود، به همین دلیل موساد تمام تلاشش بر این است که ایران به غرب نزدیک نشود و نقش برجسته موساد در داستان‌های اخیر بسیار مشهود است. انگلستان به دلایلی که بیان کردیم اروپا را به موضع‌گیری علیه ایران و جانبداری از اغتشاشات ترغیب کرد. موضع‌گیری کشور‌هایی چون فرانسه، آلمان، ایتالیا و دیگر کشور‌های اروپایی نیز در همین راستاست و همه این موضع‌گیری‌ها در جهت ترس اروپا از برقراری ارتباط میان ایران و آمریکا بود. خود بوش نیز پیش از این، اروپا را اروپای پیر خطاب کرد. به این معنی که نیرو و سرمایه اجتماعی اروپا دیگر تمام شده است. آلمان نیز در حال جدایی روابط از غرب و ایجاد ارتباط با شرق است، بلوک‌بندی‌های گذشته از بین رفته و بلوک‌بندی‌های جدید در حال شکل‌گیری است، به‌طور مثال ارتباط شدید استراتژیک آلمان و روسیه موجب شکست آن سیستم اروپای قدیم خواهد شد.

تبیین شما از نقش مراجع و حوزه علمیه در حوادث اخیر چگونه است؟

در گذشته این موضوع مطرح بود که مراجعی چون آقای شریعت سنگلجی در کنار رضاشاه واقع می‌شدند و فتوا بر تعطیل شریعت و شکل گرفتن دوره‌ای جدید دادند. در دوره رضاشاه کم نبودند آخوند‌هایی که به نفع تحولات فرهنگی، بی‌حجابی، تعطیلی شریعت اسلامی و... فتوا می‌دادند. مبنا بر اساس تأویل آغاز می‌شود. چه در دوره مشروطه و چه در زمان رضاشاه تحولات بدون تأویل دینی رخ نداد. ساختار اشرافیت ایرانی از شمال‌ شهر تهران و با بازتولید‌های فرهنگی آغاز شد. طرح دینی آنها بر اساس عرفان‌گرایی و ضدفقهی‌گرایی بود و ما مرحله بازگشت اشرافیت ایرانی بر اساس معرفت عرفانی را داشتیم. عرفان فردی وقتی با فقه فردی (و نه فقه سیاسی و اجتماعی) ممزوج شود، ساختار شاهنشاهی ایجاد می‌شود؛ کاری که سیدحسین نصر در اواخر شاهنشاهی سعی بر انجام آن داشت تا از طریق آن به شاهنشاهی جنبه مشروعیت معرفتی بدهد که بعد از آن برخورد میان سیدحسین نصر و دکتر شریعتی و داستان تعطیلی حسینیه ارشاد رخ داد. این جریان مبین این امر بود که فقه متعلق به فرد است و ترویج گوشه‌نشینی فقها.
حضرت امام خمینی(ره) تئوری گرویدن جامعه را داشتند و می‌فرمودند: «فقه باید سیاسی و اجتماعی باشد.» عرفان فردی در ایران بسیار بازتولید شده و تأویل دین عرفانی آغاز شد. سیر لیبرالیسم تصوف‌گرا، وظیفه‌اش تولید دینی بود که هماهنگ با اشرافیت غربگرا باشد. فقه‌ فردی نیز برای برجسته کردن مرجعیت در مقابل ولایت‌فقیه بود؛ به دلیل اینکه مرجعیت بر مبنای فقه فردی عمل می‌کند ولی ولایت‌فقیه بر مبنای فقه اجتماعی، ‌سیاسی و فرهنگی است. در ابتدای این جریان آقای بروجردی در مقابل حضرت امام(ره) قرار گرفت. در وضعیت کنونی حتی سعی بر این است که آیت‌الله سیستانی در عراق را در مقابل ولایت‌فقیه قرار دهند و به تضعیف ولایت‌فقیه از طریق مرجعیت دست بزنند. در جریان انتخابات اخیر نیز ما بسیار شاهد این موضوع بودیم که همان جریان مذکور مرجعیت را در مقابل ولایت‌فقیه بنا کردند تا ولایت‌فقیه را تضعیف کنند. از تلفیق شهر‌گرایی، عرفان‌گرایی و فقه فردی، مرجعیت‌گرایی به وجود می‌آید که در مقابل ولایت‌فقیه قرار می‌گیرد و قصد تضعیف حکومت اسلامی را دارد. ما باید ساختار دانشگاه‌ها را دقیق کنیم، یعنی به تغییر حوزه‌ها بپردازیم. حوزه‌های فعلی که در حال بازتولید مرجعیت است تهدیدی برای نظام جمهوری‌اسلامی محسوب می‌شود. مرجعیت باید در جمهوری اسلامی باشد نه بر جمهوری‌اسلامی. اگر ولایت‌فقیه نبود، قصه مشروطه و 28 مرداد دوباره تکرار می‌شد.

آیت‌الله مهدوی‌کنی به عنوان یک فقیه که خودش اصالتا تهرانی است قبل از انتخابات دوم خرداد گفته بود: «من بمیرم نمی‌گذارم مشروطه تکرار شود». ایشان افق مشروطه را در تهران آن روز‌ها می‌دید. قم باید ساختار معرفتی خاصی پیدا کند و از اشرافیت غربگرا دور شود و به سیستم حکومت برود. از بعد حکومتی طبق فقه امام همه احکام از جمله حکم مرجعیت با ولایت‌فقیه در جامعه تنفیذ می‌شود زیرا حفظ نظام در فقه امام بسیار ریشه‌دار است، همین‌طور که در حال حاضر در تمام دنیا، در انگلیس، آمریکا، چین، هند و... نیز حفظ نظام از همه‌چیز مهم‌تر است. اگر نظام عقلانیت نداشته باشد، تمرکز، هدف و انگیزه برای عمل و کنش به وجود نمی‌آید. کنش‌ها متفرق می‌شود و در جهت خاصی صورت نمی‌گیرد، در نتیجه پیشرفت رخ نخواهد داد. انسجام کنشی از انسجام معنایی حاصل می‌شود و نکته مهم ایجاد سیستم توسط نظام معنایی است و حوزه علمیه در داستان دوم خرداد و انتخابات اخیر موضع‌گیری عالمانه واقع‌گرایانه نداشته و احتمال رودست خوردن حوزه علمیه در مقابل جریانات اخیر مانند 28 مرداد سال 32 کم نیست. در کودتای 28 مرداد سازمان سیای آمریکا به نام حزب توده در خانه علما نامه پخش کرده و آنان را تهدید به ترور کرد. علما به دلیل این تهدید‌ها از ساختار جدا شدند و روزی به خودشان آمدند که با چند اوباش، تهران تسخیر شده بود.

جنبش دوم‌خرداد را از ابتدا تا به حال،کالبدشکافی کنید.

بعد از جنگ تحمیلی شمال شهر‌سازی تهران آغاز شد. البته جنوب‌شهر را نیز درست کردند مانند تخریب محله قدیمی نواب و احداث پروژه نواب که خود مشکلات اجتماعی بسیاری را به دنبال داشت. فروش تراکم در شمال‌ شهر وسط باغ‌های شمیران، احداث آسمانخراش‌ها در کوچه‌های چندمتری، ترافیک و آلودگی هوا که در حال حاضر به دزاشیب، تجریش و قلهک هم رسیده، همه به دنبال همان نهضت شمال‌شهرگرایی رخ داد. از فروش این تراکم‌ها جیب‌های خیلی از آقایان پر شد. بازسازی اشرافی ساختار‌های شهری و شمال‌شهرگرایی بعد از جنگ از لحاظ رسانه‌ای نیز با بحث‌های معرفتی شروع شد.. غربگرایی شدید و شمال‌شهر‌گرایی موجب بازتولید دوم خرداد شد و خود آقایان نیز معترف به این امر هستند. غربگرایی تبدیل به ساختار سیاسی شد و آن اشرافیت سیاسی که حال، فرهنگی نیز شده بود تبدیل به ساختار حاکم سیاسی کشور شد و سعی بر ویرانگری فرهنگی داشت.

مدل دوم خرداد این بود که توطئه‌های خارجی دیده نشود و مقوله توهم توطئه توسط کاتوزیان (استاد دانشگاه آکسفورد) مطرح شد، یعنی ما با خارج مشکل نداریم. ارتباط با سفارتخانه‌ها واضح بود و در داخل دست به ویرانگری زدند و ویرانگری‌های فرهنگی دولت دوم خرداد از اینجا آغاز شد به طوری که حتی صدای اعتراض خود طرفداران نیز بلند شد. دولت اصلاحات از طریق جشنواره‌های مختلف و... سعی در نابودی سنتی ایران داشت تا بتواند پایگاه‌های فقه حکومتی حضرت امام(ره) را نابود سازد. هدف ثانویه دوم خرداد نابودسازی پایگاه‌های سنتی بود که حکومت اسلام بر آن تکیه می‌کند. عده‌ای از خود دوم خردادی‌ها به دلیل عدم قدرت تحلیل کلان، نمی‌دانند اهداف سرانشان چیست. خیلی از آنها متوجه اهداف نابودسازی فرهنگي ایران شدند و از وسط راه بازگشتند. این سیستم ویران‌سازی از دوره مشروطه شروع شد و ما دیگر نه فقیه و نه هنرمند بزرگی داریم. کمال‌الملک هم که بینابین واقع شده و در آخر به دلیل برخورد با رضاشاه به نیشابور تبعید می‌شود. دهخدایی که خودش در مشروطه نقش اساسی داشته در آخر با چه وضعیتی دفن شد؛ کسی جرأت شرکت کردن در مراسم تشییع جنازه دهخدا را نداشت و فقط دکتر معین شرکت کرد.
در اواخر دوره اصلاحات و پس از ایجاد انشعابات، نهضت آزادی اجازه دخالت حزب مشارکت را در امور نمی‌داد و مدعی پیشی گرفتن از آنها بود. در اواخر دوره اصلاحات طرفداران شاهنشاهی چون داریوش شایگان و احسان نراقی بر امور مسلط شده بودند. الگوی باستانی این گروه مربوط به انجمن حجتیه بود. انجمن حجتیه در دوره شاه همه این فعالیت‌ها را انجام داده بود، هم شاهنشاهی، هم روشنفکری، هم عرفانی و هم فقه فردی که ضد امام و حادثه‌ 15 خرداد بود. حضرت امام(ره) بشدت مخالف انجمن حجتیه بودند و وجود آنها را در نظام خطرناک می‌دیدند. عرفان هویت معرفتی شاهنشاهی است بویژه عرفان ایرانی و این مقابله‌اش با فقه همیشه در طول تاریخ تکرار شده است، همینجاست که سلطنت نیز به وجود می‌آید. اصلاح‌طلبان از لیبرالیسم تصوف‌گرایی سروش عدول کرده و به سمت سیدحسین نصر می‌روند و سروش را به طور کلی نقض می‌کنند.
در آخرین بحثی که اصلاح‌طلبان چند سال پیش درباره روشنفکری دینی در حسینیه ارشاد داشتند، سیدحسین نصر (همان کسی که شاهنشانی را بازتولید کرده بود) به سخنرانی پرداخت. حتی یکی از دوم‌خردادی‌ها در روزنامه‌های همان روز به بیان این موضوع پرداخت که پادشاهی با دموکراسی هیچ منافاتی ندارد و شروع به زمینه‌سازی دوم خرداد کردند که پادشاهی را بازگردانند. برای مثال حکومت پادشاهی 7 کشور اروپایی چون انگلستان، بلژیک، دانمارک، سوئد و... را مطرح کردند که در عین سیستم پادشاهی حاکم بر آنها، دموکراسی نیز در کشور حکمفرماست و حتی در بعد سیاسی نیز به حکومت شاهنشاهی با مدل سکولار با یک نخست‌‌وزیر لائیک اشاره می‌شد، یعنی همان تز اولیه نهضت آزادی ، مبنی بر این امر که شاه بماند، سلطنت کند و حکومت و یک نخست‌‌وزیر لائیک نیز بر سر کار بیاید. سیستم سیاسی مورد نظر اشرافیتی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد، این بود.

تفاوت اصولگرایان و اصلاح‌طلبان را در جریان انتخابات اخیر چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در جریان اخیر ما شاهد این امر بودیم که اصلاح‌طلبان از لحاظ فکری، یک نسل جدید سیاسی تولید نکردند. کاندیداهای قشر روشنفکری همه دارای سنین بالایی بودند. در مقابل اصولگرایان از نسل جوان بودند و این جوانان تحولات ساختاری می‌خواستند و این جنگ، جنگ میان پیر و جوان بود؛ انقلابی‌های دیروز و محافظه‌کاران امروز در مقابل جوانانی که به دنبال هویت خود بودند. این نسل جوان وقتی در دوره قبلی ریاست‌جمهوری بر سر کار آمدند به جای تعریف روابط خارجی با غرب شروع به تعریف روابط با شرق کردند با کشور‌های آسیا و آمریکای لاتین؛ همان کاری که آمریکا هم‌اکنون در حال انجام آن است، موضوع ایران مستقل از غرب را مطرح و روابط با چین، هند، برزیل،‌ ونزوئلا و... را شروع کردند. در چنین شرایطی آقایان اشرافیت که هویتشان در غربگرایی بود احساس خطر کردند.

جنگ در انتخابات اخیر جنگ میان آسیا و آمریکای لاتین‌گرایی در مقابل رابطه با غرب بود و این نشان‌دهنده رخداد یک تحول پارادایمی است که 24 میلیون نفر به این گروه رأی دادند. در دوره دوم خرداد به روستاها و حوزه‌های فرهنگی ما لقب خرده‌فرهنگ را می‌دادند. فرهنگ آذری و کرد و لُر را نمی‌توان خرده‌فرهنگ نامید، اینها حوزه فرهنگی و خود فرهنگ هستند. تهران اصل فرهنگ نیست. آنها با بازتولید مفاهیم علوم اجتماعی سعی در تولید ساختار مدرن داشتند.

چرا کودتای مخملین در ایران ناکام ماند؟

وقوع کودتای مخملین در کشوری چون ایران امکان‌پذیر نیست چون ایران در حال پیشرفت و جهش است. شوروی نمی‌توانست بدون انقلاب مخملی حرکت کند چون کمونیست‌ها همه‌جا حاکم بودند. مردم ایران همیشه در صحنه هستند و اجازه کودتای مخملین را نمی‌دهند. ولایت‌فقیه با تدبیر ما به دلیل مصلحت‌گرایی و حفظ نظام اجتماعی که بنیادی‌ترین اصل ولایت‌فقیه است، نگذاشت کشور، عرصه جنگ‌های خیابانی شود.

آینده انقلاب، اصولگرایان و روشنفکری سکولار را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟
بر اساس رخ دادن انقلاب پارادایمی، تهران‌گرایی، تأویل دینی و غربگرایی اشرافیت در حال نابودی است. در روابط خارجه بشدت آسیا‌گرا خواهیم شد. ما بر سر مرز شرق و غرب واقع شده‌ایم و اگر موفق شویم، شرق نیز موفق خواهد شد. اگر وحدت 2 کره صورت پذیرد و ایران نیز به جای غربگرایی، آسیاگرا شود جهان آینده قرن بیست ویکم با آسیا پذیرفته خواهد شد. ایران می‌تواند باعث توازن بین غرب و شرق شود. روسیه نیز اگر بخواهد با خاورمیانه ارتباط داشته باشد باید از طریق توازن با ایران به این مهم دست یابد. اصولگرایان در روابط خارجه بسیار درست عمل می‌کنند. تنها مشکل اصولگرایان در این حوزه عدم بازتولید تئوریک توسط نهاد‌ها و رهبر‌هایشان است، در موضوعات ایدئولوژیکی غرق می‌شوند. مانند مطرح کردن موضوعی چون «عصر، عصر ظهور است»، از کجا می‌دانید؟ این موضوع را فقط خدا می‌داند.

وظیفه ما بر اساس انتظار فرج ترسیم می‌شود مثل خود حضرت امام: «سال‌ها می‌گذرد، حادثه‌ها می‌آید / انتظار فرج از نیمه خرداد کشم» که منظور از نیمه خرداد 15 خرداد سال 42 است. 15 خرداد به معنی سیاسی در نظر امام بود، نه مفهوم امام زمانی. فلسفه تاریخی که معنابخش ما است همین انتظار فرج است و ما هر کاری انجام می‌دهیم اگر غیر از انتظار فرج باشد باطل است. اصولگراها باید درست به بازتولید تئوری زمینی بپردازند. ائمه(ع) در جاهای مختلف می‌فرمودند، کسانی که برای ظهور، زمان تعیین می‌کنند را تکذیب کنید. ما نباید بحث‌های ایدئولوژیکی را وارد سیاست کنیم. بر اساس تغییر معرفت و ساختار که بر اثر انقلاب پارادایمی رخ داد؛ اشرافیت در ایران رفتنی است و این اغتشاشات نتیجه‌ای ندارد.

دانشگاه ما باید از دانشگاه ایدئولوژیک و روشنفکری به دانشگاه کارشناسی تبدیل شود و دخالت دانشگاه در سیاست نیز باید از باب کارشناسی باشد و نه روشنفکری، چون روشنفکری محملی برای مطالعه نکردن و درس نخواندن است، ولی کارشناسی مشکل است. بحث کارشناسی این است که بلوک‌بندی جهانی و ساختار ایران در حال تغییر است. الان روستايیان نیز روشنفکر شده‌اند. با امکاناتی که دولت نهم به روستاها برد، پروژه‌های عمرانی، فرهنگی و کامپیوتر که حتی به روستاها نیز رسید، دیگر همه متفکر شده‌اند. فردا روستاها در مقابل شهر‌ها خواهند ایستاد و شهر‌ها در مقابل تهران و همچنین ایران سنتی در مقابل ایران اشرافی غربگرا و نوکیسه که بعد انقلاب به وجود آمد و در شمال‌شهر تهران ساکن است،‌خواهد ایستاد. این ابتدای تحول است و ایران با تمام وجود در حال حرکت به سمت جلو است. اشرافیت بر عرفان تکیه می‌کند؛ عرفانی که ضدعقلانیت است و طیف جدید اصولگرا موضوع عقلانیت را مطرح می‌کند که در فقه امام در قالب ولایت‌فقیه بود.

الان جنگ بین عقلانیت و ضدعقلانیت است. اشرافی ایرانی عقلانیت را قبول ندارد و این عرفان‌گرایی باعث ایجاد فاصله طبقاتی عمیق خواهد شد؛ مانند هند که به دلیل حاکمیت عرفان فاصله طبقاتی وحشتناکی بر آن حاکم است و همه این موضوع را پذیرفته‌اند. پولدارترین آدم‌ها و افسانه‌ای‌ترین ثروت‌ها و کاخ‌ها در کنار فقیر‌ترین مردم در هند وجود دارد. به دلیل اعتقاد هندیان به تناسخ و حیات دوباره در زمین، همه، اختلافات طبقاتی را پذیرفته‌اند. فقرا راضی‌اند و کار‌های نیک انجام می‌دهند برای اینکه در زندگی بعدی برهما بازگردند. برهماها نیز هم‌چنین، کار‌های نیک انجام می‌دهند تا باز برهما باشند. پس عدالت در جایی که اشرافیت و عرفان وجود دارد معنایی ندارد.

به طور کلی عرفان ضد عدالت است، اما عرفان با آزادی هماهنگ است. این اشرافیت غربگرای ایرانی به دنبال عرفانی هستند که با آزادی همراه است و نه عدالتی که با فقه هماهنگ است و عقلانیت ایجاد می‌کند. پس جنگ بین عقلانیت عدالتگرا و فقهی در مقابل عرفان اشرافیت آزادی‌گرای غرب‌زده است. حوزه علمیه باید بعد عقلانیت را در این ساختار درک کند. باید دانشگاه‌ها و حوزه علمیه‌ای داشته باشیم که عقلانیت ایرانی را بازتولید کنند و به تدوین نظریه‌های ایرانی کلان جهان‌بین بپردازند تا بتوانند جهان آینده را ترسیم کنند تا ما نیز به قدرتی چون چین و هند تبدیل شویم. با توجه به امکاناتی که دارا هستیم خیلی سریع‌تر از آنها این روند را طی می‌کنیم؛ اگر بازتولید عقلانیت در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها بویژه در حوزه علوم انسانی صورت پذیرد، نه فنی‌زدگی که با خُرد‌بینی همراه است. بزرگ‌ترین مشکل ما فنی‌زدگی و پزشکی‌زدگی ساختار حکومتی است. علوم انسانی کلان‌بین است. اگر دولت نتواند از ساختار فنی عدول کرده و به علوم انسانی برسد، کلان‌بینی نخواهیم داشت و یک کشور حاشیه‌ای خواهیم بود. ساختار‌بندی کلان جهانی فقط از طریق عالمان علوم انسانی امکانپذیر است تا بتوانیم جایگاه ایران را مشخص کنیم؛ کاری که هگل انجام داد و اروپای جدید را ساخت، اگر هگل نبود‌ بنیان علوم انسانی نبود. اگر کانت نبود بنیان علوم تجربی نبود. اگر فویرباخ نبود تبدیل فلسفه به علوم انسانی نبود. در آخر علوم انسانی به وجود می‌آید.

در آینده هم جنگ‌ها بر اساس علوم انسانی است و نه علوم فنی، دیگر جنگ‌ها
بر اساس موشک نیست و سایبر است. جنگ‌های نرم هم در حوزه‌ علوم انسانی است و نه فنی و پزشکی. جنگ در دنیای مدرن جنگ رسانه است که مقوله‌ای مربوط به علوم انسانی است، توازن رسانه‌ای و تعیین جایگاه اینترنت، تلویزیون، رادیو و سینما توسط علوم انسانی تعریف می‌شود.

راهکار‌های شما برای پیشرفت داخلی و خارجی ایران و تبدیل شدن به یک ابر‌قدرت جهانی چیست؟

درباره پیشرفت داخلی ما باید ابتدا مشکل اشتغال و تهیه مسکن را برطرف کنیم تا جوانان با تشکیل خانواده از بحران‌های اجتماعی دور شوند. یکی از مشکلات جوانان مسائل جنسی است، ما باید به صورت مشروع این موضوع را برطرف کرده و در قالب خانواده تعریف ‌کنیم. به طور مثال تظاهرات جنسی و مسائل جنسی ارضا نشده در حوادث اخیر بسیار مشهود بود. ما این تظاهرات جنسی را از ابتدای دوم خرداد در اجتماع شاهد هستیم. مهم‌ترین عامل تشکیل خانواده، خانه است، ولو اینکه خانه 30 متر باشد. در نیویورک، توکیو و بمبئی خانه‌های 10 متری هم وجود دارد. بدون وجود خانه و خانواده ما نمی‌توانیم مشروعیت جنسی داشته باشیم. دولت باید به دنبال فضای فنی تولید خانه‌های کوچک باشد. یکی از دلایل کسادی بازار مسکن، متراژ بالای خانه‌هاست. نیروی انتظامی نیز باید به جای برخورد منفی با جوانان به ریشه‌یابی ساختاری بپردازد. ما باید مشارکت جهانی را با چین، هند، آمریکای لاتین و آفریقا افزایش دهیم. در رابطه با اروپا نیز نباید به گونه‌ای باشد که آنها محور و ما حاشیه باشیم. در زمینه ترسیم توازن رسانه‌ای می‌توان به این موضوع اشاره کرد که اینترنت‌زدگی در جامعه امری بسیار بی‌دلیل است. چقدر اهل مطالعه هستیم که بخواهیم اینترنت را دنبال کنیم. الان 97درصد استفاده از اینترنت غیرعلمی بوده و فقط در جهت مسائل غيراخلاقی و سیاسی است.

گسترش اینترنت به این صورت اشتباه است. به جای گسترش اینترنت، انتشار کتاب را زیاد کنند. کسی که اهل مطالعه است به دنبال کتاب می‌رود و به واسطه آن به اینترنت رجوع می‌کند. ما باید به نظام امنیتی باز برسیم. این مشکلات نباید ما را به ورطه نظامی - امنیتی بسته رهنمون کند زیرا باعث انحطاط و رکود شدید می‌شود؛ در عین داشتن امنیت و آرامش می‌توان به ترسیم افق‌های آینده پرداخت. اینجاست که ایران به صورت سیستماتیک پیشرفت می‌کند. قشر متوسط شهری همیشه پیشرفت می‌خواهد، نه مثل قشر پایین شهری است که به دنبال علم نباشد و فقط دچار زندگی روزمره و کار باشد و شب خسته به خانه برود و بخوابد و به هیچ‌چیز فکر نکند، نه مثل قشر بالا ‌شهری که آنقدر زندگی‌اش تأمین است که در آخر پیشرفت قرار دارد و همه سفر‌هایشان به اروپاست، قشر متوسط نه بالاست و نه پایین. الان شهرستان‌ها و روستاها نیز قشر متوسط پیدا کرده است و این موضوع فقط مربوط به تهران نیست. به ‌عکس ادعاهایی که مطرح می‌شود، قشر متوسط ایرانی بسیار طرفدار احمدی‌نژاد هستند و نه به دنبال باند اصلاح‌طلبان.

برای نخستین‌بار قشر متوسط و پایین در جریانات اخیر به هم پیوستند و به احمدی‌نژاد رأی دادند. پس از حوادث بعد از انتخابات نیمی از آن 13 میلیون که به اصلاحات رأی داده بودند از آنها دور شدند و به سمت احمدی‌نژاد گرویدند و این مطلب در نظرسنجی‌ها بسیار مشهود است. اگر قشر متوسط و پایین با هم متحد شوند از قشر اشرافیت بالای‌شهر که الله‌اکبر می‌گویند جدا می‌شود و نیرویی برای پیشرفت شدید و عظيم به وجود می‌آید. همین اتفاق در چین و هند نیز افتاد و اتحاد قشر متوسط و پایین اجتماعی باعث پیشرفت‌های عظیمی شد. قشر متوسط فکر دارد و قشر پایین عمل که تلفیق این دو باعث انقلاب ساختاری و پارادایمی خواهد شد.

پیشرفت باعث گسل‌های ساختاری و گسل‌های ساختاری باعث بحران‌های اجتماعی خواهد شد، مانند افزایش سن ازدواج، عدم تمایل جوانان به تشکیل خانواده، مشکلات عاطفی و اجتماعی. برنامه‌ریزی اجتماعی ما باید در جهت پر کردن خلل‌ها باشد. دولت با مکانیزم‌های ترغیب جوانان به ازدواج باید جلوی بحران‌های روحی، عاطفی و غریزی قشر نخبه ما را بگیرد و این موضوع توسط علوم انسانی قابل حل و فصل است یعنی خلل‌های ساختاری که به دلیل پیشرفت سریع ایجاد می‌شود باید توسط علوم انسانی حل شود. تنها راه افزایش سرعت پیشرفت ما و عدم توقف و رکود آن مطالعه و هضم جهان امروز از طریق علوم انسانی است. دکتر ابراهیم فیاض

 

منبع : http://parcham.ir/vdcj.vexfuqetysfzu.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:43  توسط  طاهری   | 

تصاویر شگفت‌انگيز از اثر انگشت مریخ!

حسگرهاي کاوشگر مريخ گرد Mars Reconnaissance از سطح اين سياره تصاوير شگفت‌انگيزي تهيه کرده است که نشان مي‌دهند در سطح سياره سرخ منطقه‌اي وجود دارد که شبيه اثر انگشت انسان است.

به گزارش خبرگزاري مهر، حسگر نوري «تصويربرداري آزمايشات علمي با وضوح تصوير بالا» (HiRISE) که روي کاوشگر فضايي Mars Reconnaissance نصب شده، اين تصاوير را تهيه کرده است. اين کاوشگر در فاصله 300 کيلومتري از سطح مريخ قرار دارد.



اين تصاوير بين ماه‌هاي آوريل و آگوست سال جاري تهيه شده اند و اکنون ناسا آنها را منتشر کرده است. شگفت انگيزترين تصويري که در ميان اين عکسها وجود دارد "اثر انگشت مريخ" است. اين اثر انگشت در منطقه "کوپراتس" واقع شده است.

اثر انگشت مريخ

منطقه "کوپراتس" بخشي از سيستم عظيم دره‌هاي ژرف Valles Marineris است که در بيش از چهار هزار کيلومتر در خط استواي مريخ گسترده شده است.

به گفته دانشمندان ناسا، اين خاک موجي شکل در اثر تغييرات مداوم آب و هوا که در مدت ميليونها سال رخ داده ايجاد شده است.

دماي متوسط مريخ کمتر از 55 درجه سانتيگراد است و به نظر مي‌رسد که آب و هواي اين سياره در روزگاران گذشته بسيار گرمتر از دماي کنوني آن بوده است.

بسياري از دانشمندان معتقدند که در ميليونها سال قبل در سياره مريخ نيز آب وجود داشته که بعدها بخار شده است و همچنين فرضيه‌هايي نيز در خصوص اشکال اوليه حيات مثل ميکروارگانيسمها در اين سياره ارائه شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:56  توسط  طاهری   | 

معرفی عجایب هفتگانه جدید جهان

 
دیوار بزرگ چین ، آرامگاه تاج محل (هند) ، شهر باستانی پترا (اردن) ، مجسمه حضرت مسیح ریودوژانیرو (برزیل) ، ویرانه های ماچو پیکچو متعلق به تمدن اینکا (پرو) ، هرم و بقایای شهر چیچن ایتزا متعلق به تمدن مایا (مکزیک) و کولوسئو رم (ایتالیا) به عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان انتخاب شدند.
 

 

چیچن ایتزا

چیچن ایتزا اثری باستانی از تمدن مایا است که در کشور مکزیک واقع شده است. این اثر جزو میراث جهانی یونسکو به شمار می‌رود. در سال ۲۰۰۷ میلادی، این اثر به همراه ۶ اثر دیگر در یک رای گیری جهانی به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید معرفی شدند.

محوطه (سایت) چیچن ایتزا شامل چندین ساختمان سنگی است که قبلاا به عنوان قصر، معبد، حمام، مغازه و ... به کار می‌رفته اند. مطرح ترین قسمت های آن عبارتند از

* El Castillo (قلعه)
o مهمترین اثر این مجموعه، El Castillo ( به معنای قلعه در اسپانیولی) است که عبارتست از هرمی پلکانی که از هر چهار طرف دارای پله‌هایی تا بالای هرم است. این معبد، متعلق به خدای آسمان بوده است.

* معبد جنگجویان
* محوطه بازی
* سایر سازه ها
o معابد و سازه‌های دیگری نیز در محوطه اثر تاریخی چیچن ایتزا قرار دارند.
 
 

 
 

 
 


 مجسمه حضرت مسیح برزیل
 

 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
مجسمه مشهوری که در برزیل در شهر Rio de Janeiro قرار دارد و بسیاری از مردم آن را در تلویزیون دیده اند در حقیقت مجسمه مسیح منجی است. این مجسمه با 125 فوت ارتفاع در سال 1926 و در ارتفاع ۷۱۰ متری نوک کوه Corcovado ساخته شده است. مجسمه مذکور حالت ایستاده عیسی مسیح را در حالیکه دستان خود را کاملاً باز کرده است نشان می دهد که این حالت نشان دهنده پذیرش همه انسانها در آغوشش است. مجسمه عیسی مسیح نشانه برزیل است که امروزه شهرتی جهانی پیدا کرده است.
 
توریستهایی که از برزیل دیدن می کنند حتماً به دیدن این مجسمه نیز می روند. دست چپ این مجسمه به سمت شمال شهر Rio de Janeiro و دست راست آن به سمت جنوب شهر اشاره می کند. مناظر بسیار جذابی را می توان از آنجا مشاهده کرد که نفس را در سینه تماشاچی حبس می کند. این مناظر شامل شهر Rio، خلیج، کوه Sugarloaf و ساحل رودخانه های Copacabana و Ipanema می شود. علاقمندان به فوتبال نیز می توانند منظره ای از استادیوم را مشاهده نمایند.
 
 


 
کولوسئوم
 

Coliseum معروفترین آمفی تئاتر دایره وار(بیضی) عظیم تاریخی که تعداد ردیف‌های صندلی آن به تعداد پنجاه هزار ودارای ۸۰ در ورودی است. واژه کلوسئوم به معنی «جایگاه بزرگ» نام دیگر آن آمفی تئاتر فلاویوسی(amphitheaterum flaviusi) است. ساخت کولوسئوم توسط Vespasian (وسپاسین)امپراطور سالهای ۶۹ تا ۷۰ روم پایه گذاری شد، پس از آن پسرش Titus (تیتوس)در سال ۸۰ بعد از میلاد آنرا بنا کرد، که نهایتا توسط Domitian (دومتین)برادر Titus که در سال ۸۱ بر وی غلبه کرد و بر جایگاه امپراطور روم نشست، کامل شد و به پایان رسید. کولوسئوم به عنوان اولین آمفی تئاتر دائمی و ماندگار ساخته شده در روم، در زمین‌های باتلاقی ما بین تپه‌های Esquiline(اسکوئیلین) و Caelian(کائلین) واقع شده بود.
 
در این مجموعه امپراطور روم شاهد فجیع ترین جنایات به شکل کشتار بردگان و مسیحیان بوده‌است نبرد‌های خونین بر سر مرگ و زندگی گلادیاتور‌ها یکی از سرگرمی‌های روزانه امپراطوران و اشرافیان روم بوده‌است قدمت تاریخی و شکوه و جلال این عمارت از یک سو و کارامدی آن برای اجرای نمایش و امکان کنترل جمعیت، از سوی دیگر، باعث شد این سالن یکی از بزرگترین بناهای معماری روم باستان به شمار می‌رفت.
 
پلان این مجموعه به شکل بیضی به قطر‌های ۱۸۸ و ۱۵۶ متر زیر بنای آن حدود ۶ جریب می‌باشد ارتفاع آن تقریبا به اندازه یک ساختمان۱۵ طبقه می‌رسد(حدود۴۸متر) کف صحنه چوبی است و در زیر آن مجموعه‌ای از اتاقها و گذرگاهها برای عبور حیوانات وحشی و سایر تدارکات لازم جهت راه اندازی و اجرای نمایش قرار گرفته‌است. تعداد ۸۰ دیوار به عنوان تکیه گاه برای طاق‌های گنبدی شکل، گذرگاهها، پلکان و ردیف‌های صندلی، روی صحنه قرار گرفته‌است. لبه بیرونی طاق‌های متوالی باعث اتصال طبقات مختلف و پلکان بین آنها به یکدیگر شده‌است. نمای داخلی Coliseum از بالا سه ردیف طاق‌های گنبدی شکل رو در روی ستون‌ها و سر ستون‌ها قرار گرفته‌اند،
 
در ستون‌های طبقه اول سبک معماری دوریک (Doric)، در طبقه دوم سبک ایونیک (Ionic)، و در طبقه سوم سبک قرنتی (Corinthian) که نزدیک به سبک کلاسیک یونان بود، به کار رفته‌است.این بنا به دلیل عبور و مرور آسان جمعیت به داخل و خارج میدان یکی از شاهکار‌های مهندسی است در بالای این سه طبقه اصلی، طبقه زیرشیروانی شامل ستون‌های مستطیل شکل سبک قرنتی قرار دارد، فضای بین ستون‌ها با ۴۰ عدد پنجره کوچک مستطیل شکل پر شده‌است.
 
در قسمت بالا، دیوارکوب‌ها و بندگاههایی وجود دارد که تیرک‌هایی را که سایه بان‌ها به آنها آویزان است، نگه داشته‌اند. در ساخت عمارت با دقت بسیاری از انواع ترکیبات ساختمانی استفاده شده، برای فونداسیون از بتون و برای ستون‌ها و طاق‌ها از سنگ آهک (تراورتن) استفاده شده، در ستون‌های به کار رفته برای دیوار دو طبقه زیرین، از نوعی سنگ متخلخل به نام توفا (Tufa) استفاده شده‌است. برای طبقات فوقانی و اکثر طاق‌ها از آجر بتونی استفاده شده‌است.

 
 
 
 

 
 
 
 
 

 


 
دیوار چین 
 
دیوار چین که یکی از هفت اعجاز جهان شمرده می شود، در جهان به لحاظ زمان ساخت طولانی ترین و بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم است .
 
این دیوار در نقشه جغرافیایی چین ۷۰۰۰ کیلومتر امتداد یافته است. این اثر سال ۱۹۸۷ در "فهرست میراث جهانی " ثبت شد. تاریخ ساخت دیوار چین به قرن ۹ قبل از میلاد باز می گردد.
 
حکومت وقت چین برای جلوگیری از حملات ملیت های شمالی ، برجهای آتش برای خبر رسانی و یا قلعه‌های مرزی برای حصول اطلاعات دشمن را در ارتباط با دیوار و بر روی آن ایجاد کرد .
 
در دوره حکمرانی سلسله‌های بهار وپاییز و کشورهای جنگجو ،میان دوک ها جنگ بر پا شد و کشورها با استفاده از کوه‌های مرزی به ساخت دیوار پرداختند تا سال ۲۲۱ قبل از میلاد ،امپراتور چین شی خوان پس از به وحدت رساندن چین ، دیوارهای دوک ها را به هم متصل کرد که به صورت دیوار بزرگ در مرزهای شمالی بر روی کوه‌ها در آمد . او می خواست با این کار از حملات دشمن به مراتع شمالی جلوگیری کند.
 
در این زمان طول دیوار چین به ۵۰۰۰ کیلومتر می رسید. در سلسله خان پس از سلسله چین طول دیوار به ۱۰ هزار کیلومتر رسید. در تاریخ دو هزار و اندی ساله چین، حکمرانان دوران مختلف به ساخت دیوار چین پرداختند . تا اینکه طول دیوار به ۵۰ هزار کیلومتر رسید. این میزان معادل گردش به دور کره زمین است .
 
دیواری که اکنون مردم مشاهده می کنند ، دیوار متعلق به سلسله مینگ (سال ۱۳۶۸ – سال ۱۶۴۴ ) است از غرب به دروازه " جایو گوان " در استان گان سو چین و از شر ق به ساحل رود یالو جیان در استان لیائو نینگ در شمال شرقی چین منتهی می شود و درمیان آن ۹ استان- شهر و ناحیه خود مختار به طول ۷۳۰۰ کیلومتر وجود دارد و مردم انرا دیوار طولانی می نامند.
 
دیوار چین به عنوان پروژه تدافعی بر روی کوه‌ها ساخته می شد از بیابان ها مراتع و لجنزارها عبور می کرد . کارگران طبق عوارض زمینی ،ساختار متفاوتی برای ایجاد دیوار در نظر گرفتند که درایت و عقل نیاکان چین را نشان می دهد. دیوار بر مسیر کوه‌های پر فراز و نشیب امتداد یافته است . در بیرون دیوار پرتگاه‌های بلند دیده می شود . در واقع کوه و دیوار به یکدیگر پیوند خورده اند . لذا دشمن به هیچوجه قادر به نفوذ به این دیوار نبود . دیوار چین معمولا با آجرهای بزرگ و سنگ مستطیل ساخته شده و در وسط ان خاک و خرده سنگ ریخته شده و ارتفاع ان ۱۰ متر است در پهنای دیوار برای عبور چهار اسب کافی است و در یک ردیف عرض آن ۴ -۵ متر است تا در زمان انتقال غلات و سلاحها مشکلی ایجاد نشود .
 
طرف درونی دیوار، نرده سنگی و در وجود دارد که به آسانی حرکت می کند . در فاصله معیینی سکوی دیواری ویا برج آتش برای خبررسانی ساخته شده است . سکوی دیواری برای ذخیره سلاحها و غلات و استراحت سربازان است و در جنگ مخفیگاه بوده است . هنگامی که دشمن دست به حمله می زد برج های آتش روشن می کردند و سراسر کشور از حمله آگاه می شدند .
 
اکنون مقاومت دیوار چین به عنوان یک مانع نظامی از بین رفته است. اما زیبایی معماری مخصوص آن دیدنی است . زیبایی دیوار چین پر ابهت ، و باعظمت است. از دور دیواری بلند و پر پیچ و خم بر روی کوه‌ها همانند اژدهایی در حال حرکت به چشم می خورد و صحنه‌ای شکوهمند ایجاد شده است . از نزدیک ، دروازه‌های پر ابهت ، دیوار ها ، سکوهای دیوار ی،برج های دیده بانی، برج های آتش هماهنگ با عوارض زمینی آکنده از دلربایی هنری است. دیوار چین دارای اهمیت تاریخی و فرهنگی و ارزش دیدنی است. چینی ها می گویند : " کسی که به دیوار چین صعود نکرده باشد ، قهرمان نیست ".
گردشگران چینی و خارجی از پیمودن دیوار احساس افتخار می کنند . حتی سران بسیاری کشورهای خارجی نیز فرصت دیدار از این اثر بزرگ را از دست نمی دهند .
 
برخی از بخش های دیوار چین بخوبی حفظ شده است از جمله دیوار "بادلینگ " در نزدیکی بیجنیگ دیوار " سی ما تای " ، دیوار " موتیان یو " ، دروازه شان حای گوان در انتهای شرقی دیوار چین است که نخستین دروازه چین نامیده می شود و دروازه "جایوگوان" در انتهای غرب در گان سو ،این بخش ها همچنین از مکان های بسیار مشهور و دیدنی دیوار است و گردشگران زیادی در تمام سال از آنها بازدید می کنند .

دیوار چین تجسم درایت و رنج و زحمت میلیونها چینی در دوره باستان چین است . این اثر پس ازهزاران سال از بین نرفته و دارای دلربایی فناناپذیر و سمبل روحیه ملیت چین است . سال ۱۹۸۷ میلادی دیوار چین به عنوان "سمبل ملیت چین در فهرست میراث جهانی ثبت شد.
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 


 
ماچو پیچو (به اسپانیایی: Machu Picchu)،
 
ماچو پیچو (به اسپانیایی: Machu Picchu)، به معنی قلهٔ قدیمی، از آثار دورهٔ اینکاها می‌باشد که در ارتفاع ۲٬۴۳۰ متری از سطح دریا در دامنهٔ کوه در بالای درهٔ اوروباما در کشور پرو و در ۷۰ کیلومتری شمال کوسکو قرار گرفته‌است. اغلب اوقات از آن به‌عنوان «شهر گمشدهٔ اینکاها» یاد می‌شود. ماچو پیچو احتمالأ شناخته شده‌ترین نماد امپراتوری اینکاها می‌باشد.

این شهر در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی ساخته‌شده‌ و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیایی‌ها متروک شده‌است. برای قرن‌ها فراموش شده‌بود و به جز عده‌ای از مردم محلی کسی از آن نامی به خاطر نداشته است. این اثر در سال ۱۹۱۱ میلادی توسط هیرام بینگهام، تاریخ‌شناس آمریکایی به جهانیان معرفی‌شد. پس از آن، ماچو پیچو به یکی از مناطق جذب توریست تبدیل ‌شد و در سال ۱۹۸۱ میلادی در فهرست آثار کشور پرو و در سال ۱۹۸۳ میلادی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته می‌شود.

ماچو پیچو با دیوارهای سنگی جلا داده‌شده مطابق با معماری کلاسیک اینکاها ساخته شده‌است. اولین بنای این مجموعه این‌تی‌هوآتانا (به اسپانیایی: Intihuatana)، معبد خورشید که اطاقی با ۳ پنجره و در منطقه‌ای از ماچو پیچو که باستانشناسان آن را منطقهٔ مقدس می‌نامند، می‌باشد. در سال ۲۰۰۳ میلادی تعداد توریست‌های این شهر باستانی ۴۰۰٬۰۰۰ نفر بوده‌است. در سپتامبر ۲۰۰۷ میلادی، پرو و دانشگاه ییل به توافقی مبنی بر استرداد صنایع دستی برداشته‌شده از ماچو پیچو در اوایل قرن بیستم میلادی توسط هیرام بینگهام دست یافتند
.
تاریخچه

این‌تی‌هوآتانا (به انگلیسی: ‎Intihuatanais ‏)، تصور می‌شود یک ساعت نجومی است که توسط اینکاها طراحی و ساخته شده‌است.

ماچو پیچو در حدود سال ۱۴۵۰ میلادی در ارتفاعات امپراتوری اینکاها ساخته شده‌است. این شهر در حدود ۱۰۰ سال بعد در پی پیروزی امپراتوری اسپانیا متروک شد.

این دژ در ۵۰ مایلی کوسکو، پایتخت اینکاها قرار دارد و به همین دلیل هرگز مانند سایر شهرهای اینکاها پیدا و ویران نشده‌است. در طول قرنها، جنگل‌های اطراف این مجموعه رشد کرده و آن را پوشانده است و به همین دلیل از نظرها پنهان مانده‌است و تنها عدهٔ معدودی از وجود آن اطلاع داشته‌اند. در بیست و چهارم ژوئیهٔ سال ۱۹۱۱ میلادی، ماچو پیچو به‌وسیلهٔ هیرام بینگهام، تاریخ‌شناس آمریکایی در یک سخنرانی‌ در دانشگاه ییل به دنیای غرب معرفی شد. او به‌وسیلهٔ راهنمایی محلیانی که گهگاه به سایت مراجعه می‌کردند به آنجا هدایت شد. بینگهام مطالعات باستان‌شناسی را انجام داد و تحقیقاتش را دربارهٔ آن محل کامل کرد و آن را «شهر گمشدهٔ اینکاها» که نام اولین کتابش نیز بود، نامید. او هرگز اعتباری برای کسانی که او را به آن محل راهنمایی کردنند قائل نشد و آن را یک شایعهٔ محلی نامید.

بینگهام در حال جستجو برای یافتن شهر ویکتوس، آخرین پناهگاه و موضع ایستادگی اینکاها در دوران تسلط اسپانیا بر پرو بود. در سال ۱۹۱۱ میلادی، بعد از سال‌ها کاوش و سفر در حوالی منطقه، او توسط کو‌اِن‌چو‌آنز (به اسپانیایی: Quechuans) که در ماچو پیچو و در زیرساخت‌های اصلی شهر زندگی می‌کرد به دژ هدایت شد. او چندین سفر دیگر انجام داد و حفاری‌هایی را نیز در سایت در حوالی سال ۱۹۱۵ میلادی هدایت کرد. او کتاب‌ها و مقالاتی دربارهٔ کشف ماچو پیچو نوشت.

سیمون ویسبارد، کاوشگر قدیمی کوسکو، مدعی می‌باشد که انریک پالما، گابینو سانچز و آگوستین لیزاراگا که اسمامی‌شان بر روی یکی از صخره‌ها در آنجا در تاریخ ۱۴ ژوئیه سال ۱۹۰۱ میلادی حک شده‌است قبل از بینگهام آنجا را کشف کرده‌بودند. همچنین، در سال ۱۹۰۴ میلادی یک مهندس به نام فرانکلین ظاهراً اشاره‌ای به خرابه‌ها از فاصلهٔ دور داشته‌است. بنا بر ادعای خانوادهٔ پِین، او به توماس پِین، مبلغ مذهبی که در آن مکان زندگی می‌کرده است، دربارهٔ این محل گفته است. در سال ۱۹۰۶ میلادی، پین و مبلغی دیگر به نام استوارت ای مک نارین (۱۸۶۷ تا ۱۹۶۵ میلادی) ظاهراً به محل خرابه‌ها صعود کرده‌اند.

در سال ۱۹۱۳، این مکان بعد از اینکه انجمن جغرافیای ملی (به انگلیسی: ‎National Geographic Society ‏) بحث‌های ماه آوریل را بطور کامل به آن اختصاص داد شهرت بسیاری پیدا کرد. در سال ۱۹۸۱ میلادی منطقه‌ای به وسعت ۳۲۵.۹۲ کیلومتر مربع که ماچو پیچو را احاطه کرده‌بود جزء میراث تاریخی پرو به ثبت رسید. این منطقه تنها به این خرابه‌ها محدود نمی‌شد بلکه شامل مناظر طبیعی منطقه‌ای نیز می‌شود.

ماچو پیچو به‌عنوان میراث جهانی یونسکو در سال ۱۹۸۳ میلادی به ثبت رسید. و این منطقه «یک شاهکار خالص معماری و نشانه‌ای منحصر به فرد از تمدن اینکاها» نامیده شد. این اثر هم اکنون به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جدید شناخته می‌شود.

منطقهٔ جغرافیایی

ماچو پیچو در ۷۰ کیلومتری شمال غربی کوسکو، در بالاترین نقطهٔ کوه ماچو پیچو، ۲٬۳۵۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است. این اثر از مهم‌ترین آثار باستانشناسی در آمریکای جنوبی و پربیننده‌ترین جاذبهٔ توریستی کشور پرو می‌باشد.
از سمت بالا، در صخرهٔ ماچو پیچو، یک صفحهٔ سنگی عمودی ۶۰۰ متری قرار دارد که در انتها به رودخانهٔ اوروباما می‌رسد. مکان این شهر جزء اسرار نظامی بوده‌است.

توریسم

ماچو پیچو که جزء میراث ثبت شدهٔ یونسکو می‌باشد به‌عنوان پر بازدیدترین مکان توریستی کشور پرو و مهم‌ترین منبع درآمد، بطور پیوسته در معرض خطرهای اقتصادی و تجاری قراردارد. در اواخر ۱۹۹۰ میلادی، دولت پرو اجازهٔ ساخت ماشین کابلی و یک هتل لوکس همراه با رستوران و مجموعهٔ توریستی را در خرابه‌های سایت صادرکرد. این تصمیم با مخالفت دانشمندان و عموم مردم پرو روبرو شد. آنها معتقد بودند که تعداد زیاد توریست در سایت امکان اعمال خطر را بر آن افزایش می‌دهد.
توریست‌های ماچو پیچو همه ساله در حال افزایش می‌باشد و در سال ۲۰۰۳ میلادی معادل ۴۰۰٬۰۰۰ نفر بوده‌است. [۱] به این منظور، اعتراض‌های شدیدی برای ساختن پل جدید در این سایت صورت گرفته است و یونسکو این سایت را در لیست آثار در معرض خطر قرار داده‌است.

در هنگام استفاده از این سایت صدماتی به آن وارد شده‌است. در سپتامبر سال ۲۰۰۰ میلادی، ساعت آفتابی این‌تی‌هوآتانا به علت سقوط یک جرثقیل ۴۵۰ کیلوگرمی به شدت صدمه دید. این جرثقیل توسط یک شرکت تبلیغاتی که آگهی برای یک مدل آبجو می‌ساخت استفاده می‌شد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


 پترا به عربی ( البتراء ) شهری تاریخی در کشور پادشاهی اردن
 
این شهر باستانی در ۲۶۲ کیلومتری جنوب شهر عمّان پایتخت اردن ودر غرب راه اصلی بین شهر عمّان وشهر عقبه واقع شده‌است. شهری است به کمال که همهٔ آن در کوه و در تخته سنگهایی به رنگ گل سرخ یا رنگ صورتی تراشیده شده‌است. از اینجاست که نام این شهر زیبا پترا نهاده شده‌است. کلمه (پترا) به زبان یونانی به معنی (صخره) است وچون این شهر باستانی تماماً در سنگ (صخره) کنده شده‌است آنرا پترا نامیده‌اند. همچنین این شهر تاریخی وزیبا را به خاطر گل سرخ گون بودنش بنام ( المدینة الوردیة ) نیز نامیده شده‌است، در سال ۱۹۷۸ میلادی کتابی در این مورد نوشته شده‌است که از تاریخ بنای این شهر باستانی سخن می‌گوید ، مؤلف نام کتاب را (الأسرار المَدینَة الوَردِیَة) نامگذاری نموده‌است. نام قدیم این شهر سلع بود، یعنی (صخره) رومیان نامش را به زبان خودشان ترجمه نموده‌اند. ، درقرن اول قبل از میلاد ودر عهد شاه غسانی حارث سوم درخشید.
حدود کشور نَبَطی‌ها

حدود کشور نَبَطی‌ها از ساحل شهر عسقلان در غرب فلسطین و در امتداد صحرای شام در سمت مشرق ادامه می‌یافت. شهر پترا حلقهٔ اتصال بین تمدن سرزمین میان‌رودان (یا بین‌النهرین) و سرزمین شام و شبه‌جزیره عربستان و مصر بوده‌است. این شهر که پایتخت کشور نَبَطی‌ها بود توانسته‌بود کنترل و زمام راه‌های تجارتی مناطق اطراف خود بدست گیرد، کاروانهای تجارتی از جنوب شبه‌جزیره عربستان و غزه و عسقلان و صور و دمشق از راه پترا پایتخت کشور نَبَطی‌ها می‌گذشته‌اند و این شهر از رونق خاصی برخوردار بوده‌اند.
پایان حکومت نَبَطی‌ها

پایان حکومت نَبَطی‌ها و خرابی پایتخت شهر پترا بدست رومیان در سال ۱۰۵ میلادی بوده‌است، قشون رومیان در سال ۱۰۵ میلادی سرزمین نَبَطی‌ها را محاصره می‌کنند وآب را به روی ساکنان شهر می‌بندند و سرانجام بعد از مدتی آن شهر را اشغال می‌کنند و به حکومت نَبَطی‌ها خاتمه می‌دهند.
بیرون آمدن پترا از دست رومیان

در سال ۶۳۶ میلادی عربها توانستند شهر پترا را از نفود رومی‌ها برهانند. ساکنان پترا پس از آن به کشاورزی اشتغال ورزیدند. اما زلزله‌ای که درسالهای ۷۴۶ و ۷۴۸ به این شهر وارد آمد، ساکنان پترا را وادار نمود تا به مناطق اطراف کوچ کنند. آثار این شهر باستانی همچون دُّری در کوه می‌درخشد و یادگاری از دوران نَبَطی‌ها بجا مانده‌است که بسیار تماشایی است.
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 

 
تاج‌محل (به هندی: तIज महल، به اردو: تاج محال)
 
آرامگاه زیبا و باشکوهی است که در نزدیکی شهر اگرا و در ۲۰۰ کیلومتری جنوب دهلی نو پایتخت هند واقع شده‌است. این بنا به دستور شاه جهان، امپراتور گورکانی هند به منظور یادبود از همسر ایرانی محبوبش ممتاز محل که در سال ۱۶۳۱ (میلادی) به‌هنگام وضع حمل فوت کرد بنا شده‌است. شاه تصمیم گرفت پس از مرگ همسرش با ساخت بنایی زیبا، مجلل و عظیم، همسرش را جاودانه کند. از این‌رو آرامگاهی زیبا بر روی قبر او بنا نهاد.

همانطور که مشخص است، نام این بنای زیبا ایرانی می‌باشد. این ساختمان بر پایه مخلوطی از معماری ایرانی، هندی و اسلامی تأسیس شده‌است و در ساخت آن ۲۰،۰۰۰ هنرمند و معمار از نقاط مختلف آسیا به‌خصوص ایران، شبه قاره هند، آسیای میانه و آناتولی شرکت داشته‌اند.

آغاز ساخت تاج‌محل سال ۱۶۳۲م (۱۰۴۲ ش) بود و در سال ۱۶۴۷م (۱۰۵۷ ش) تکمیل شد.

احمد معماری لاهوری و برادرش استاد حمید لاهوری (سده یازدهم هجری) سرمعماران ایرانی سازنده تاج محل در هندوستان بوده‌اند. در برخی متون نیز از عیسی خان شیرازی و امانت خان شیرازی طغرانویس، که هر دو ایرانی بوده‌اند نام برده شده‌است، که گویا خطاطی‌های روی در و دیوارهای تاج محل به امانت خان واگذار شده‌بوده‌است.
 
نماد وفا و عشق ابدی

تاج محل بنایی مُجَلَّل و رمز عشق ابدیست که سه قرن و نیم از بنای آن می‌گذرد. اخلاص به عشقی رومانسی، از دوران بسیار دور همچون: «لیلی و مجنون»، «رومئو و ژولیت» و یا «بخت‌النصر» که باغ‌های معلق بابل را به نشان وفاداری برای همسرش ساخت که یکی از عجایب هفتگانه دنیاست، تاج محل نیز یکی از عجایب هفتگانه جدید دنیاست، تاج محل آرامگاه «ارجمند بانو بیگم» ملقب به ممتازمحل همسر محبوب «شاه‌جهان» پنجمین پادشاه گورکانی بود که در هند به پادشاهی رسید. این بنا به دستور شاه‌جهان برای نشان دادن عمق علاقه و عشق خود به ممتاز محل ساخته‌است.
 
داستان بنای این مجموعه عمارات مجلل که در وسط آن گنبد تاج محل چون نگینی می درخشد، بر ارزش تاریخی این شاهکار هنری افزوده است. تاج محل، در واقع، باشکوه ترین هدیه یک شاه به همسر از دست رفته اش است و پایه‌های آن بر عشق وافر شاه جهان گورکانی به ممتاز محل ایرانی تبار استوار است. شاید اگر در سال ١٦٠٧ میلادی شاهزاده خرم، که بعدا با نام شاه جهان شناخته شد، ارجمند بانو بیگم را، که بعدا به ممتاز محل ملقب شد، نمی دید، امروز از تاج محل خبری نبود.

ارجمند بانو دختر یکی از اشراف ایرانی با نام عبدالحسن آصف خان و متولد شهر آگرای هند بود. نور جهان، عمه ارجمند بانو همسر محبوب جهانگیر، پدر شهزاده خرم و شاه گورکانی وقت بود که در سیاست و دولتداری هم نقش بارزی داشت. شاهزاده خرم که در آتش عشق ارجمند بانو می سوخت، بنا به ضوابط سلطنتی با دو زن دیگر ازدواج کرد که اولی از بستگان دربار صفوی ایران بود. خرم پس از پنج سال انتظار به وصلت ارجمند بانو رسید.

او پس از مراسم عروسی اعلام کرد که عروس تازه از سایر زنان دربار برتر و "ممتاز محل" است. ازآن به بعد ارجمند بانو با همین نام و پسوند "بیگم" خطاب می‌شد. به نوشته یک تاریخ نگار دربار گورکانی هند که با نام "قزوینی" از او یاد می‌شود، پیوند شاهزاده با دو همسر دیگرش تنها حکم زناشویی معمولی را داشت و "خرم" هیچ زن دیگری را شایسته محبت و شیفتگی ای که نثار ممتاز محل می‌کرد، نمى دانست. سال ١٦٢٨ شاهزاده خرم بر تخت طاووس هند نشست و به "شاه جهان" ملقب شد. ممتاز محل نمى خواست به مانند عمه قدرتمندش در امور اداری و سیاسی دستی داشته باشد. در عوض فهرست نام های زنان بیوه و کودکان یتیم را ترتیب می‌داد و از شوهرش می خواست که به نیازهای آنها رسیدگی کند و برای خانواده‌های بینوا نفقه تعیین می‌کرد. او نیز مانند شاه جهان به هنر معماری علاقه داشت و در ساماندهی یک باغ کرانه رود یامونا در شهر آگرا، جایی که سرانجام محل آخرت او شد، نقش داشت.
 
درگذشت ممتاز محل و وصیت او
 
ممتاز محل همسر دوم شاه‌جهان در ۱۷ جون ۱۶۳۱ میلادی در هنگام تولد فرزند چهاردهمش جان باخت. شاه جهان و ممتازمحل در سال ۱۶۱۲ ازدواج کردند و ۱۸ سال با یکدیگر زندگی کردند و ثمره این ازدواج ۱۴ فرزند بود که هفت تن زنده ماندند و بزرگ شدند. در یکی از حمله‌های جنگی ممتاز محل همراه شاه‌جهان بود. او باردار و در ماهای آخر بارداری بود و در اثر وضع حمل جان باخت، این نوزاد چهاردهمین فرزندی بود که از ممتاز محل زائیده و دختر بود که نامش را گوهره‌بیگم گذاشتند. هنگام وفات «ممتاز محل» ۳۹ سال بیش نداشت او از شوهرش درخواست کرد که پس از وی زنی نگیرد و برای او مقبره‌ای بسازد که بدان نام وی جاوید بماند.

مرگ ناگهانی «ممتاز محل» پادشاه را دچار غم و اندوه ساخت. شاه داغدیده پس از تفکر و تدبر تصمیم گرفت بنائی بر مزار محبوبش بسازد تا شاهدی بر عشقش باشد، از اینرو طراحان، مهندسان و استادکاران را از گوشه و کنار دنیا گرد آورد تا آرامگاهی را بسازند که آخرین دستاورد معماری گورکانی گردد.

به نوشته تاریخ نگاران، شاه جهان در پی درگذشت محبوب ترین همراه زندگی اش خلعت شاهانه اش را به عبای سفید عوض کرد و یک سال سوگوار بود. شاهی که قبلا برای توسعه دامنه سلطنتش خون فراوانی ریخته بود، گوشه نشین شد و برای مدتی دخترش جهان آرا به امور دولتداری پرداخت. روایت حاکی است ک موهای سیاه شاه جهان طی یکی دو ماه سوگواری سفید شد.

شاه جهان، تا از چنگ رخوت رها شد، در اجرای وصیت ممتاز محل بهترین معماران و خوشنویسان را از سراسر هند و بیرون از آن فرا خواند تا بنای یادبود محبوب ازدست رفته اش را در شهر آگرا، پایتخت امپراتوری گورکانی، بسازند.
تاریخ نگاران آن دوران، از این بنای یادبود با نام "روضه ممتاز محل" یاد کرده اند و برخی بر این نظراند که "تاج محل" مخفف "ممتاز محل" است. "پیتر ماندی"، جهانگرد اروپایی سده ١٧ میلادی نیز در نوشته‌هایش از "تاجِ محل، ملکه دربار گورکانی" نام می‌برد.

خود شاه جهان هم که سال ها بعد، به دست پسرش اورنگزیب شکست خورد و مدتی در زندان لعل قلعه به سر برد، پس از درگذشت کنار ممتاز محل زیر گنبد تاج محل به خاک سپرده شد.
 
معماری باغ و ساختمان تاج محل

شاه‌جهان جایگاهی را در کنار «رود جمنا» برای این بنای بزرگ برگزید. تاج محل مقبره‌ای است با ۵۸ متر بلندی، ۵۶ متر پهنا که در نزدیکی اگرا در ایالت اوتار پرادش هندوستان بر روی یک تخته عظیم ۱۰۰ متر × ۱۰۰ متر مرمرین ساخته شده‌است. این بنای بزرگ، در یک باغ پهناور ۱۸ هکتاری قرار دارد، که در مرکز این یک باغ نهر آب طولانی وجود دارد و به شیوه چهارباغ‌های ایرانی ساخته شده‌است.

شاه‌جهان قصد داشت برای خود نیز آرامگاهی در کران دیگر «رود جمنا» و برابر آن بسازد و این دو بنا را با پلی به یکدیگر متصل سازد به‌نشانه آنکه پیوند او و همسرش از جریان زمان هم در می‌گذرد. قرار بود که بر خلاف نمای تاج محل که از مرمر سفید است، آرامگاه شاه از مرمر سیاه باشد. اما سرنوشت بر این شد که آرامگاه دوم هرگز برپا نشود و شاه در کنار همسرش آرام گیرد.

تاج محل از سال ۱۹۸۳ جزو میراث جهانی یونسکو درآمده و در نظر سنجی بزرگ جهانی در سال ۲۰۰۷ میلادی که در ۸ ژوئیه همان سال نتیجه آن اعلام گردید این بنا در شمار یکی از عجایب هفتگانه جهان در دوران حاضر شناخته شد.
در دو طرف بنای اصلی دو بنای کوچکتر و قرینه به‌چشم می‌خورد که در سمت غرب یک مسجد سه‌گنبدی وجود دارد که از ماسه‌سنگ (قهوه‌ای مایل به قرمز) ساخته شده و در شرق بنایی است که زمانی به مثابه مهمان‌سرا به کار می‌رفته‌است.

گیوین هامبلی، نویسنده کتاب "شهرهای هندوستان گورکانی"، می‌نویسد که ریشه‌های ایرانی تاج محل، نخستین و پایدار ترین برداشتی خواهد بود که یک دانش پژوه رشته معماری اسلامی با دیدن این بنای یادبود حاصل می‌کند. به نظر او، تاج محل یک نمونه از معماری صفوی است و در واقع، نمایانگر حد اعلای نبوغ ایرانی در هنر معماری در خاک هند است.
 
هامبلی با استناد به سخنان هرمان گوتز، کارشناس تاریخ هنر، می افزاید: "تاج محل از بهترین نمونه‌های معماری است که با ذوق و سلیقه صفوی انجام شده است ... در تاج محل موارد معدود انحراف از ارتدکسی هنری صفوی را می‌توان مشاهده کرد که شامل "چتری های راجپوتِ" پیرامون گنبد و تفاوت هایی در تناسب میان گنبد و پایه آن می‌شود. گلدسته‌ها هم که احتمالا با الهام از آرامگاه "محمود خلجی" در "ماندو" ساخته شده اند، اندکی متفاوت اند. از غرایب روزگار است که که یکی از "عجایب جهان" که کمترین ارتباط را با هنر گورکانی (مغولی) دارد، به نمونه کلاسیک و نماد تمدن گورکانی تبدیل شده است."
 
معمار و طراح تاج محل

در متون تاریخی به نام معمار این مجموعه اشاره نشده‌است اما در برخی از متن‌های متأخر، به شخصی به نام استاد احمد لاهوری اشاره شده‌است. بنا به یک دستنویس بازمانده از سده ١٧ میلادی، سرمعمار تاج محل و لعل قلعه (قلعه سرخ) دهلی همین استاد احمد لاهوری بوده است.

علاوه بر این، در برخی از متون از شخصی به نام استاد عیسی نام برده شده که بعضی او را اهل شیراز و عده‌ای وی را اهل استانبول دانسته‌اند. برخی از پژوهشگران نیز به یک نسخه خطی اشاره کرده‌اند که در آن به «استاد عیسی شیرازی نقشه نویس» و « امانت خان شیرازی طغرانویس» اشاره شده‌است.جدای افراد نامبرده از فردی به نام جرونیمو ورونئو اهل ونیز هم نامبرده شده است. عبدالحق شیرازی که سال ١٦٠٩ از شیراز به هند مهاجرت کرد و به خاطر استعداد فوق العاده‌اش در هنر خوش نویسی از سوی شاه جهان به "امانت خان" ملقب شد. به احتمال قریب به یقین، تمام خطاطی‌های روی در و دیوارهای تاج محل به امانت خان واگذار شده بود، چون تنها نام اوست که به شکل "امانت خان الشیرازی" زیر یکی از خطاطی ها در ایوان جنوبی تاج محل حک شده است. امضای او حاکی از مقام بلند امانت خان در دربار گورکانیان نیز هست. آنچه مسلم است خط ثلث کتیبه‌های تاج محل که به رنگ مشکی بر زمینه مرمر سفید نشسته اثر امانت خان شیرازی است.

وجود یک معمار لاهوری در طراحی تاج محل به معنی فقدان یک یا چند معمار ایرانی نیست. زیرا می‌توان اظهار داشت که طراحی و ساخت این مجموعه عظیم و با شکوه، تنها توسط یک معمار صورت نپذیرفته‌است و به احتمال زیاد چند نفر معمار و عده کثیری هنرمند در این کار مشارکت داشته‌اند.

به گفته تاریخدان آمریکایی "میلو بیچ"، در این مورد می‌توان تنها گمانه زنی کرد که معمار اصلی تاج محل چه کسی بوده، اما این نکته روشن است که خود شاه جهان به هنر معماری علاقه داشت ولابد در طراحی تاج محل نیز دستکم نقش یک رایزن را داشته است.

گفته می‌شود برای ساخت این بنا بیست هزار کارگر، استادکار، معمار، سنگ‌تراش، نقاش، فلزکار و جواهرتراش به‌مدت بیست و دو سال کار کرده‌اند.
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
  

عجایب هفتگانه جدید جهان شنبه شب 7 ژوییه در یک مراسم رسمی در استادیوم لوز شهر لیسبون ، پایتخت پرتغال و با حضور چهره های مشهور جهانی معرفی شدند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه ، در خاتمه یک رای گیری که توسط یک بنیاد سوئیسی برگزار شد و در جریان آن نزدیک به 100 میلیون نفر از طریق اینترنت یا تلفن به فهرستی شامل 20 نامزد نهایی کسب عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان رای دادند ، برگزارکنندگان این رای گیری شنبه شب فهرست نهایی عجایب هفتگانه جدید جهان را در لیسبون معرفی کردند.

دیوار بزرگ چین ، آرامگاه تاج محل (هند) ، شهر باستانی پترا (اردن) ، مجسمه حضرت مسیح ریودوژانیرو (برزیل) ، ویرانه های ماچو پیکچو متعلق به تمدن اینکا (پرو) ، هرم و بقایای شهر چیچن ایتزا متعلق به تمدن مایا (مکزیک) و کولوسئو رم (ایتالیا) به عنوان عجایب هفتگانه جدید جهان انتخاب شدند.

البته اهرام ثلاثه مصر آخرین بازمانده عجایب هفتگانه قدیم جهان کماکان مقام خود را حفظ کرده است.

رای گیری برای انتخاب عجایب هفتگانه جدید جهان بسیار جدل برانگیز بود ، زیرا هر فردی هر اندازه که مایل بود می توانست به مکان مورد نظر خود رای دهد. به طوری که براساس آمار حدود 2 میلیون اردنی از مجموع جمعیت 6 میلیونی این کشور به شهر باستانی پترا رای داده اند.

از سوی دیگر سازمان یونسکو از این طرح استقبال نکرد و آن را تنها امری مربوط به افرادی که در رای گیری شرکت کردند، دانسته است.

عجایب هفتگانه قدیم جهان عبارتند از ، اهرام ثلاثه مصر، باغ های معلق بابل ، مجسمه زئوس کوه المپ ،معبد آرتمیس ، معبد هالیکارناس ، مجسمه هرکول جزیره رودس و فار اسکندریه که از میان آنها تنها اهرام ثلاثه مصر تا روزگار ما باقی مانده است.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:25  توسط  طاهری   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:36  توسط  طاهری   | 

سلام بر رمضان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط  طاهری   | 

جشنواره کاکان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:47  توسط  طاهری   | 

تصاویر دل انگیز از بهشت ایران زمین

تصاویر زیبای کاکان

کاکان بهشت ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:27  توسط  طاهری   | 

جستارهایی در تاریخ ایران زمین قسمت 3

کوروش بزرگ

 
شبي مهتابي و پرستاره بود ، او در ميان چادرهاي بر افراشته در دشت قدم مي زد ، احساس غريبي داشت ، بسيار انديشناک بود ، نه بخاطر جنگ فراروي فردا ، از اين ميدانها سخت تر را نيز گذرانده بود ، خيالش از نيروهايش نيز راحت بود و مي دانست آنها بسيار با دقت مواظب شبيخون احتمالي دشمن هستند. از کنار نگهبانان محافظ شب عبور کرد و از محل نگهداري اسبها گذشت و به آرامي ازاردوگاه نيروها و نگهبانان فاصله گرفت.

در دشت پر از ستاره قدم مي زد و تا بيکرانها را نظاره گر بود ، به دنبال گوشه اي بود تا بنشيند و با آسودگي بيانديشد ، به آنچه که گذشته است.مي خواست پس از سالها خستگي بر گذشته خود مروري کند ، حس عجيبي او را به اينکار وا مي داشت ، با خودش مي گفت ، چرا اين شب؟

روحش آرام نداشت ، مي خواست فکر کند و به گذشته هاي دور نظر بيافکند شايد خستگي دوران را از تن خسته اش بدور سازد.در همين افکار غوطه ور بود که ناگهان فرا روي خود درختي تنومند ديد. گويا تازه به عالم واقعيت برگشته و نمي دانست چه زماني است که در افکار خود است ، درخت بر روي تپه اي مشرف به دشتي بود که لشگر او در آن دشت بيتوته کرده است. به پشت سر خودش نگاه کرد ، از چادرهاي لشگرش دور شده بود و از فاصله دور به آتش ميان چادرهاي لشگرش خيره گشت. آرام به درخت تکيه داد ، و تازه خستگي را در خود احساس کرد . بر روي زمين نشست و شروع به مرور گذشته کرد ، ذهنش نا خود آگاه به سمت گذشته حرکت مي کرد ، مايل به مقاومت در برابر اينگونه افکار نبود ، مي خواست به گذشته بيانديشد.

از هارپاگ سردار مادي و دوست خوبش شنيده بود که قوم او هخامنش از نواحي کوهستاني پارسوا به دشت سوزيان سرازير شده و با قومهاي کاسي و انزاني در آميختند. قوم او بقدري از نظر فرهنگي و صلابت فکري نسبت به دو قوم ديگر برتري داشت که به آرامي آنها را در خود حل کرده و در نهايت آرامش در کنار آنها به زندگي پرداختند.

سپاهيان پارسوا و انزان در هلوليته به جنگ با سناخريب پادشاه بزرگ آشور رفتند و در آن جنگ جد بزرگ او هخامنش رهبري اين اقوام را در اين جنگ عهده دار بود و از آن روزگار به آنها لقب قوم هخامنش داده شد. پس از هخامنش " چا ايش پيش " پادشاه گرديد و همه از او فرمان مي گرفتند و در شهر " آنشان " که شهري باستاني در " انزان" بود و در شمال غربي شوش قرار داشت ، فروانروايي کرد.

پس از او دو پسرش "آريارامن" و" کوروش اول" سرزمين را با توافق به دو قسمت تقسيم کرده و اقوام ساکن در آن دو ناحيه که يکي به نام پارس و ديگري آنشان بود را رهبري مي کردند. از آريارامن لوح هايي باقي مانده که هم اکنون در خزانه او نگهداري مي شود ، با خطي ميخي و نوشتاري که قدرت و استواري از آن هويدا است. مي خواهد ار اين نوشتار در نوشته هاي خود استفاده کند . هر وقت اين نوشته را مي خواند قدرت مي گيرد و ترس از او دور مي شود.در دوران اين دو پادشاه مادها بر سرزمين آنها چيره گشتند و چون نيرويي بسيار قوي بودند ، آريا رامن و کوروش اول براي حفظ قوم هاي خود با آنها از در دوستي بر آمده و حاضر به خراجگزاري مادها گشتند هر چند براي قوم آزاد انديش آنها امري بسيار سنگين بوده است و او با شناخت از روحيه مردمانش به سختي آن روزگاران کاملاً آگاه است.پس از آريارامن پسرش " ارشام" بر پارس حکومت مي کرد ولي او کاملاً از پسر کوروش اول به نام کمبوجيه اول پيروي مي نمود.ايرانيان خراجگزار باقي ماندند تا اينکه چرخ روزگار به سمت قدرت بخشيدن به آنها به گردش در آمد. " آستياگ " پادشاه مقتدر و بي رحم ماد در خواب ديد که از بدن دخترش " ماندانا" نهر آبي سرازير مي شود و پايتخت او و سراسر آسيا را فرا مي گيرد. از خواب هراسان بر مي خيزد واز خوابگزار بزرگ خود مي خواهد تا خوابش را تعبير کند. خوابگزار به او گفت : از دخترت پسري زاده خواهد شد که نه تنها ملک تو ، بلکه سرا سر آسيا را تسخير خواهد کرد. آستياگ چاره خواست و به او توصيه کردند که خون دخترش باهيچيک از نجيب زادگان ماد ، صاحب شأن و مقام مخلوط نشود تا مبادا پسري از آن زاده شود که عليه او قيام کند.تصميم بر آن شد که ماندانا به کمبوجيه پسر کوروش اول که شاهي از نواده هخامنش مي باشد و يک ايراني اصيل و ملايم است و هيچ سرکشي از او مشاهده نگرديده است ، داده شود ، تا با اين عمل هم منزلت دختر خود را پايين نياورد و هم خطري را که احساس مي کرد با دور ساختن دخترش از مادها دفع ميشود ، رفع کند. از اين لحاظ کمبوجيه را نيک ديد و کمبوجيه را به دامادي خود بر گزيد و پس از مراسم عروسي آن دو را به پارس فرستاد.درهمان سال بار ديگر آستياگ خوابي ديد که باز او را بر آشفت. در خواب ديد که درخت تاکي از ماندانا روييده و بر تمام آسيا سايه افکنده است . خوابگزاران دگر بار همان تعبير قبلي را براي او تکرار کردند. پس شاه براي چاره جويي فردي را به پارس اعزام کرد و خواست ماندانا را در آستانه وضع حمل به دربار ماد برگرداند تا به بهانه مراقبت بهتر از اوبر فرزند او نظارت داشته باشد. ماندانا پسري به دنيا آورد و آستياگ نوزاد را به هارپاگ که از اقوام او بوده و در ميان مادها فردي راست سيرت معروف بود سپرد تا طفل را هلاک کند و خبرش را براي شاه بياورد.هارپاگ مردي دانا و زيرک بود ، با خود انديشيد و به اين نتيجه رسيد که آستياگ به دوران کهولت رسيده است و هر زمان ممکن است از دنيا برود و آنگاه دختر او ماندانا به سلطنت مي رسد و درآن زمان است که انتقام خود را از قاتل فرزند خود خواهد گرفت. پس تدبيري انديشيد ، البته براي نجات خود از مخمصه اي که افتاده بود ، ولي به دلايل راستگو بودنش اين حقايق را براي کوروش اعتراف کرده بود و کوروش از اين لحاظ هرگز او را مورد نکوهش قرار نداده بود ، زيرا اين کار را امري طبيعي براي حفظ زندگي و در عين حال آينده نگري هارپاگ مي دانست و از او خرسند و راضي بود و خدمات کلان او را در به قدرت يافتن خود هرگز فراموش نکرده بود.

هارپاگ کودک را به به يکي از چوپانان آستياگ به   نام  " ميترادات " سپرد و براي اينکه او در کشتن   کودک کوتاهي نکند به او گفت که اين کودک نوه آستياگ است که پدرش کمبوچيه مي باشد و   مادرش ماندانا و نام او کوروش است. اما اگر مي خواهي از خشم آستياگ در امان باشي او را بکش    و بدين ترتيب در نظر خود هم فرمان آستياگ را اجرا نموده و هم خود را از خشم ماندانا در امان نگه  داشت. اما چوپان از کشتن کودک امتناع کرد و به درخواست همسرش نوزاد خود را که از قضا به تازگي مرده به دنيا آمده بود را به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و اينگونه وانمود کرد که کوروش را کشته است.

ده سال اين راز در سينه ميترادات و همسر نيک سيرت او باقي ماند ، کوروش نزد آنها بزرگ شد و به سختي زندگي در ميان مردم پايين دست بسيار واقف گرديد . به ياد مي آورد شبهاي سختي را که گذرانده بود و هميشه با خود عهد بسته بود که هيچگاه در سرزمينش کسي گرسنه نخوابد و به کسي ظلمي روا نگردد.

زمانيکه هارپاگ سرنوشت او را برايش بازگو مي کرد ، پي مي برد که چگونه اهورامزدا او را برگزيد و ياري کرد تا بدين درجه برسد و در اين راه به او بخشندگي و جوانمردي و عدالتخواهي را آموخت.

بار ديگر افکارش بر روي سرنوشتش متمرکز گرديد ، به يادش آمد که ده ساله بود که به اتفاق ميترادات به دنبال گله به حوالي شهر رسيدند و در آنجا با گروهي از کودکان همبازي گشت ، همبازيها او را به شاهي برگزيدند و کوروش به هر کدام وظيفه اي را محول ساخت ، اما يکي از کودکان که فرزند اميري قابل احترام در دربار آستياگ بود به نام " آرتمبر " از فرمان سرپيچي نمود و کوروش نيز او را به دليل اين خطا مورد تنبيه قرار داد. کودک گله مند شد و به پيش پدرش شکايت برد و آرتمبر نيز شکوه چوپان و شبانزاده را نزد آستياگ برد. آستيا گ چوپان و پسرش را فرا خواند و رو به کوروش کرده و از او پرسيد: آيا تو بودي که به فرزند يکي از درباريان ما جفا کرده و تازيانه زدي؟

آن روز را خوب به ياد دارد ، آستياگ چشم ازچشم او بر نمي داشت و کوروش نيز از او چشم بر نمي داشت و نمي ترسيد، بدون ترس شرح بازي کودکانه را تعريف کرد و در انتها افزود که چنانچه براي اينکار سزاوار کيفرم آماده ام تا دستور شاه اجرا شود.

او نمي دانست که آستياگ در چهره او شباهت شديد او به خودش را ديده و متحير و عاجز از سخن مانده و سخت در فکر فرو رفته بوده که اگر کوروش زنده بود هم اکنون هم سن اين شبانزاده مي بود ، پس بسيار در انديشه و شک فرو رفت.آرتمبر را مرخص کرد ، سپس به خدمتگزاران دستور دادکه او را به اندروني ببرند و سپس خود از شبان باز خواست نمود تا از انتساب کوروش و هويت اصلي او آگاهي يابد اما چيزي نيافت ، پس دستور به شکنجه چوپان داد و ميترادات از ترس شکنجه اصل ماجرا را تعريف نمود.

آستياگ ، هارپاگ را فرا خواند و زمانيکه هارپاگ چوپان و آستياگ خشمگين را ديد متوجه موضوع گشت ، آستياگ پس از شنيدن استدلال هارپاگ از نحوه اجراي فرمان شاه ، خشم خود را فرو خورد و رو به هارپاگ نمود و گفت ، از اينکه بخت با او يار

بوده و نوه او را به او بازگردانده بسيار خرسند است .سپس ازهارپاگ درخواست نمود که تنها پسرش را بعنوان همبازي کوروش نزد آنها به دربار بفرستد تا کوروش تنها نماند وشب خود نيز بخاطر جشني که به اين مناسبت برگزار مي شوددر دربار حاضر شود.

هارپاگ به منزل رفته و پسر خود را فرستاد ، آستياگ هم با شقاوت تمام پسر او را کشت و دستور داد که از گوشت او خورش و کبابي طبخ کردند و شب در ميهماني از آن خورش و کباب در جلوي هارپاگ نهادند و او غافل از همه جا غذا را خورد. پس از اتمام غذا آستياگ از هارپاگ طعم غذا را جويا شد و هارپاگ اظهار نمود: بسيار لذيذ بود. آستياگ از او پرسيد : مي داني غذاي تو چه بود؟ در آنگاه به دستور آستياگ ظرف ديگري را که درپوشي بر روي او بود آوردند و آستياگ از هارپاگ خواست درپوش را بردارد . زمانيکه هارپاگ در پوش را برداشت ، سر فرزند خود به همراه دست و پاي او را مشاهده کرد و پي برد که چه غذايي را خورده است ، اما غم و اندوه و خشم خود را فرو خورد و با صداي آرام اظهار کرد: فرمان شاه هر چه باشد رواست.

کوروش الان درک مي کند که به هارپاگ در آن شب چه گذشته است ، اکنون که خود پدر شده است احساس او را خوب درک مي کند . اما هميشه در اين انديشه است که خود اين حادثه ياري اهورامزدا بوده است ، براي اينکه از آن پس هارپاگ دوست و متحدي قوي براي کوروش گرديد و اين حماقت آستياگ بلاي جان حکومتش گرديد.

آستياگ پس از گرفتن انتقام از هارپاگ ، به دنبال تدبيري براي کوروش مي گشت. از مغانها خواست تا او را راهنمايي کنند و حال که کوروش زنده است ، آيا هنوز خطري حکومت او را تهديد مي کند که همه مغانها متفق القول جواب آري دادند . آستياگ بازي کودکانه اي را که توسط آن پي به زنده بودن کوروش برده بود را تعريف نمود و پس از اتمام آن يکي از مغانها اظهار نمود که: چون کودک بدون هيچ تلاشي و ناخواسته به مقام شاهي رسيده است ؛ دگر بار به اين مقام نمي رسد و در واقع خواب شاه تعبير گشته و خطري او را از جانب کوروش تهديد نمي کند و براي اينکه افکار خود را با ديدن کوروش هر روز مغشوش نکني او را نزد خانواده اش بازگردان.

آستياگ از سايرين نيز نظر خواست و سايرين نيز در تأييد حرف مغان گفتند که چه بسيار تعابيري که توسط آنها اعلام شده و به نحوي بسيار ساده و پيش پا افتاده تعبير گشته است .

آستياگ تصميم خود را گرفت ، کوروش را فرا خواند و به او اظهار لطف نمود و به او گفت که پدر و مادرش چوپان و زنش نيستند ، بلکه پدر و مادر او در سرزمين پارس در انتظار او هستند و او را به همراه ملازماني به آن ديار رهسپار کرد.

کمبوجيه و ماندانا با ديدن کودک و پي بردن به هويت او بسيار شاد گشتند و به گرمي از فرزندشان استقبال نمودند و حوادثي را که در اين چند سال بر او گذشته بود جويا شدند و پدرش کمبوجيه به او قول داد که جبران زحمات چوپان وهمسرش را خواهد کرد و آنها را مورد لطف قرار خواهد داد.

همانطور که در افکار خود گذشته را مرور مي کرد به ناگه تبسمي بر لبانش نقش بست ، به ياد اين موضوع افتاد که نام زن ميترادات چوپان "کونو" بود و تکرار اين نام به معناي سگ ماده نيز است و به ياد مي آورد که چگونه مادر و پدرش با شنيدن نام کونو تعجب کرده و تصور نمودند او را سگ ماده اي بزرگ کرده است و از اين انديشه ابلهانه خنده اش مي گرفت ، براي او کونو و ميترادات افرادي بسيار قابل احترام بودند .

او به آرامي در دربار کمبوجيه بزرگ مي شد و تحت تعليم معلماني قرار گرفت که به او هنر جنگاوري ، سوارکاري ، تدبير و انديشه و... را ياد مي دادندو او در سن بلوغ فردي کامل و جذاب شده بود.

 نبرد با ماد

دردربار کمبوجيه با آموزشهايي که زير نظر مربيان پارسي ديده بود و هوش و ذکاوتي که از خود نشان داده بود به دليرترين و دوست داشتني ترين جوان در ميان جوانان ايراني ، تبديل شده بود. درست به ياد دارد که در اين دوران هارپاگ مدام براي او به مناسبتهاي گوناگون هديه مي فرستاد و در ملاقاتي که با او داشت نيز ذهن او را براي بدست گرفتن قدرت و حمله به ماد آماده ساخت و به کوروش وعده حمايت داد. کوروش صبوري و آينده نگري در انتقام را از هارپاگ آموخته بود و هميشه اين نکته را در ذهن داشت که اگر از دشمني ضربه خوردي دليلش را بياب و به آرامي با برنامه ريزي و انديشه ژرف ستونهاي انتقامت را با او بچين و بالا ببر و مطمئن باش که گذر زمان نيز تو را ياري مي کند .

هارپاگ سران ماد را به سرنگوني آستياگ تشويق مي کرد و بزرگان ماد نيز که از سختگيريها و ستم آستياگ کاسه صبرشان لبريز گشته بود به هارپاگ نظر مثبت نشان داده بودند و حال هارپاگ آماده بود تا انتقام خود را بگيرد و مي بايست کوروش را از برنامه خويش آگاه مي ساخت.

لبخندي ناشي از لذت بيکران از خوش فکري هارپاگ بر لبانش نقش بست. واقعاً که او مردي زيرک بود.از آنجا که کوروش در پارس بود و زمزمه مخالفت با آستياگ به گوش آستياگ نيز رسيده بود و هنوز از کوروش و طالع او بيمناک بود ، براي احتياط دستور داده بود تمامي راههايي که به سمت پارس مي رفت را به شدت محافظت کنند و اين کار دست هارپاگ را از تماس با کوروش کوتاه کرده بود.

اما هارپاگ تدبيري نيکو انديشيده بود ، گويي هيچ چيز جلو دار او نبود ، او آمده بود که توسط کوروش انتقام بگيرد و اهورا مزدا لطف خود بر کوروش را توسط هارپاگ به او ارزاني داشته بود.او شکم خرگوشي را دريده و نامه خود را در درون آن نهاده و با ظرافتي خاص شکم خرگوش را دوخته بود و سپس به يکي از وفادارترين خدمتکاران خود امر نموده بود که جامه شکارچيان بر تن کند و بدين سان از گروه محافظان عبور کرده و خود را به پارس برساند و از کوروش بخواهد که براي فاش نشدن همکاريهايشان شکم خرگوش را در خفا باز کند و آنرا بخواند.

گويي چند روزيست که از اين وقايع مي گذرد و اصلاً نمي توانست درک کند چرا اين افکار هم اکنون به ذهنش مي آيد ، اما از مرور آن لذت مي برد. در نامه هارپاگ از او خواسته شده بود ارتشي از ايرانيان فراهم آورد و به سمت ماد حرکت نمايد و از چيزي نترسد.

آن چند روز را مرور مي کند ، چند روزي را که در انديشه آن بود که چگونه ايرانيان را به جنگ وادارد؟ آيا پدرش کمبوجيه او را ياري مي کند. کسي را معتمد تر از پدر نيافت ، راز نامه را به او گفت و پدر خطاب به او جواب داد: ما راضي نبوديم که زير يوغ ديگران زيست کنيم ، اما مردم ما به آرامش کاذب خوي گرفته اند ، آيا مي تواني آنها را به حرکت وا داري ، تمام امکانات من در اختيار تو .

از پدر خواست که سرداري ارتش کوچک ايرانيان را به او بدهد و پدر آنرا پذيرفت. حال بايستي ايرانيان را آگاه سازد. دستور داد که همه پارسيان اعم از ارتشيان و غير ارتشيان در ميدان شهر با داس حاضر گردند. وقتي بر بالاي سکويي رفت تا بتواند با مردم سخن گويد ، در چشمان همه پرسشها را در مورد اين گرد همآيي مشاهده مي کرد ، اما صلاح نديد پاسخ اين نگاهها را ناگهان دهد ، پس رو به مردم کرد و گفت: در بيرون شهر دشتي است که تا تپه اي امتداد دارد ، و مملو از خار و تيغ مي باشد ، اين دشت را از خار و تيغ پاک سازيد و خارها و تيغها را در وسط ميدان جمع کنيد و سپس برويد و فردا پس از حمام کردن و بر تن کردن جامه هاي نيکو به دشت بياييد که مي خواهيم جشن بزرگي بر پا داريم.

 شبانگاه روز اول پس از انباشته شدن توده خارهاي بيابان ، کوروش دستور داد گاوها و گوسفندان و بزهاي متعلق به کمبوجيه را سر بريده و از آنها غذاهاي لذيذي طبخ نمايند و در فرداي آنروز ايرانيان در دشت حاضر گشته و پس از صرف غذا ، و شادي و پايکوبي ، کوروش همه ايرانيان را دوباره در ميدان شهر جمع کرده و رو به همه اعلام کرد: بين امروز و ديروزتان مقايسه اي کنيد و بگوييد کدام يک را ترجيح مي دهيد؟

پارسيان يک جمله جواب دادند که اين دو روز قابل قياس نيستند ، ديروز بسيارسخت و پر کار و امروز راحت و خوش. کوروش که منتظر چنين پاسخي بود چنين گفت: آري اي پارسيان ، روزگار امروز شما مانند ديروز است پر از رنج و مشقت ، اما اگر به سخنانم گوش فرا دهيد و کمي سختي و رنج را به جان بخريد مي توانيد از نعمتها و لذتهاي فراوان بر خوردار شويد و هر گز گرفتار رنج و زحمت نشويد و چنانچه از فرمانم سرپيچي کنيد به همان روزهاي سخت باز مي گرديد. احساس مي کنم از طرف اهورامزدا مأمور آزادي شما هستم و يقين دارم شما در دلاوري و جنگيدن نيز همچو چيزهاي ديگر از مادها کمتر نيستيد. پس بشتابيد و خود را از بند آستياگ برهانيد.

ايرانيان نيز که از بندگي و حقارت در برابر آستياگ بسيار دل چرکين بودند و حال رهبري مقتدر همچو کوروش دلاور را مي ديدند و به قدرت هوش و درايت او در اين مدت پي برده بودند ، همگي آمادگي خود را اعلام نمودند.

عجب شبي بود آن شب، تصميمي که شايد قرنها ايرانيان به آن خواهند باليد ، تصميمي بزرگ ، تصميمي که هيچ چيز جلو دار آن نخواهد بود. فرداي آن روز به دستور کوروش و ياري پدرش کمبوجيه شهر براي تهيه ابزار نبرد بزرگ و آزادي ساز به تکاپو در آمد و همه شهر به ساخت و تهيه سازوبرگ جنگي مشغول گشت.

 کوروش نيز در دربار کمبوجيه نيروهاي ايراني و زبدگان و فرماندهان ارتش ايرانيان را گرد هم جمع کرده بود تا استراتژيک و نقشه جنگي را براي نبرد تهيه نمايند. او مي دانست که اگر بخواهد در جنگ هاي در پيش رو پيروز ميدان باشد مي باست از همين ابتدا ايرانيان را با نظم و قانون جنگ عادت دهد تا از آن قصور نکنند و بصورت اصولي براي آنها باقي بماند و نسل به نسل به آن بيافزايند و از آن ضربه نخورند.

ايرانيان با مربيان زبده سواره نظام خود رسم جنگيدن را مي آموختند ، هر چند کوروش مي دانست سلاح هاي مادها مهيب تر از او و ارتشش خواهد بود ، اما او عامل مهم ديگري نيز به همراه خود داشت و آن نارضايتي مردم ماد و بزرگان ماد بود که با هارپاگ براي ياري کوروش عهد بسته بودند. از آن روزگاران به ياد داشت در سرزميني که مردمش عليه حاکمش باشند ، آن سلطنت دوام نخواهد داشت حال به هر اسمي و نامي که باشد ، پس پايه هر حکومتي مردم مي باشند و اگر آنها راضي باشند آن سرزمين گزندي نخواهد ديد.

از ريش سفيدان پارسي شنيده بود که بزرگترين ارتشها از شبيخونهاي دشمنان کوچک شکستهاي غير قابل باوري خورده اند ، پس ابتدا بايستي خود و ارتشش را در مقابل شبيخونهاي دشمن تجهيز مي ساخت و مي بايست اردوي ارتش خود را بگونه اي نظم مي بخشيد که شيرازه آن در هيچ زماني بر هم نريزد.

ابتدا براي تشخيص و يکدست سازي ارتش خود همگي را متحد الشکل ساخت . ارتش او همگي کلاهي نمدي بر سر داشتند . ردايي گلدوزي شده و آستين دار ، زرهي با زنجيرهايي شبيه به فلس ماهي که مانند کت روي ردا را مي پوشاند و شلوار نيز مي پوشيدند.

براي نظم بخشيدن به ارتش خود از نظم و قانونهاي سپاهيان امپراتوريهاي قديمي الگو برداري نمود و ضعفهاي آن ارتشها را شناسايي نمود و بر طرف کرد و از آنجا که آوازه مهيب بودن ارتش آشور را از ريش سفيدان شنيده بود دستور داد کساني که ازچگونگي جنگ پدرانشان که به همراه جد او هخامنش به جنگ با آشوريان رفته اند و با ارتش سناخريب نبرد کرده اند ، اطلاع داشتند را بياورند تا از آنها در مورد ارتش آشور پرسش نمايد.

سپس با کمک فرماندهان خود ايرانيان را اينگونه دسته بندي نمود : گروهي را سپر دارنمود که در ميان آنها تير اندازاني قرار مي گرفتند ، اما تعداد تير اندازان را بيشتر از ارتش آشور نمود تا حجم تيرهاي پرتابي را بالا ببرد. سپس سواره نظام خود را بعد از آنها قرار داد و در انتها پياده نظام خود را ، البته آشوريان ارابه هايي نيز داشتند که به ارابه هاي مرگ معروف بودند ، اما ارتش او فرصت تهيه آنرا نداشت ، پس فعلاً از آن صرفه نظر کرده بود. براي شبيخونهاي دشمن نيز اردوي خود را طوري تقسيم بندي نمود که اگر در گير شبيخوني نيز گشت ، ارتش او بتواند مقاومت کند و شيرازه آن از هم نپاشد و اگر خسارتي نيز به او و نيروهايش وارد مي شود حداقل خسارت باشد ، پس او مقرر کرد که چادرش همواره به سوي شرق بر پا گردد. سپس چادرهاي نيزه داران مخصوص که به آنها آمرتکا ( گارد جاويدان) مي گفتند قرار داشت ، که آنها نخبگان نظامي او بودند و سربازاني نترس و درشت اندام و قدرتمند که همه گونه مهارت جنگي را داشتند با نيزه هايي بلند که به آنها لقب نيزه داران گارد شاهي نيز داده شده بود. در سمت راست اين گروه جايگاه نانوايان قرار داشت و در سمت چپ جايگاه آشپزان و ساير چارپايان قرار داشت.اگر از بالا به اردوي او مي نگريستيد در واقع چادر او در مرکز اردو قرار داشت و پس از گارد جاويدان و نيروهايي تدارکاتي ارتش و آذوقه نظاميان دور تا دور آنها در رديفهاي منظمي زوبين اندازان و تير اندازان مي خوابيدند و در پشت چادر او نيز همين نظم و چيدمان حکمفرما بود. در رديف آخر سواره نظام قرار مي گرفت و در ذهن خود در نظر گرفته بود که در آينده ارابه رانان نيز پس از سواره نظام در رديف انتهايي قرار گيرند.

در نتيجه اين چيدمان در صورت شبيخون دشمن گروه غير نظامي تدارکاتچي مانند نانوايان و آشپزان در تير رس دشمن نبودند که تلفات بالا برود ، بعلاوه ارابه ها و سواره نظام بدليل پر حجم بودن تجهيزاتشان قرار گرفتن اين تجهيزات خود مانعي براي نفوذ به قلب اردوگاه او بود و باعث دفع الوقت و بازيابي و نظم ساير نيروهاي پشتيباني مي گشت.

علاوه بر اين يکي از مشکلات آشوريان در هنگام نبردهاي ناگهاني ، عدم امکان دسترسي سريع به نيروهاي فرماندهي زير دست و يافتن آنها بود که کوروش اين مشکل را با در نظر گرفتن نشاني پرچم گونه براي هر فرماندهي که آنرا در بالاي چادر خود نصب مي کرد آسان ساخت تا در هنگام اضطرار به راحتي بتوان آن نيروها را با کمک پيکهايي که در ميان ارتش وظيفه بردن و آوردن خبر را داشتند ، پيدا و دستور و فرمان را انتقال داد. به اين ترتيب همه جايگاه خود را مي دانستند و در زمان غافلگيري به سرعت خود را در مي يافتند و حمايت مي کردند.

جاسوسان از تحرک پارس نزد آستياگ خبر بردند و آستياگ کوروش را براي ارائه گزارش به دربار فراخواند و کوروش در جواب او نوشت: پيش از زماني که آستياگ خواسته است فرا خواهم رسيد. آستياگ با دريافت اين پيغام ارتشي فراهم کرد و فرماندهي آنرا به هارپاگ بخشيد ، غافل از آنکه چه ستمي را بر هارپاگ روا داشته است و حال زمان انتقام است.

  شب قبل از نبرد را به خاطر مي آورد ، شبي که بايستي به ايرانيان جرأت بخشيد ، هرچند ديگر در چشمان هيچکدام شکي نبود و همه آمده بودند که يا بميرند يا آزاد شوند و کوروش در اين نگاهها مي خواند که پيروزي با اوست و هميشه نتيجه جنگهايش را در نگاه يارانش در شب قبل از جنگ مي يافت.

سپاهيان رو در روي هم صف کشيدند ، در اين زمان سواري از سمت مادها به طرف اردوگاه ايرانيان آمد ، او پيکي بود از طرف هارپاگ و پيغام دوستي و اتحاد عليه آستياگ را براي کوروش آورده بود و کوروش به گرمي آنرا پذيرا شد. اما در اين ميان گروهي از سربازان مادي که از اين موضوع بي اطلاع بودند ناگهان به سمت نيروهاي ايراني حمله ور گشتند و در جناح چپ ارتش ايران جنگ در گرفت و در اندک زماني اغلب مادهاي حمله کننده جان باخته و بقيه گريختند . ساير نيروهاي بي خبر از اتحاد پشت پرده که اين صحنه را ديدند پشت بر دشمن کرده گريختند و بدينگونه در اندک زماني جنگ خاتمه يافت و با اتحاد دو سپاه ارتش اردوگاه کوروش به چند برابر افزايش يافت و حال کوروش سربازان کارکشته ماد را نيز در اختيار داشت که در کنار نيروهاي او در برابر آستياگ زخم خورده دليرانه خواهند جنگيد.

تصميم بر آن شد که زير پرچم ايرانيها همه با هم به جنگ عليه آستياگ بروند و هارپاگ کوروش را در مورد جنگ با آستياگ راهنمايي مي کرد.

در دربار آستياگ غوغايي به پا بود ، کسي جرأت نزديک شدن به شاه رانداشت ، جام شراب در دست و خشمگين فرماندهان را موظف ساخته بود که همه نيروها چه پير و چه جوان را جمع آوري کرده و براي جنگ با کوروش آماده کنند.

از طرفي ديگر پيشگويی را که رأی به آزادی کوروش داده بود را دستگير نموده تا قبل از عزيمت به جنگ او رابخاطر اظهار نظرش مجازات سختي دهد و اين کار را با شقاوت تمام انجام داد.

ناگهان ذهنش به سمت روزي رفت که ارتش ايران و ارتش مادها رو در روي هم ايستادند ، در سمتي آستياگ خشمگين و پير مانند شيري پير و مغرور اما زخم خورده و در سمت ديگر کوروش جوان و پر انرژي و نترس و پر از هدف ، نبرد آغاز شد ، نبردي که بعدها زمينه ساز آزادي بسياري از اقوام گشت ، فرماندهي قوي کوروش و راهنماييهاي به جا و درست هارپاگ سپاه ايران را غالب نمود و آستياگ دستگير شد و مادها شکستي سنگين خورده و فرار نمودند. به دستور کوروش سربازان ، اسيرهاي ماد را امان دادند و زخميهاي ارتش ماد را نيز مرحم نهاده و درمان ساختند ، زيرا او معتقد بود حال که آنها شکست را قبول کرده اند جزوي از سرزمين پارس و مردم ايران هستند و سربازان خودي به حساب مي آيند و در آينده در ارتش خود از خدمات آنها بهره ها خواهد برد. اين رفتار کوروش بر مردم ماد بسيار خوشايند آمد بخصوص در هنگام قياس با وحشيگري و بي رحمي سردمداران خود ، کوروش را ستوده و تابع او گشتند و هيچگاه به او خيانت نکرده بودند و جواب بخشش هاي او را دادند.

پس از اتمام اين جنگ ، حال که ديگر هارپاگ انتقام خود را بازستانده بود ، کوروش را راهنمايي نمود تا اکباتان را آزاد نمايد و اينکار باعث شد که ثروت عظيم مادها و خزانه کلان آنها به تسخير ارتش ايران درآيد و ايرانيان با اين ثروت به ارتش خود و مردم و حکومت خود قدرت ببخشند و اينگونه کوروش در نبرد ابتدايي خود پادشاهي قدرتمند صد و بيست و هشت ساله ماد را از ميان برداشت و خود لقب پادشاه پارس را گرفت.

او سعي کرده بود با تمام شاهان قبل از خود و هم دوره خود فرق داشته باشد ، آستياگ را به کاخي در منطقه کرمان فرستاد و سفارش کرد از او به نيکي پذيرايي کنند و مبادا بر او بي احترامي روا دارند. سپس تمام مردم اکباتان را امان داد و بزرگان و فرماندهان ماد را در سازماندهي هرم قدرت خود بدون در نظر گرفتن قوميت و يا اينکه آنها شکست خورده اند به کار گرفت و بيشتر لياقت افراد را در نظر گرفت و البته مشورتهاي هارپاگ نيز در گزينش صحيح او مؤثر بود .

سپس همانطور که ارتش خود را سازماندهي کرده بود تصميم گرفت ، سرزمينهاي خود را نيز تقسيم بندي نمايد و به هر کدام خود مختاري محدود دهد کاري که تا قبل از او وجود نداشت و برهر قومي شاهي از همان قوم را براي رياست برمي گزيد که او ازحکومت مرکزي در مورد قانون اداره مملکت خود و هم سوي بودن با هدف سرزمين ايران فرمان مي گرفت اما در امور اداره سرزميني که به او واگذار شده بود در حيطه سرمايه گذاري و امور مردم مختار بود . پس ايالات خود را ساتراپي نام نهاد و اولين آنها را به نام مادا ثبت کرد. پس از آزاد سازي ماد سرزمين هاي گسترده پيرو آن مانند ، آشور ، ارمنستان ، سوريه و بخش های گسترده ای از فلات ايران را که جزو سرزمين ماد بود به سرزمين پارس ملحق نمود.

 

 وصیت نامه کوروش بزرگ

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.  من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه  ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

    بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد.

     فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.تو کمبوجیه ، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.  همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .

 هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.

   به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.

 هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه  من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.

منشور کوروش کبیر

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فراماروائي اش را « ِ‌بل »و « نبو » گرامي مي دارند و [از طيب خاطر، و]با دل خوش پادشاهي او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم . مردوک خداي بزرگ دل هاي مردم بابل را به سوي من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهرباني ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند . همه پادشاهان از درياي بالا تا درياي پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين هاي دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموري » و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روي پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهاي « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آنسوي دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که « نبونيد » ، بدون هراس از خداي بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودي مردوک «خداي بزرگ» و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خداياني که آنان را به جايگاههاي نخستين شان بازگرداندم،... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگي بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خداي من « مردوک » بگويند: کوروش شاه ،پادشاهي است که تو را گرامي مي دارد و پسرش کمبوجيه [نيز]...
اينک که به ياري «مزدا» تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملت هائي را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائي که من پادشاه آنها هستم يا ملت هاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملتي آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.
من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغلي را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داري را برانداختم. به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .
من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهّداتي که نسبت به ملت هاي ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:20  توسط  طاهری   | 

جستارهایی در تاریخ ایران زمین قسمت 2

آریو برزن کی بود؟

233۷ سال پيش در روز 21 مرداد، آريوبرزن سردار بزرگ هخامنشي دفاع مردانه و شهادت‌جویانه خود را بر عليه دشمن مهاجم و ويرانگر يعني اسکندر مقدوني آغاز کرد.

    دويست سال بود كه كوروش بزرگ سلسله باشکوه و متمدن هخامنشي را بنياد  گذاشته بود. دويست سال بود كه كشور ما نيرومندترين و صلح جوترین كشور جهان به شمار مي رفت. تخت جمشيد با عظمت و شكوه خيره كننده اش مركز فرمان‌روايي اين سرزمين پهناور بود.

  در ميان اين همه شكوه و جلال ناگاه تندبادي سهمگين از سوي باختر وزيدن گرفت. اسكندر، مردي شهرت طلب، از سرزمين مقدونيه قدم بر خاك پاک ايران گذاشت و با لشكري بيكران به سوي قلب كشور ما رو آورد. اميدها به يك باره به نوميدي گراييد. آيا بايد به همين سادگي اجازه داد تا بيگانگان سرزمين مارا لگدكوب سم اسبان خود سازند؟ هرگز! هرگز! ميهن دوستان تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن پايداري خواهند كرد.

   اسكندر گجسته با سپاه فراوان خود بخشی از خاك ايران را درنور ديده بود و به سوي تخت جمشيد پيش مي آمد. براي ورود به فارس او و لشكريانش مي بايست از گذرگاهي تنگ در ميان كوه هاي سر به فلك كشيده بگذرند. از اين رو آريو برزن، سردار دلاور ايراني، تنها چاره را آن دانسته بود كه در اين گذرگاه راه را بر اسكندر و سپاه بيكران او بگيرد.

 آفتاب تازه تاريكي شب را زدوده بود كه آريوبرزن، برپشت اسبي زيبا و نيرومند سپاه خود را از پشت كوه به سوي بلندترين نقطه آن به پيش راند. اسب سردار، با يال هاي فرو ريخته و دم برافراشته پيش از اسب هاي ديگر، سوار خود را به بالا مي كشيد، هر چند گامي كه برمي داشت، بادي در بيني مي افكند، نفس را به تندي بيرون مي داد و سر را بالا مي كشيد و اين چنين آشفتگي و بي تابي خود را آشكار مي ساخت. گويي او نيز از سر انجام نا گوار اما پرشكوه و سرفرازانه سوار خود آگاه است.

   وقتي آريوبرزن و همراهان به بالاي كوه رسيدند، سپاهيان اسكندر وارد گذرگاه شده بودند. در اين هنگام آريوبرزن فرمان داد تا سربازانش همزمان با تیرباران سنگ هاي بزرگ را از بالاي كوه به پايين در غلتانند.
سنگ ها با قدرت هرچه تمام تر به پايين كوه مي غلتيدند و در ميان سپاه اسكندر مي افتادند يا در راه به برآمدگي يا سنگي ديگر برمي خوردند و خرد مي شدند و با شدتي حيرت آور درميان مقدوني ها فرو مي آمدند و گروهي را پس از گروه ديگر نقش بر زمين مي ساختند.
اسكندر كه تا آن هنگام در هيچ جا مانعي در برابر سپاه ویرانگر خود نديده بود، غرق اندوه گرديد، فرمان عقب نشيني داد و در حالي كه در هر لحظه تني چند از سپاهيانش به خاك مي غلتيدند به جلگه برگشت.

  در اين هنگام يكي از اسيران جنگي كه در سرزميني بيگانه گرفتار شده بود و تاریخنگاران نامش را لی‌بانی نوشته‌اند، به اسكندر پيغام داد كه من پيش از این، به اين سرزمين آمده ام و به اوضاع اين نواحي آگاهي دارم. راهي مي شناسم كه سپاه تو را به بالاي كوه مي رساند.
هنگامی كه شب از نيمه گذشته و تاريكي همه جا سايه افكنده بود، اسكندر، درحاليكه بخشي از سپاه خود را در جلگه جا گذاشته بود، در راهي كه اسير نشان داده بود پيش روي كرد.
آفتاب هنوز فروغ زرين خود را بر كوه و جلگه نتابانده بود كه سپاهيان آريوبرزن دريافتند كه دشمن از هر سو آنان را محاصره كرده است.

آيا بايد تسليم شد و چيرگي دشمن را بر خان و مان ديد و ذلت و خفت را به جان خريد يا جنگيد و خاك میهن را از خون خود گلگون كرد؟ دليران جان به کف ايران راه دوم را برگزيدند. آنان نه تنها تسليم نشدند، بلكه نبردي كردند كه پس از دوهزار و سيصد سال هنوز خاطره ي آن در يادها باقي است.

نبرد دلاوران ايراني شگفت آور بود. حتي آنان كه سلاح نداشتند به سپاه دشمن حمله مي كردند و مي كشتند و كشته مي شدند. آريوبرزن  با معدودي سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهي بسيار از آنان را به خاك افكند و با اينكه بسياري از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه‌ي سپاه دشمن را بشكافد. او مي خواست زودتر از دشمن خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت.

 در اينجا آريوبرزن، اين سردار شجاع، بي باكانه بر دشمن حمله كرد. خود، خواهر و سپاهيانش چندان جنگيدند كه همگي كشته شدند و نموداري از شجاعت و از جان گذشتگي در راه ميهن را براي آيندگان به يادگار گذاشتند.


آري ايران ما،در درازنای تاریخ پرشکوه و سربلند خود هزاران هزار سرباز و سردار چون آريوبرزن به خود ديده است؛ مردان و زناني كه دلاورانه جنگيدند و با سربلندي و افتخار جان خود را فدا كرده اند؛ به کوچه‌ها و خيابانها بنگريد! همه‌جا نام اين دلاوران و شهيدان را مي‌توانيد ببينيد.

                                         نام و راهشان جاودانه باد.
           چون ايران نباشد تن من مباد            بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

بر پايه يادداشتهاي روزانه  کالیستنس مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد)  سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار «آريوبرزن Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود كه مصر، لبنان، شام، فلسطین، ترکیه، یونان، بابل و شوش را پیش‌ازاین از دست ایران تصرف و در سه جنگ پی‌درپی، داريوش سوم را شكست و فراري داده بود. سرانجام اين هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پاي درآمد و فرمانده دلير آن نيز در نبردی نابرابر برخاك افتاد.

     مورخ اسكندر نوشته است كه اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا Gaugamela (كردستان كنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعي بود. در "گاوگاملا" با فرار غير منتظره داريوش سوم از میدان نبرد، ارتش ايران نيز كه درحال پيروز شدن بر ما بودند ؛ در پي او دست به عقب نشيني زدند و ما پيروز شديم. داريوش سوم به‌سوی شمال شرقي ايران فرار كرده بود و « آريوبرزن » در ارتفاعات جنوب ايران و در مسير پرسپوليس به ايستادگي ادامه مي داد.

   دلاوري هاي آريو برزن، يكي از درخشان‌ترین و تحسين برانگيزترین بخش تاريخ میهن ما را تشكيل مي دهد و نمونه‌اي از جان گذشتگي ايراني در راه ميهن را منعكس مي كند.

    آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟

 اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد كه بازديد از بناي ياد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونيداس براي يونان هرسال ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به كشورهايشان مي برند: اي رهگذر، به مردم لاكوني ( اسپارت ) بگو كه ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت كرده باشيم( قانون اسپارت عقب نشيني سرباز را اجازه نمي داد). لئونيداس پادشاه اسپارتي ها بود كه در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاك يونان را برعهده گرفته بود.

  آريو برزن و مردانش جان بر كف نهادند تا پايتخت ميهنشان به دست اسكندر گجسته نابود نشود، آنان جان دادند تا اسكندر مقدوني از پلكان قدرت و عظمت تخت جمشید بالا نرود؛ اما ويرانه هاي آن‌هم‌ خبر از بزرگي، عظمت و اصالت تمدن و فرهنگ ايرانيان باستان مي دهد ــ تمدن و فرهنگي كه رسالت پاسداري از آن تكليف بي چون و چراي هر ايراني و ايراني‌تبار است. تا اين ستون هاي سر به فلك كشيده كه ميراث مشترك همه ايرانيان (از آذری و فارسی گرفته تاکرد و بلوچ، ازسیستانی و مازندرانی گرفته تا گیل و لر، از ...) است بر جاي باشند، ايران هم باقي خواهد بود ــ به همان گونه كه در 26 قرن گذشته یونانیان، رومیان، تازیان،ترکان مهاجم ماوراءالنهر(فرارودان) ، مغولها و استعمارگران اروپايي نتوانستند آن را و فرهنگش را از ميان بردارند.*

*پی‌نویس: روزنامه عصر مردم، دکتر حسنعلی پیشاهنگ

نقشه جنگ آریوبرزن

 منبع:تارنمای آریو برزن

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:58  توسط  طاهری   |